گزارشی به خوانندگان تقریرات

a3dd1467-2b95-4b4c-916b-b83b35d71d4c

برای پیوستن به کانال تقریرات روی اینجا کلیک کنید

مدت‌هاست که دلم می‌خواهد اینجا بنویسم، اما کثرت مشغله‌های مختلف و از کار افتادن فیلرشکن‌هایی که می‌توانستم با آنها در اینجا مطلب بگذارم، سبب شد که حتی نتوانم درباره انتشار شماره سوم تقریرات در اینجا بنویسم.

سومین شماره تقریرات که در واقع، نخستین شماره دوماهنامه تقریرات نیز هست، با دو تغییر عمده منتشر شد تا تضمین‌کننده بقای نشریه باشد؛ نخست آنکه مجوز آن از ماهنامه به دوماهنامه تغییر داده شد و دیگر آنکه صفحات داخلی آن را به صورت سیاه و سفید درآوردیم تا هم قیمت آن برای مشتریان گران‌قدرمان کاهش یابد و هم هزینه چاپ آن برای ما مناسب‌تر باشد و بتوانیم از عهده تداوم انتشار آن برآییم.

واقعیت آن است که نشر و توزیع مطبوعاتی که محتوای آنها معطوف به علوم انسانی و به ویژه اندیشه دینی است، بدون یک پشتیبان مالی کاری بسیار دشوار است. چند ماه پیش در تورجان نوشته بودم که در انتشار تقریرات با چه دشواری‌هایی روبه‌رو هستیم. یکی از وبلاگ‌نویس‌ها از این پست وبلاگی من چنین برداشت کرده بود که مرادم، فروش پایین مجله و جذاب نبودن آن برای مخاطبین است. اگرچه مدعی نیستم که کارمان بی‌نقص است، اما مرادم در آن پست، مشکلات مالی و به‌ویژه مشکل توزیع شماره اول بود که باعث شد نتوانیم مجله را به بسیاری از متقاضیان برسانیم. شرکت توزیع‌کننده نیز پاسخگوی گزارش‌های ما مبنی بر عدم توزیع مجله در بسیاری از مناطق و شهرها نبود. از طرف دیگر، مجلاتی با محتوای دینی و علوم انسانی برای آنکه به سودآوری برسند، نیاز به پشتیبان‌های مالی دارند و طبعا این پشتیبان‌ها نیز توقعات و درخواست‌های خاص خود را دارند که این مسأله نیز با روال کار ما و دوستان‌مان مبنی بر حفظ استقلال فکری مجله چندان سازگار نبوده است.

با همه این مشکلات، توانستیم مجله را در تیراژ محدودی منتشر و توزیع کنیم و کار را متوقف نکردیم. شماره اول را در تیراژ پنج هزار نسخه منتشر کردیم که حدود ۱۵۰۰ نسخه از آن به فروش رفت و با وجود عملکرد نامناسب توزیع‌کننده، همین مقدار فروش نیز برای ما که هیچ حامی مالی و تبلیغاتی نداشتیم، ارزشمند بود و حکایت از استقبال خوب علاقه‌مندان داشت.

توزیع شماره دوم را خودمان به کمک برخی دوستان‌مان در تهران و برخی شهرستان‌ها انجام دادیم و به دلیل همین محدودیت، تیراژ را به سه هزار نسخه کاهش دادیم که یک سوم این مقدار به فروش رفت. برای آنکه تأخیر ناشی از مشکلات مالی، بیش از این برای مجله دردسرساز نشود، درخواست تبدیل مجوز از ماهنامه به دوماهنامه را از هیأت نظارت کردیم و شماره سوم نیز ماه گذشته با صفحات داخلی سیاه و سفید  روانه دکه‌ها شد و به لطف خدا تاکنون استقبال خوبی از آن شده و آمار اولیه فروش مجله نیز بیش از دو شماره قبل است.

بقای تقریرات با کمک چند تن از دوستان گرانقدرم و قرض‌الحسنه‌‌ای که از آنان دریافت کرده‌ام و نیز استقبال خوانندگان عزیزمان میسر شده و امیدوارم این مشکلات مادی و مالی مانع از آن نشود که به غنای فکری و فرهنگی جامعه کمک کنیم.

اکتفا به کار طلبگی و رعایت وجهه‌ مردمی روحانیت

گفتگویم با مرحوم آیت الله سید رضا برقعی مدرس

borgheie 2014-08-10

سه سال قبل برای آگاهی از سوابق علمی مرحوم آیت‌الله آقا مجتبی تهرانی با آیت‌الله سید رضا برقعی مدرس گفت‌وگو کردم که جزو نخستین شاگردان حوزوی آن مرحوم بوده است. آیت‌الله برقعی از طلاب مبارز علیه حکومت پهلوی بود و مدتی را در زندان قزل‌قلعه در بازداشت به‌سر برد. این روحانی قمی، از شاگردان امام خمینی و حضرات آیات منتظری، مصطفی خمینی، کوکبی تبریزی، سیستانی و میرزا باقر زنجانی نیز بوده است. او همچنین عضو هیأت استفتای مرحوم آیت‌الله منتظری و ۱۲ سال نماینده امام خمینی در کشورهای حوزه خلیج فارس بوده و سال‌ها در حوزه‌های علمیه و دانشگاه‌ها تدریس کرده است. آیت‌الله برقعی در تاریخ پانزدهم اسفندماه سال ۹۴ در شصت‌وهفت سالگی براثر ایست قلبی در قم درگذشت و در قبرستان شیخان به‌خاک سپرده شد. این گفتگو که قرار بود در مهرنامه منتشر شود، پس از توقیف موقت این مجله، در مجله شهر قانون منتشر شد و اخیرا نیز در سایت مباحثات بازنشر یافت.

چگونه با مرحوم آیت‌الله آقامجتبی تهرانی آشنا شدید؟

یک سال پس از آن‌که امام خمینی از ایران تبعید شد، با چاره‌اندیشی که سران رژیم پهلوی انجام دادند و از منظر سیاسی خودشان نیز کار عاقلانه‌ای بود، امام را از ترکیه به عراق منتقل کردند. منتهی این بار به‌عنوان تبعیدی نبود و حکومت عراق، امام را مانند بقیه مراجع به‌عنوان یک ایرانی مقیم آن کشور پذیرفت. حضور امام در نجف انگیزه‌ای شد تا کسانی که شیفته ایشان بودند از ایران به نجف بروند. حضور در نجف برای طلبه‌ها که معمولاً دوست دارند درس استادان مختلف را درک کنند جذابیت‌های خاص خودش را هم داشت. در زمان حکومت عبدالرحمن عارف، رفت و آمد به عراق بسیار آسان بود و حکومت عراق با ایرانی‌ها برخورد خوبی داشت. من آن زمان به دلیل مسایل سیاسی مجبور به فرار از ایران شدم؛ هنوز بیست ساله نشده بودم و تا سال ۵۸ در نجف ماندم. آقایان مشکینی، مؤمن و آقامجتبی تهرانی از روحانیونی بودند که در آن دوره، مدتی در نجف حضور پیدا کردند. البته آقامجتبی نسبت به بقیه، انس و الفت بیش‌تری با امام داشت. با مرحوم حاج‌آقا مصطفی هم رفیق و هم‌مباحثه بود. البته آقامصطفی از نظر علمی مقدم بود؛ ولی با آقامجتبی انس زیادی داشت. آقامجتبی حتی در وقتی به نجف نیامده بود، جزو شاگردان امام بود و متصدی انتشار بعضی نوشته‌های امام شده بود که این کار نیاز به توانایی علمی داشت. بنابراین اسم ایشان جزو طلاب و فضلای وابسته به امام بود.

ایشان چه سالی به نجف آمد؟

سال ۴۷ ایشان به نجف آمد و حدودا تا سال ۴۹ در نجف ماند.

گویا برادر بزرگ‌شان هم با ایشان آمده بود.

این را نمی‌دانم؛ ایشان را ندیدم. من چون بخشی از سطوح عالی حوزوی را در نجف خواندم، به همین مناسبت دنبال استاد خوب و خصوصی بودم و آقامجتبی را به من معرفی کردند. فلذا من بخشی از کفایه را نزد ایشان به‌طور خصوصی خواندم.

در حرم امیرالمؤمنین؟

نه؛ در مدرسه آقای بروجردی؛ همان‌جا که امام هم درس می‌داد. از همان جا با ایشان آشنا شدم.

از طریق تشکیلات بیت امام با ایشان آشنا شدید؟

نه؛ ایشان طبیعت‌شان به‌گونه‌ای نبود که بیایند در بیت بنشینند و جزو بیت محسوب شوند. معمولا خود را از این‌گونه مسائل کنار می‌کشیدند. من با پرس‌وجو از دوستان ایرانی توانستم به این جمع‌بندی برسم که ایشان بهتر از بقیه هستند. فرصت فراغت ایشان هم مناسب بود و تلاقی با درس امام نداشت؛ چون هر دوی ما در درس امام شرکت می‌کردیم. به هر حال من به این نتیجه رسیدم که بهتر است آن بخش کفایه را نزد ایشان بخوانم.

تدریس عمومی هم داشتند؟

بعید می‌دانم؛ چون عمده طلاب ایرانی حاضر در نجف، مشغول درس خارج بودند و کم‌تر طلبه‌ای بود که مثل من مشغول سطوح پایین‌تر از خارج باشد؛ مثلاً من مدتی در درس مرحوم آقا میرزا جواد تبریزی شرکت می‌کردم که فقط سه تا شاگرد داشت. آقای کوکبی سه چهار شاگرد داشت. آقای مرتضوی شاهرودی هم که اکنون جزو معمرین مشهد هستند، تعداد محدودی شاگرد داشت. پس در سطوح میانی، طلبه ایرانی زیادی نداشتیم. آقامجتبی هم وقتی که به نجف آمد، حدوداً ۳۱ ساله بود و طبیعتاً تدریس عمومی نداشت. یادم هست که چون ایشان در درس آقامصطفی شرکت می‌کرد، از ایشان پرسیدم نظرشان درباره شرکت در درس حاج‌آقا مصطفی چیست؟ چون بعضی‌ها می‌گفتند بهتر است طلبه‌ها در درس استادان پیش‌کسوت و کهن حوزه شرکت کنند. اما آقامجتبی گفت که بهتر است در درس آقامصطفی خمینی شرکت کنم. ایشان می‌گفت که درست است امام از نوادر حوزه هستند، ولی پرواز ذهن آقامصطفی بیش‌تر است و ذهن جوّالی دارد. ایشان ضمناً می‌گفت که طلبه جوان باید استادی داشته باشد که با ذهنش کلنجار برود و با او تمرین کند؛ از همین رو بهتر است در درس استادان جوانی مثل آقامصطفی شرکت کنیم. فلذا من با اعتماد به حرف آقامجتبی به درس آقامصطفی رفتم. من از اخلاق و رفتار آقامجتبی خیلی خوشم آمده بود و آن درس خصوصی سبب شد که با ایشان انس بگیرم.

کیفیت تدریس ایشان و میزان تسلط‌شان به کفایه چگونه بود؟

خب چون تدریس بر اساس متن بود، استاد طبعاً جولان زیادی نداشت؛ ولی متن کفایه را به خوبی منتقل می‌کرد و خیلی برای من قابل استفاده بود. به همین دلیل من درس کفایه ایشان را بر درس مرحوم میرزا جواد تبریزی ترجیح دادم. شنیده‌ام که اخیرا برخی گفته‌اند آقامجتبی از نظر علمی، قوی نبودند؛ این حرف بی‌خودی است. ایشان واقعاً از نظر علمی در حد بالایی بود و رشد علمی معقولی داشت. ذاتاً وارسته بود و اهل خودنمایی و ایجاد تنش نبود. بعد از انقلاب هم با این‌که به امام معتقد بود، سعی می‌کرد تا حد ممکن به کار طلبگی و حوزوی اکتفا کند. به هر حال ایشان متأسفانه نتوانست زیاد در نجف بماند.

چرا به ایران برگشتند؟

نمی‌دانم دلیل شخصی یا خانوادگی داشت یا این‌که به‌خاطر درخواست امام بود که از طلاب و روحانیون ایرانی خواستند اگر مشکلی برای برگشتن به ایران ندارند، به ایران برگردند و منشأ اثر باشند. به هر صورت ایشان قبل از سال ۱۳۵۰ به ایران برگشت. بعد از پیروزی انقلاب که من به ایران برگشتم، گاهی به مناسبت‌هایی در مدرسه مروی خدمت ایشان می‌رسیدم. ایشان در تهران، صبح زود تدریس می‌کرد تا شاگردان‌شان که عمدتاً کارهای اجرایی داشتند بتوانند به موقع در سر کار خود حاضر شوند. در شرایطی که در تهران حاکم بود، ایشان بنا را بر طلبه‌پروری متعهدانه گذاشتند تا طلبه‌ها به دلیل مشغله‌های خاص شهر تهران، از کار طلبگی بازنمانند. ایشان و آقای جعفری اراکی توانستند در این مدت، جلسات علمی مدرسه مروی را سرپا نگه دارند.

گفته می‌شود که اصول ایشان از فقه‌شان قوی‌تر بود. نظر شما چیست؟

من چون کتابی از ایشان درباره فقه و اصول ندیده‌ام نمی‌توانم قضاوت دقیقی بکنم؛ اما با توجه به آشنایی که با ایشان دارم، به نظرم می‌رسد که چون ایشان هنگام تدریس، بیان منظمی داشتند و این بیان منظم و همراه با دسته‌بندی در تدریس اصول مهم است، شاید از این رو بشود تأیید کرد که تدریس اصول ایشان قوی‌تر بوده است. الان آیت‌الله وحید خراسانی چون به خوبی قادر به دسته‌بندی و نظم دادن به مطالب اصولی هستند، درس اصول‌شان هم شلوغ است. در نجف هم که بودیم فقط آقای خویی بود که فقه و اصول‌شان موازنه داشت. اما مثلاً میرزا باقر زنجانی درس اصول‌شان قوی بود و می‌گفت که حوصله ردّ فروع بر اصول را ندارم و به خانواده‌ام گفته‌ام که از آقای خمینی تقلید کنند. شاید چون آقامجتبی در محضر امام درس خوانده بود، از نظر اصولی قوی‌تر بود. در هر صورت از کسانی بود که لیاقت رساله دادن را داشت؛ هرچند اهل نمایش نبود و خود را درگیر کارهای اداری و اجرایی نکرد.

در جلسات تدریس خصوصی که در نجف با ایشان داشتید، مباحث حاشیه‌ای و سیاسی هم مطرح می‌کردند؟

می‌توانم ادعا کنم برای چنین مباحثی اصلاً انرژی صرف نمی‌کرد. منتقد بود؛ ولی ترجیح می‌داد به وظایف طلبگی‌اش اکتفا کند. حتی خود امام هم به جز چند سخنرانی و بیانیه، عین بقیه مراجع مشغول درس و نماز و بحث بود. ما که جزو روحانیون مبارز مقیم نجف بودیم، در محدوده نجف که کار سیاسی را نمی‌پذیرفت، سعی می‌کردیم بر درس و بحث تمرکز کنیم. یادم هست سفیر شاه در عراق نزد یکی از آقایان آمده بود. آن فرد به سفیر گفته بود که سلام ما را به اعلی‌حضرت برسانید و بگویید که نجف همچنان حامی ایشان است و فقط آقای خمینی و عده‌ای به نامه «حزب جبهه ملی» گاه کار سیاسی می‌کنند. به هر حال چنین دیدی نسبت به ما در نجف وجود داشت. آقامجتبی هم از امام یاد گرفته بود که طلبه‌های سیاسی و مبارز باید از نظر درسی از دیگران کم نداشته باشند و حتی بهتر باشند. خودم از امام شنیدم که طلبه اگر بیش‌تر از طلبه و حوزوی بودنش سیاسی باشد شکست می‌خورد و مثال هم زدند که اگر با ابزار طلبگی و علمی با سیاسیون برخورد نکنیم، چون آن‌ها از نظر سیاسی از ما خبره‌تر هستند – مثل برخی بزرگان که من هم به ایشان ارادت داشتم و الان از دنیا رفته‌اند – شکست می‌خوریم. ما برداشت کردیم که منظور امام از این فرد، آیت‌الله کاشانی است که بیش‌تر از کار طلبگی، به کار سیاسی افتاد. آقامجتبی هم از این نظر به نظر امام نزدیک بود و چون طلبه فاضل و درس‌خوانی بود، امام به ایشان بسیار علاقه داشت. البته امام با پدر آقامجتبی و برادرشان آقامرتضی آشنایی داشت و آقامرتضی از چهل سال پیش، یکی از نمایندگان مود توجه امام بود. هرچند در مقاطعی برخی سعایت کردند تا وجهه‌ی ایشان را نزد امام خراب کنند. امام هم مقید بود اگر طلبه‌ها کار نادرستی کردند به آن‌ها تذکر دهد. یادم هست که من در نجف یک بار بدون عبا و قبا نماز می‌خواندم؛ امام پیغام داد که اگر می‌خواهید با لباس راحتی نماز بخوانید بهتر است بروید در منزل‌تان بخوانید. یا در خاطرم هست که در حرم امیرالمؤمنین چند طلبه پاکستانی مشغول گعده و سیگار کشیدن بودند که امام در مسیرشان به سمت حرم، راهش را کج کرد و نزد آن‌ها رفت و تذکر داد که سیگار نکشند. روحیه ایشان به‌گونه‌ای بود که اگر تخلفی بود صریحاً تذکر می‌داد. به آقا مرتضی تهرانی هم تذکراتی داد که ظاهراً مؤثر هم بود.

از روابط حوزوی مرحوم آقامجتبی در سال‌های اخیر چه اطلاعی دارید؟

من در این سال‌ها چون در محضر مرحوم آیت‌الله منتظری بودم، مطلع شدم که ایشان تا مدت‌ها از طریق یکی از رفقا نوارهای درس آقای منتظری را دریافت می‌کرد و سفارش کرده بود که درس‌ها را برایش بفرستند. البته پس از سخنرانی ۱۳ رجب، رابطه ایشان با آقای منتظری سرد شد؛ ولی نشنیدم که خصوصی یا عمومی، تعریضی به ایشان کرده باشد. در کل اگر منتقد چیزی بود، فضاسازی و درگیری ایجاد نمی‌کرد و خصوصی تذکر می‌داد.

روحیات خاص ایشان را با مواضع و فعالیت‌های سیاسی خاندان ایشان متضاد نمی‌بینید؟ خاندان ایشان از علمای فعال سیاسی تهران بوده‌اند.

تحلیل من این است که چنین خانواده‌هایی – که سختی‌های سیاسی زیادی را تحمل می‌کنند و ضربات سختی می‌خورند – به‌طور طبیعی فرزندان‌شان جوش و خروش سیاسی ندارند. من بزرگانی را می‌شناسم که به دلیل فعالیت‌های سیاسی و سختی‌هایی که کشیدند، بچه‌هایشان حاضر نشدند طلبه بشوند. آقامجتبی و آقامرتضی حداقل طلبگی را کنار نگذاشتند؛ ولی به همان دلیل شاید سعی می‌کردند خود را درگیر مسایل سیاسی و اجرایی نکنند و وجهه‌ی مردمی روحانیت را حفظ کنند. محصول فعالیت‌های احساساتی سیاسی در قیاس با فعالیت‌های طلبگی بسیار کم و هزینه‌اش زیاد است.

والی فقیه

به بهانه درگذشت آیت الله واعظ طبسی 

آیت الله واعظ طبسی ظهر هفتم اسفند در انتخابات شرکت کرد و ساعاتی بعد به کما رفت و یک هفته بعد درگذشت

در میان علمای بلاد که در وادی سیاست و مدیریت ملی نقش‌آفرینی کرده و اثرگذار بوده‌اند، نام آیت‌الله عباس واعظ طبسی برجستگی ویژه‌ای دارد.  او که نام خانوادگی و منش سیاسی را از پدرش به ارث برده بود، در فن وعظ و خطابه نیز بی‌شباهت به پدر نبود.

واعظ مبارز

پدرش مرحوم شیخ غلامرضا واعظ طبسی (متولد ۱۲۷۴شمسی در طبس و متوفای ۱۳۱۵ شمسی در سبزوار) واعظ جوان و قهاری بود که آوازه‌اش در دیار خراسان فراگیر شده بود و مرگ ناگهانی‌اش در سن ۴۱ سالگی و در سال‌های اوج‌گیری استبداد رضاشاه، کودک یک ساله‌اش «عباس» را یتیم کرد. چندین دهه بعد، امام خمینی خطاب به فرزند شیخ غلامرضا واعظ گفت: «چه بسیار افرادی غیر مسلمان بودند که تحت تأثیر منطق و کلام مؤثر و پرجاذبهٔ او به اسلام مشرف شدند و او در کشورهای عربی موقعیت ویژه‌ای داشت».

عباس واعظ طبسی که از روحیه ضدحکومتی پدر چیزهایی شنیده بود، از سن ۲۱ سالگی تحت تأثیر وی به مسیر مبارزه سیاسی با پهلوی افتاد و سال ۱۳۳۹ در سن ۲۵ سالگی نخستین چالش با سازمان تازه‌تأسیس ساواک را تجربه کرد. نخستین همراه وی در این فعالیت‌ سیاسی، مرحوم سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد بود و بعدها آیت‌الله سید علی خامنه‌ای و مرحوم آیت‌الله محمدرضا محامی نیز وی این دو پیوستند و چهار چهره اصلی فعالیت‌های سیاسی روحانیون مشهد شدند. آقای واعظ طبسی که چند ماه پس از فاجعه خونین گوهرشاد به دنیا آمده بود، در بیست و ششمین سالگرد این فاجعه، سخنرانی تندی درباره عدل زمامداران در سرای محمدیه مشهد ایراد کرد که منجر به هفت ماه ممنوعیت منبر او شد.

آیت‌الله واعظ طبسی می‌گوید که پس از آشنایی با امام خمینی، در مسجد ملاهاشم مشهد برای نخستین بار از امام خمینی به عنوان مرجع اعلم نام می‌برد و تحت پیگرد ساواک قرار می‌گیرد و دستگیر می‌شود. در سال‌های ۴۱ و ۴۲ با اوج‌گیری حرکت اعتراضی امام خمینی و دیگر طلاب و روحانیون، آقای واعظ طبسی نیز چندین بار در مشهد و قم دستگیر و روانه زندان می‌شود. وی همچنین بارها در جلسات درس خود در مسجد ملاهاشم مشهد به انتقاد از حکومت می‌پرداخت. این مسجد محل تدریس دوره‌های مقدمات و سطح حوزه علمیه مشهد از سوی آیت‌الله بود و پایگاه مهم وی به شمار می‌رفت.

آقای واعظ طبسی هرچند در جلسات درس علمای بزرگی همچون آیات عظام بروجردی، میلانی و مرحوم شیخ مجتبی قزوینی شاگردی کرده بود، اما در دهه‌های چهل و پنجاه به عنوان سخنوری معترض و کوشنده‌ای سیاسی شناخته می‌شد که این چهره در دوره جمهوری اسلامی به مدیر روحانی برجسته و اثرگذار بدل شد. جایگاه وی در مشهد سبب شد که در سال ۱۳۵۶ از سوی مرحوم آیت‌الله پسندیده (برادر بزرگ امام خمینی) در کنار آقایان خامنه‌ای و محامی به عنوان مسؤول تقسیم شهریه امام خمینی در میان طلاب مشهد تعیین شود. با همین زمینه حوزوی و سیاسی بود که وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی از سوی امام خمینی به عنوان والی اصلی خراسان و متولی آستان قدس رضوی منصوب شد. حضور در مجلس خبرگان قانون اساسی (سال ۵۸) و مجلس خبرگان رهبری (از سال ۶۱ تا کنون) و نیز حضور در مجمع تشخیص مصلحت نظام به عنوان عضو حقیقی مجمع (از سال ۷۵ تا کنون) از دیگر مناصب مهم آیت‌الله بوده که از سوی مردم یا رهبری به وی واگذار شده‌اند.

آقایان احمد خمینی، خامنه ای، بهشتی، باهنر و موسوی اردبیلی در بیمارستان رجایی تهران، مراسم تنفیذ حکم بنی صدر، اسفند ۱۳۵۸

فقیه مدیر

جمهوری اسلامی وجهه متفاوتی از روحانیون را با تلاش امثال آیت‌الله واعظ طبسی به نمایش گذاشت. وجهه‌ای که در عین آثار عمرانی، اقتصادی و مدیریتی بی‌نظیر، حرف و حدیث‌های فراوانی را نیز برای این روحانیون و حتی خانواده و نزدیکان آنها به همراه داشت که دادگاه جنجالی ناصر واعظ طبسی از تبعات این حضور متفاوت روحانیون در سیاست‌گذاری کلان جمهوری اسلامی بود. خود آیت‌الله در هفته‌های پایانی حیات خود گفته بود: «اسلام تنها اندیشه‌ای است که می‌تواند به همه نیازهای انسان پاسخ بدهد و اینکه ما می‌گوییم دین از سیاست جدا نیست هم به واسطه همین مطلب می‌باشد. بنا بر این ما با منطق و استدلال می‌گوییم که مدیریت جهان با اسلام خواهد بود».

بدین سان از آیت‌الله به عنوان نمونه موفق مدیریت اسلامی نام می‌برند که تشکیلات تحت سرپرستی خود در خراسان را به عنوان یکی از مهم‌ترین نهادهای اقتصادی و اجرایی کشور ارتقا داد و به قطب مهم اقتصادی و کارآفرینی در کشور تبدیل کرد.

در بخش حوزوی نیز آیت‌الله در مقام عالی‌رتبه‌ترین مقام رسمی حوزه مشهد با تشکیل شورای عالی حوزه علمیه خراسان و هدایت آن، گسترش محسوسی در مدارس حوزوی شرق کشور پدید آورد. از وی به عنوان مدیری یاد می‌شد که می‌کوشید جنبه میانه‌روی را در امور سیاسی رعایت کند و از همین رو حتی اگر از «اعدام سران فتنه» سخن می‌گفت، آن را مشروط به اقدام مسلحانه آنان علیه جمهوری اسلامی می‌کرد. در منش سیاسی نیز بین وی و حجه‌الاسلام علم‌الهدی امام جمعه کنونی مشهد تفاوت‌هایی مشاهده می‌شود و خود آقای علم‌الهدی نیز تلویحا به این مسأله اشاره کرده است: «وضعیت آیت‌الله واعظ طبسی، وضعیت خاصی است؛ هم از لحاظ مزاجی و هم از لحاظ اشتغالات. ممکن است خیلی ارتباط فیزیکی نتوان برقرار کرد ولی اینکه بگویند ارتباط نداریم، دروغ است. به هرحال طبیعی است که رفتار سیاسی هرکسی مطابق پسند خود فرد است».

شاید بتوان نقطه اوج این اختلاف نظر را در موضع انتقادی آقای واعظ طبسی نسبت به  جریان احمدی‌نژاد جستجو کرد که از این منظر، موضع آقای واعظ به موضع دیگر علما و روحانیون برجسته نزدیک‌تر بود و از همین رو همواره به شخصیتی مدافع آقای هاشمی رفسنجانی شناخته می‌شده است. البته اینها منافی تعلق دیرینه وی به اردوگاه اصولگرایی نبود؛ از همان زمان که در خرداد ۷۶ برای حمایت از ناطق نوری به صحنه آمد، تا زمانی که منتقد سیاست‌های فرهنگی دولت اصلاحات بود، تعلق وی به جریان اصولگرایی پوشیده نبود. با این حال وی به باورهای اصولگرایانه‌اش چنان پای‌بند بود که در نخستین هفته‌های آغاز ریاست جمهوری احمدی‌نژاد در تابستان ۸۴، پذیرای سخنرانی رییس جمهور اصلاحات در حرم رضوی شد که با انتقادهای تندی نسبت به دولت اصولگرای احمدی‌نژاد همراه بود. سال ۸۶ نیز در جریان سفر دیگر رییس‌جمهور اسبق، به محل اقامت وی در مشهد رفت و با وی دیدار کرد. نزدیکی امام جمعه کنونی مشهد به دولت احمدی‌نژاد سبب شده بود که منتقدین متنوع رییس‌جمهور پیشین به تولیت نزدیک شوند و حس قرابت فکری با وی داشته باشند.

آقای واعظ طبسی نمونه کم‌نظیر روحانیونی بود که جمهوری اسلامی را در چهار دهه گذشته مدیریت کرده و نهادهای اقتصادی و اجرایی را گسترش کمی و کیفی محسوسی بخشیدند. خراسان کنونی از همه نظر با نام و کارنامه آن مرحوم گره عجیبی خورده است.

همین نوشته در سایت مباحثات

درنگی در یک گزارش تاریخی

درباره حضرت زینب(س) که مشهورترین زن در تاریخ و فرهنگ شیعی پس از حضرت فاطمه زهرا(س) است، اطلاعات تاریخی پراکنده‌ای وجود دارد. حتی تاریخ دقیق ولادت و وفات و محل دفن ایشان مورد اختلاف جدی مورخین بوده و منجر به تأسیس دو زیارتگاه به نام ایشان در دو کشور سوریه و مصر شده است، در حالی که برخی محققین و مورخین نیز معتقدند ایشان در مدینه و قبرستان بقیع دفن شده‌اند. دست‌کم می‌توان گفت که ایشان جایگاه ویژه‌ای نزد امامان شیعه داشته و مصائب سهمگینی را در روز عاشورا و پس از آن تحمل کرده و یک سال و اندی پس از فاجعه عاشورا از دنیا رفته‌اند.

به همان اندازه که درباره مدفن ایشان نظرات مختلفی مطرح شده است، درباره جزئیات زندگی ایشان در قبل و بعد از سال ۶۱ هجری اطلاعات دقیق بسیار اندکی به دست ما رسیده است. اما از همین داده‌های تاریخی محدود و معدود می‌شود دریافت که ایشان بانویی بسیار محترم و دارای جایگاه ویژه در جامعه و عصر خود بوده‌اند(۱).

حال اگر بر دوره حیات پنج ساله ایشان در کوفه (۴۱- ۳۶ هجری) متمرکز شویم که دوره خلافت و حکومت امیرالمؤمنین(ع) است، به اطلاعات کاملا محدودی می‌رسیم که قدر مسلم از آنها حضور زینب کبری و همسرش عبدالله بن جعفر در کوفه و همراهی آنها با امام علی(ع) است.

یکی از منابع متأخر و تقریبا معاصر نیز گزارش داده‌ است که ایشان در دوره حضور در کوفه، جلسات تدریس و تفسیر قرآن ‌داشته‌اند. سید نورالدین جزائری از علما و نویسندگان معاصر حوزه نجف که در سال ۱۳۴۲ از دنیا رفته است، در کتابی به نام «الخصائص الزینبیه» که یک سال پیش از درگذشت خود در نجف منتشر کرد، گزارشی از این دوره زندگانی حضرت زینب آورده که منبع همه کتب مربوط به زندگی‌نامه حضرت زینب در نیم قرن اخیر قرار گرفته است. وی در صفحه ۶۸ کتاب از قول «برخی از منابع» آورده که حضرت زینب به درخواست جمعی از مردان کوفه و موافقت پدرشان امام علی(ع)، حدود چهار سال جلسات تفسیر قرآن برای زنان این شهر دایر کرده بودند. این گزارش اگرچه در منابع متأخر آمده، اما چون در منابع متقدم، گزارش‌های متعددی درباره مقام علمی حضرت زینب به دست ما رسیده است(۲) و به ویژه از امام سجاد(ع) نیز روایتی درباره مقام علمی عمه بزرگوارشان در منابع روایی ما وجود دارد(۳)، این گزارش جزائری نیز در برخی کتب پنجاه سال اخیر تلقی به قبول شده است. حتی از روایت امام چهارم این‌گونه برداشت شده که ایشان عمه مکرمه خود را تعلیم‌دیده و ملهم از خداوند متعال می‌دانسته‌اند.

مرحوم آیت‌الله‌العظمی خویی نیز حضرت زینب کبری(س) را درفهرست راویان حدیث ذکر کرده که از مادرش حضرت فاطمه(س) نقل حدیث می‌کرد و جابر بن عبدالله انصاری(۴) و عباد عامری(۵) از ایشان روایت نقل کرده‌اند(۶). جابر خطبه فدک را ازطریق حضرت زینب از حضرت فاطمه (علیهماالسلام) گزارش کرده است(۷).

با این حال همان‌گونه که گفته شد، گزارشی که حاکی از جلسات تفسیر قرآن ایشان در کوفه است، ریشه در منابع معاصر دارد که همگی از کتاب مرحوم جزائری نقل کرده‌اند و منبع گزارش جزائری نیز معلوم نیست و هیچ یک از محققین برجسته نیز این گزارش را تأیید نکرده و در آثار خود نیاورده‌اند. هرچند با توجه به منزلت علمی حضرت زینب(س) به هیچ وجه بعید نیست که ایشان از سوی مردان و زنان درباره مسائل دینی مورد پرسش واقع شده باشند، همان‌گونه که برخی بزرگان از ایشان نقل حدیث کرده‌اند. با توجه به خفقان حاکم بر دوره حیات ایشان، فقدان اطلاعات تاریخی نمی‌تواند دال بر فقدان فعالیت‌های دینی و علمی ایشان باشد.

  • نگاه کنید به: موسوعه زینب الکبری بنت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع)، علی عاشور، ۱۰ جلد، بیروت: دار نظیر عبود
  • همان، ج۱، ص ۱۲۱
  • بحارالانوار، چاپ مؤسسه الوفاء، ج ۴۵، ص ۱۶۴
  • من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج۳، ص ۵۶۸
  • همان، ج۴، ص ۵۳۱
  • معجم رجال الحدیث، آیت‌الله سید ابوالقاسم خویی، ج ۲۴، ص ۲۱۹
  • پاورقی ۴

این نوشته در سایت کرب‌وبلا منتشر شده است.

«جریان‌شناسی» و  استمرار ناشناختگی جریان‌ها

 

گزارشی انتقادی از کتاب «جریان‌های فکری در حوزه معاصر قم»

بررسی فضای معاصر حوزه علمیه قم از موضوعاتی است که کمتر مورد توجه نویسندگان و پژوهشگران قرار گرفته است. حتی در فضای مجازی نیز که امروزه از لحاظ تولید محتوا بر کتاب‌ و مطبوعات پیشی گرفته است، کمتر مطلبی درباره تحلیل فضای فکری حوزه قم در دوره معاصر دیده می‌شود.

چندی پیش نشر نی کتابی ۲۰۷ صفحه‌ای از سید محسن طباطبایی‌فر با عنوان «جریان‌های فکری در حوزه معاصر قم» منتشر کرد که گزارشی از ده جریان فکری حوزه معاصر قم ارائه داده و به نتایجی درباره آینده فکری این حوزه دست یافته است. اثری که به دلیل بکر بودن نسبی سوژه آن به سرعت مورد توجه خوانندگان و پژوهشگران قرار گرفت.

نویسنده در مقدمه کتاب تصریح کرده که یک‌دست دیدن پهنای اندیشه‌گی حوزه قم، امکان گفتگو با آن را از جامعه می‌گیرد. تلاش نویسنده در کتاب نیز مبتنی بر همین گزاره مهم است. به ویژه آنکه کوشیده با ذکر اهمیت سنت و شناخت آن، و از منظر سنت به شناخت واقعیت کنونی حوزه قم بنگرد. هرچند در اواخر مقدمه تصریح کرده که هنوز حوزه قم تصویر درستی از وضعیت فعلی خود از حیث نرم‌افزاری ندارد.

طباطبایی‌فر پیش از آنکه به معرفی و بررسی جریان‌های عمده حوزه کنونی قم بپردازد، با قطعیت می‌گوید: «هیچ یک از جریانات آتی امکان انتخاب‌های متهورانه‌ای ندارند … نص در حکم خاستگاه و بازگشت‍گاه بحث‌های دینی از سویی راهگشای عمل جریان‌های مختلف و از سویی محدودکننده آنهاست. هیچ جریان حوزوی نمی‌تواند خود را از دغدغه نص تهی کند.»(ص۴۱)

آنگاه در بیان موضوع، به تعریفی از یک «جریان حوزوی» می‌پردازد: جریانات فکری حوزه به مفروضات روش‌شناختی، هستی‌شناسی و الهیاتی گفته می‌شود که گروهی از روحانیون برحسب آن می‌اندیشند، تولید حکم می‌کنند و آثار اجتماعی به بار می‌آورند(ص۴۶).

مؤلف با همین تعریف و بیان برخی ویژگی‌ها به این نتیجه می‌رسد که ده جریان عمده حوزوی را در قالب سه جریان کلی شناسایی کرده است: جریان اجتهادی (سنتی و پویا)، جریان نص‌گرا (نوتفکیکی، شبه‌عقلانی و ولایتی‌ها، جریان داعیه‌دار بازگشت به قرآن)، جریان عقل‌محور (کلامی از نوع تکلیف‌گرایی فلسفی، کلامی داعیه‌دار تمدن اسلامی موسوم به فرهنگستان، فلسفی دموکراسی‌خواه، فلسفی موسوم به نواندیشی دینی).

نویسنده از جریان اجتهادی به عنوان جریانی نام می‌برد که سال‌هاست هژمونی خود را بر سطوح مختلف حوزه حفظ کرده است(ص ۱۹۹)، اما به نظر می‌رسد که لحن نویسنده نسبت به جریان سنتی اجتهاد، چندان همدلانه نیست و می‌کوشد لحن گلایه‌آمیز خود از غلبه این جریان و گوشه‌نشینی جریان‌های «پویا» و «نوگرا» را در سیاق کلام خود نشان دهد، تا حدی که این ناهمسویی با جریان سنتی بر قضاوت‌های او درباره فضای کنونی حوزه سایه می‌افکند، به ویژه آنجا که مدعی می‌شود: «بسیاری از مراجع حاضر بر اساس روش اجتهاد پویا به استنباط احکام پرداختند. امروزه کمتر مجتهدی در حوزه از ویژگی‌های اجتهاد سنتی دفاع می‌کند و غالبا خود را طرفدار بهره‌گیری از روش عقلانی برای مراجعه به نصوص دینی می‌دانند»(ص۸۶). در جای دیگری نیز تلویحا از جریان «فقه پویا» به عنوان جریان غالب حوزه یاد شده و آمده که بسیاری از شاگردان و هم‌فکران امام خمینی از دیدگاه ایشان در زمینه فقه پویا استقبال کرده‌اند(ص۷۳). در جای دیگری نیز در تبیین جریان اجتهاد سنتی آورده است: «سنتی‌های اندکی در قم زندگی می‌کنند، اما شاگردان و حامیان خود را دارند»(ص۶۳). در ادامه نیز از آقایان سید تقی طباطبایی قمی، رستگار جویباری و موسوی ده‌سرخی به عنوان نمادهای اجتهاد سنتی یاد می‌کند. در لابه‌لای مطالب این بخش نیز با ارجاع دادن به نظرات و آرای حضرت آیات وحید خراسانی و صادق شیرازی از آنها نیز به عنوان نمادهای جریان سنتی نام برده است که توقف بر مصرحات منصوصات، فهم سنتی از اجتهاد و ایجاد پیوند با نظم قدمایی، به باور مؤلف از خصوصیات نظام فکری آنان است.

گرانیگاه بحث فوق بر این مبتنی است که طباطبایی‌فر، تعریف خاصی از عقلانیت و خردورزی دارد که آن را منطبق بر برخی جریان‌های موجود حوزه از جمله مجتهدین سنتی و تفکیکی‌ها نمی‌بیند. چرا که در بررسی جریان‌های نص‌گرا نیز از مکتب تفکیک به عنوان جریانی یاد کرده که در پی به «حاشیه بردن عقل با هر قرائت و کاربردی» بوده است(ص۹۳). طرفه آنکه وی از همین منظر، مدیران مدرسه مرحوم آیت‌الله گلپایگانی قم را با سران مکتب تفکیک در یک ترازو قرار داده است(ص۹۸)، در حالی که پیش‌تر گفته بود فقه پویا جریان غالب حوزه شده و کمتر مجتهدی به روش‌های سنتی پای‌بند مانده است و اینجا می‌گوید که مدرسه مرحوم گلپایگانی بزرگ‌ترین مرکز برگزاری دروس سطوح عالی حوزه است.

مؤلف در معرفی و تبیین برخی جریان‌های حوزوی گاه مسامحه‌های دیگری نیز به خرج داده و ضمن پررنگ دیدن برخی چهره‌ها از نظر اثرگذاری حوزوی (مانند مرحوم آیت‌الله‌العظمی مرعشی نجفی و آیت‌الله رستگار جویباری در صص ۲۳، ۶۳ و ۱۱۴)، برخی فقهای شاخص و تأثیرگذار معاصر  همچون حضرات آیات عظام مرحوم میرزا جواد تبریزی و شبیری زنجانی را اساسا نادیده گرفته است. این پرسش به صورت جدی مطرح است که چرا مراجع بزرگ دوره معاصر و بسیاری از مراجع کنونی در ذیل جریان سنتی تعریف نشده‌اند؟ آیا محدود کردن جریان سنتی به آیت‌الله‌العظمی وحید خراسانی و چند استاد کم‌اثر حوزه، با واقعیت‌های موجود سازگار است؟

از همین جا می‌شود گریزی به تعریف و تبیین نویسنده از فقه پویا پرداخت که لحن همدلانه پررنگی نیز دارد. با این حال به جز چند ارجاع جزئی به مرحوم آیت‌الله‌العظمی منتظری و استاد شهید مطهری، مصداق‌یابی دیگری از مجتهدین پویا شاهد نیستیم. به ویژه آنکه استاد مطهری اساسا متعلق به دوره پیش از رواج اصطلاح «فقه پویا» بوده و به عنوان نظریه‌پرداز فقهی نیز در حوزه‌های علمیه محسوب نمی‌شده  و دغدغه اصلی‌اش فلسفه اسلامی و مباحث نوین کلامی بود.

در بیان ویژگی‌های جریان فقه پویا، مؤلف به خصوصیاتی همچون پرهیز از جمود و تحجر، توجه به ابعاد اجتماعی اسلام، توجه به نقش زمان و مکان در اجتهاد و لزوم دخالت در سیاست و حکومت اشاره کرده است(ص۷۲ به بعد). حال این سؤال مطرح است که آیا فقط معتقدین به فقه حکومتی را می‌توان فقیه پویا شمرد؟ آیا فقهای دیگری که دارای نظام فکری مبتنی بر فقه حکومتی نیستند ولی واجد دیگر مؤلفه‌ها هستند، پویا محسوب نمی‌شوند؟

نکته دیگری که می‌تواند پرسش‌برانگیز باشد، این است که مؤلف، تفکیکی‌ها را مخالف همه قرائات و کاربردهای عقلی دانسته است، لیکن برای دو جریان وابسته آیت‌الله مصباح یزدی و فرهنگستان علوم اسلامی، عقلانیت کلامی مستقلی تعریف کرده است(ص۱۳۷). آیا نمی‌شد تفکیکی‌ها را نیز واجد یک عقلانیت خاص دانست؟ به ویژه آنکه بسیای از نیروهای نوگرای دینی نسب به جریان تفکیک می‌برند و «یک‌ کاسه کردن تفکیکی‌ها» درست نیست، هما‌ن‌گونه که به گفته نویسنده محترم، «یک‌دست دیدن روحانیت» مانع دیالوگ می‌شود.

همچنین تعریف‌ها و مصداق‌یابی‌های مؤلف در برخی موارد دچار ناهمسانی است. به عنوان نمونه، اصرار  بر برگزاری مراسم عزاداری برای دیگر ائمه‌ معصومین (جز امام حسین) از ویژگی‌های جریان تبرائی و ولایتی شمرده شده است (۱۱۸). با این حال مشخص نکرده که مرحوم آیت‌الله‌العظمی فاضل لنکرانی آیا با این تعریف در دسته تبرائیان و ولایتی‌ها گنجانده می‌شود یا جریان اجتهادی پویا؟ با اینکه همه می‌دانند که مرحوم فاضل لنکرانی به عنوان یکی از پیروان شاخص مکتب اجتهادی امام خمینی شمرده می‌شد.

تصویرسازی‌های تاریخی مؤلف نیز دچار خطاهایی است. مثلا در جایی گفته شده که دروس خارج حوزه قم در دوره آیت‌الله‌العظمی بروجردی از انحصار چند مرجع بزرگ خارج شد(ص۱۷). مشخص نیست که طبق چه مستندی، مؤلف به این نتیجه رسیده است. در بخش نتیجه‌گیری نیز ادعا شده که «عموم طلاب قم» صرفا حامی مراجع هستند و در برابر «هرگونه تعرض به ساحت مرجعیت» موضع می‌گیرند(ص۱۹۱). مستند و مصادیق این ادعا نیز چندان روشن و موجود نیست.

در بخش پایانی کتاب نیز به تعریفی از سکولاریسم برمی‌خوریم که عدم دخالت اجرایی روحانیون در سیاست را معیار سکولار بودن آنان می‌داند و طبق این تعریف، سکولارها به عنوان منفعلان حوزه معاصر دسته‌بندی شده‌اند(ص۱۹۹). اینجا نیز باید گفت که آیا با این تعریف، همه فعالان حوزوی، ذیل جریان سکولار نیستند؟

در کل به نظر می‌رسد که کتاب طباطبایی‌فر از ایده‌ای بسیار بکر و جذاب برخوردار است، ولی از پرداخت مغشوش و ناقص به مفاهیم و مصادیق رنج می‌برد.  اگرچه شاید چون جزو نخستین پژوهش‌ها حول این موضوع است، این ایراد نیز کمی طبیعی به نظر می‌رسد.

این نوشته در شماره ۱۵۵ مجله آینه پژوهش (آذر و دی ۹۴) منتشر شده است.