«استحمار» به سبک ایرانی

بهمن ۳م, ۱۳۹۰

سخنرانی محمدرضا شاه در میدان آستانه قم، ۴ بهمن ۴۱

علی‌اشرف فتحی: چهارم بهمن ۱۳۴۱ محمدرضا شاه برای تثبیت مذهبی انقلاب شاهانه خود به قم سفر کرد تا در میان استقبال کسانی که آنها را «اهالی شاه‌دوست قم» می‌خواند به رجزخوانی در برابر مخالفان خود بپردازد و راه را برای رفراندوم خودخوانده فراهم کند. گروهی که از ساعت‌ها قبل با اتوبوس‌های دولتی به محل سخنرانی آورده شده بودند به همراه حامیان قمی حکومت، مخاطبین و استقبال‌کنندگان پادشاه ایران بودند و شعارهایی در حمایت از او سر می‌دادند. (۱)

شاه که از استقبال سرد بزرگان مذهبی و محلی شهر قم برافروخته شده بود، تلاش کرد این نقیصه جدی را که مشروعیت دینی حکومتش را متزلزل می‌کرد با ادعاهای عجیب و غریب همیشگی جبران کند. برای همین به جمعیت حاضر در میدان آستانه گفت که کمربسته حضرت علی (ع)، نجات‌یافته حضرت عباس (ع)، برگزیده خدا برای نجات انسان‌ها و نماز شب‌خوانی است که هیچ کسی نمی‌تواند ادعا کند که از او به خداوند و ائمه اطهار (ع) نزدیک‌تر است. (۲)

شاه در ادامه سخنرانی خود در میدان آستانه مقدسه قم مخالفان خود را «نفهم»، «قشری»، مفت‌خور»، «یک مشت احمق ریشو» و «خائن» دانسته و آنها را وابسته به بیگانگان قلمداد کرد و گفت که حکومتش هیچ زندانی سیاسی ندارد. (۳) البته او تا واپسین ماه‌های حکومتش نیز حاضر نبود وجود «زندانی سیاسی» در زندان‌های حکومتش را بپذیرد و در برابر فشار نهادهای مدافع حقوق بشر می‌گفت که اینها که دربند هستند زندانیان امنیتی هستند نه سیاسی (۴). با این حال شاه در روزهای آخر عمرش که در تبعید و دربه‌دری به سر می‌برد پذیرفت که حداقل ۱۵۰۰ زندانی سیاسی داشته است. (۵)

استقبال‌کنندگان از شاه در میدان آستانه قم، ۴ بهمن ۴۱

شاه حتی در مصاحبه مشهورش با اوریانا فالاچی نیز چنین تصویر مضحکی برای جعل مشروعیت دینی برای خود ارائه کرد:

« من تعجب می‌کنم که شما درباره الهام چیزی نمی‌دانید. هر کسی از خواب‎‌نما شدن‌های من خبر دارد. من آن را حتی در شرح حال خود نوشته‌ام. من در کودکی دو بار خواب‌‌نما شدم. اولی وقتی که پنج ساله بودم و دومی وقتی که شش ساله بودم. اولین دفعه من امام آخر خود را دیدم. کسی که بر اساس مذهب ما غایب شده است و روزی برخواهد گشت و دنیا را نجات خواهد داد … برای من حادثه‌ای پیش آمد. من روی صخره‌ای افتادم و امام زمان مرا نجات داد. او خودش را بین من و صخره [حایل] کرد. می‌دانم چون او را دیدم، او را دیدم، او را به رأی‌العین دیدم؛ نه در رؤیا. حقیقت مطلق. آیا متوجه منظورم می‌شوید؟ من تنها کسی بودم که او را دیدم … هیچ کس دیگر نمی‌توانست او را ببیند غیر از من. چون … اوه! متأسفم که شما آن را درک نمی‌کنید.» (۶)

از زمستان سرد ملت ایران در سال ۴۱ تا خزان رژیم شاه در سال ۵۷ زمستان‌های متعددی بر مردم تحمیل شد، ولی چیزی که عوض نشد همین «سیاست استحماری» حکومت بود که تأثیرات مقطعی و کوتاه‌مدتی نیز در این سال‌ها به جای می‌گذاشت. با این حال در خزان عمر حکومت در پاییز ۵۷ که با تظاهرات میلیونی (۷) تاسوعا و عاشورای ۵۷ به اوج خود رسید، دیگر چنین سیاست‌هایی هم کارگر نشد. رژیم برای علاج شوک شدیدی که در این دو روز متحمل شده بود، دو روز پس از عاشورای ۵۷ در برخی شهرها اقدام به برپایی تظاهرات نمایشی مدافعین سلطنت کرد و گروهی از روستاییان با اتوبوس‌هایی به شهرها آورده شدند و از جمله در اصفهان ضمن شعار دادن به نفع شاه، به مغازه‌هایی که عکس امام خمینی را نصب کرده بودند حمله کردند. (۸)

اما برای قانع کردن این روستاییان چه حیله‌ای به کار گرفته شد؟ پرویز راجی آخرین سفیر شاه در بریتانیا فاش کرده که شایعه‌ای بین مردم پخش شد تا آنها باور کنند که رفتن شاه از ایران به سود کشور نیست. جالب اینجاست که برای باورپذیر شدن این شایعه، آن دروغ را به یکی از برجسته‌ترین علمای مخالف شاه نسبت دادند که سال‌ها زندان و تبعید را به دلیل مخالفت با حکومت تحمل کرده بود. پرویز راجی نوشته است:

«آیت‌الله [سید حسن طباطبایی] قمی (مقیم مشهد) حضرت (مهدی موعود) را به خواب دیده و از او شنیده که خروج شاه از کشور به معنای پایان کار ایران است. بعد هم موقعی که آیت‌الله قمی مشغول فکر کردن راجع به علت این اظهارات بود، حضرت بار دیگر ظاهر شد و به او تأکید کرد که اگر هرچه زودتر اقدامی صورت نگیرد، برای نجات کشور خیلی دیر خواهد شد … به همین جهت آیت‌الله قمی نیز فورا این مطلب را انتشار داده است و هم‌اکنون مردم در سراسر ایران به‌پا خاسته‌اند و از شاه درخواست‌ کرده‌اند که از فکر عزیمت از کشور منصرف شود.» (۹)

البته در کمال ناباوری، این خیزش مردم ایران برای جلوگیری از فرار شاه به نتیجه رسید و شاه چند هفته بعد پاسخ درخوری به این خیزش مورد ادعای پرویز راجی داد!

پاورقی‌ها:

۱-       بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی، سید حمید روحانی، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ دوم، آذر ۱۳۶۱، ص ۲۶۱

۲-       همان، ص ۲۶۲، نیز نگاه کنید به اینجا و صفحه اول روزنامه اطلاعات ۴ بهمن ۱۳۴۱

۳-       همان، ص ۲۶۳، روزنامه‌های عصر تهران در ۴ بهمن ۱۳۴۱

۴-       اینجا ، اینجا و اینجا

۵-       شاه و کارتر، مایکل لدین، ترجمه مهدی افشار، ص ۱۱۷

۶-       مصاحبه با تاریخ‌سازان جهان، اوریانا فالاچی، انتشارات جاویدان، ج ۲، ص ۲۹۲٫ برای اطلاع از بقیه مکاشفات معنوی(!) محمدرضا شاه اینجا را بخوانید.

۷-       آنتونی پارسونز سفیر وقت بریتانیا در ایران در خاطرات خود  (غرور و سقوط) رقم میلیونی برای این تظاهرات را «بی‌اغراق» دانسته و گفته که نقطه قوت این تظاهرات، متحد شدن همه مخالفین شاه بود. (بنگرید به خاطرات دو سفیر، ترجمه محمود طلوعی، نشر علم، صص  ۴ – ۳۹۳) البته اخیرا جناب صفار هرندی این مسأله را از نقاط ضعف تظاهرات عاشورای ۵۷ دانسته است (اینجا). همچنین ویلیام سولیوان در خاطرات خود (مأموریت در ایران) گفته که اردشیر زاهدی از سران رژیم شاه این تظاهرات را با هلی‌کوپتر و از فراز تهران مشاهده کرده و آن را حداقل چهارصد هزار نفری دانسته بود (خاطرات دو سفیر، ص ۱۹۲). فردوست نیز در صفحه ۵۹۰ خاطرات خود گفته شاه به همراه ارتشبد ازهاری نخست‌وزیر وقت این تظاهرات میلیونی را از هلی‌کوپتر مشاهده کرده و به او گفته: «همه خیابان‌ها مملو از جمعیت است. پس موافقین من کجا هستند؟» ازهاری پاسخ داده: «در خانه‌هایشان!» شاه سپس پرسیده که: «پس ماندن من چه فایده دارد؟»

۸-         تاریخ سیاسی ۲۵ ساله ایران، سرهنگ غلامرضا نجاتی، ج ۲، ص ۱۸۵

۹-       خدمت‌گزار تخت طاووس، پرویز راجی، انتشارات اطلاعات، ص ۳۴۴

کودک مکلّا

دی ۱۶م, ۱۳۹۰

سید مرتضی ابطحی: بخشی از خاطرات کودکی من مانند خیلی از بچه‌ آخوندها خاطراتی است که از لباس پدرم دارم: عبا و عمامه و قبا. لباس‌هایی که هر روز پدر می‌پوشید و به درس می‌رفت. یا وقتی می‌خواست به تبلیغ برود بر تن می‌کرد و با یک ساک، می‌رفت و یک‌ ماه بعد با همان لباس می‌آمد و در ذهن من ارتباط مستقیمی بین این لباس و یک ماه نبودن در منزل برای تبلیغ دین شکل می‌گرفت. البته در خانواده ما چند نفر از بستگانم در این لباس بودند و هستند. از جمله پدربزرگ‌هایم و عمو و چند نفر از پسرعموهایم.

لباس روحانی‌ها در کودکی حس خوبی داشت. خصوصا عمامه؛ آن هم وقتی عمامه پدر شسته شده بود و دو نفر می‌خواستند آن‌ را آماده پیچیدن کنند. بخشی از خوشی‌های من و برادر کوچکم مجتبی همانجا بود. وقتی از زیر پارچه بلند و نازک عمامه به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدیم و بزرگ‌ترها دعوایمان می‌کردند ولی ما باز به کارمان ادامه می‌دادیم.

گاهی عمامه بسته شده را بر سر می‌گذاشتم و در منزل، کمی راه می‎رفتم و گاه عمامه از سرم می‌افتاد و به اصطلاح خراب می‌شد و بعد هم دعوای مادر یا پدرم که چرا حواست را جمع نمی‌کنی؟!


حجة‌الاسلام سید علی خمینی در سنین کودکی لباس آبا و اجدادی خود را پوشیده است‬

از آنجا که بعد از ترور پدرم، ایشان توان بستن عمامه را از دست داد، بعضی مواقع زحمت بستن عمامه به دوش همسایه‌های روحانی‌مان می‌افتاد. گهگاه همسایه که نمی‌خواست زحمتش به واسطه شیطنت‌های کودکی من یا برادرم هدر برود عمامه را بر سرم می‌گذاشت و من در کوچه عمامه بر سرم می‌گذاشتم و به خانه می‌رفتم.

گاهی هم پسرعمویم سید محمدرضا زحمت پیچیدن عمامه را می‌کشید. سید حس خوبی به من می‌داد. همیشه لباسش مرتب بود و عطر می‌زد و گاهی هم لباده می‌پوشید. لباده از قبا که ظاهری ساده دارد، جذاب‌تر است و به قول معروف جوان‌پسندتر. من در دوره نوجوانی گاهی لباده‌ای را که از مرحوم عمویم به پدرم رسیده بود می‌پوشیدم و از این‌ کار حس خوبی پیدا می‌کردم.

پدر من هم در جوانی لباده می‌پوشید اما بعد از ترور دیگر توان پوشیدنش را نداشت و فقط قبا می‌پوشید. قبا با ظاهر ساده‌اش جیب‌های تو در تو و بزرگی دارد. جیب‌هایی که گاهی برای ما دردسر ساز می‎شد. یعنی وقتی که پدرم می‌گفت برو و از جیب من فلان چیز را بیاور! و من با قد کوتاهم باید تمام جیب‌های قبا را می‌گشتم.

پدرم معمولا از اینکه من لباسش را می‌پوشم ابراز خوشحالی می‌کرد و حتی ترغیبم می‌کرد که عبا بر دوش بیاندازم. تا جایی که من دیدم معمولا آخوندها دوست دارند لااقل یکی از پسران‎شان طلبه شود و بعد از مرگ‌شان راه پدر را ادامه دهد. پوشیدن لباس در دوران کودکی اولین گره‌های پیوند ذهنی با این لباس و سبک خاص زندگی است.

آیا انقلاب‌ها فرزندان خود را می‌خورند؟!

دی ۱۵م, ۱۳۹۰

سید مرتضی ابطحی: این گفته منسوب به فرانتس فانون (۱۹۲۵-۱۹۶۱) را در گفته‌ها و نوشته‌های چند دهه اخیر کم و بیش شنیده‌ایم که می‌گوید: «انقلاب فرزندان خود را می‌خورد.» شاید جالب‌ترین بیان از این گفته منسوب به فانون را مرحوم شیخ صادق خلخالی در مقدمه جلد دوم خاطرات خود آورده و گفته که: «به قول فرانتس فانون، انقلاب فرزندان صادق خود را می‌خورد، چه برسد به من که نامم صادق است»!

جالب است بدانید که این قاعده یا شبه‌قاعده  به نوعی در ذهن متفکران اسلامی قرون میانه نیز مطرح بوده و خیلی پیش‌تر بدان اشاره کرده‌اند. از جمله در کتاب «الفخری فی الاداب السطانیة و الدول الاسلامیة» که از تواریخ عمومی معتبر به شمار می‌رود. این کتاب که ترجمه فارسی آن در سال ۱۳۵۰ منتشر و چاپ آن تا کنون بارها تکرار گشته، توسط محمد ابن علی ابن طباطبا معروف به «ابن طقطقی» از مورخان شیعه قرن هشتم هجری تنظیم شده است. ابن طقطقی که ربع اول کتاب خود را به مسائل اخلاقی سیاست اختصاص داده، در بخش دوم (تاریخ دولت‌های اسلامی پس از پیامبر(ص) تا پایان دولت عباسی) گهگاه به نکات اخلاقی یا تحلیل‌های سیاسی و تاریخی اشاره می‌کند.

وی ضمن روایت تاریخ دولت عباسی، به سرگذشت ابومسلم خراسانی که بعضی اصالتا او را اصفهانی می‌دانند، اشاره می‌کند. عباسیان که قدرت خود را مدیون زحمات ابومسلم  بودند و روزگاری او را از خودشان می‌دانستند، پس از قوام گرفتن دولت‌شان، او را رقیب خود دانسته و سرانجام منصور عباسی وی را به طرز فجیعی به قتل رساند.

نگارنده پس از نقل این داستان نکته جالب توجهی را مورد اشاره قرار می‌دهد و می‌گوید: «این به تجربه رسیده است که هر کس دولتی را پی‌ریزی کند، و آن را به وجود آورد غالبا از آن بهره‌ای نخواهد برد. پیغمبر(ص) فرموده است: “و لاتتنموا الدّول فتحرموها” یعنی: آرزوی دولت مکنید که از آن محروم و بی‌بهره خواهید ماند. شاید این بدان جهت است که در مخترع و موجِد دولت یک نوع گستاخی و جرأتی وجود دارد که تحمّل آن برای ملوک و پادشاهان غیر ممکن است و هر چه آن جرأت و گستاخی زیاد شود امتناع و کراهت ایشان زیادتر می‌شود، تا آنکه سرانجام وی را نابود می‌کنند.»(تاریخ فخری / ص ۲۳۳)

اما همین پارادوکس پیچیده و جذاب است که علیرغم تمام خطراتش مردان طالب قدرت را به راحتی به درون خود می‎کشد: قدرت بیشتر مستلزم توانایی نقد بیشتر قدرت موجود است؛ و نتیجه توانایی نقد بیشتر حذف سریع‌تر از ساختار نقدناپذیر قدرت بعدی خواهد بود.

عادت و کرامت یک خاندان

دی ۶م, ۱۳۹۰

علی‌اشرف فتحی:  «أما علمتَ أنّ القتلَ لنا عادةٌ و کرامتنا مِن اللهِ الشهادة؟!»

اینها جملات کوبنده‌ای است که امام سجاد (علیه‌السلام) در پاسخ تهدیدهای ابن‌زیاد؛ حاکم منصوب یزیدبن معاویه در کوفه بیان کرد و در کنار عمه بزرگوارش زینب کبری (سلام الله علیها) به تهدید جانی عامل اصلی قتل‌عام خاندان و یاران پیامبر در کربلا چنین پاسخ داد: «آیا تو هنوز نفهمیده‌ای که کشته شدن [به دست ظالمان] برای ما عادی شده و شهادت، کرامت و لطف الهی در حق ماست؟!» (۱)

حال پس از گذشت ۱۴ قرن از آن روزهای تلخ، خانواده‌ دیگری که نسبت خونی و اعتقادی با خاندان پیامبر دارد می‌تواند افتخار کند که همچون نیاکان خویش، به کشته شدن و اسارت و دربه‌دری در راه اعتقادات دینی و انسانی خویش عادت کرده است. بیت پرافتخار مرحوم آیت‌الله‌العظمی سید محسن حکیم (ره) تا کنون بیش از شصت شهید در کارنامه مبارزاتی خود ثبت کرده و اگر مرگ ناگهانی حجة‌الاسلام سید عبدالعزیز حکیم را نیز در اثر مسمومیت بدانیم او هشتمین پسر شهید آیت‌الله‌العظمی حکیم و شصت و پنجمین شهید خاندان حکیم است.

از چپ: شهید سید علاء‌الدین حکیم، شهید آیت‌الله سید عبدالصاحب حکیم، شهید سید محمدرضا حکیم، شهید سید محمدحسین حکیم، مرحوم آیت‌الله سید یوسف حکیم، مرحوم سید محمد کاظم حکیم، آیت‌الله‌العظمی سید محسن حکیم، شهید آیت‌الله سید محمد باقر حکیم، مرحوم سید عبدالعزیز حکیم، سید عبدالهادی طباطبایی (داماد آیت‌الله‌العظمی حکیم)،  شهید سید عبدالهادی حکیم
کودکان از چپ: حجج اسلام سید علی و سید جعفر؛ فرزندان شهید آیت‌الله دکتر سید عبدالصاحب حکیم
از پسران آیت‌الله فقط شهید سید محمدمهدی حکیم به دلیل فرار از عراق در این عکس که در اواخر عمر مرجع فقید شیعه گرفته حضور ندارد.

آیت‌الله سید محسن حکیم که ربع قرن در عراق به عنوان رهبر دینی شیعیان شناخته می‌شد و پس از رحلت مرحوم آیت‌الله بروجردی میلیون‌ها غیر عراقی نیز مقلد او شدند، در ماه‌های پایانی عمر ۸۱ ساله خود از سوی دولت بعثی عراق تحت شدیدترین آزارهای روانی قرار گرفت و محدودیت‌های متعددی علیه وی اعمال شد.

حکومت نظامی و دین‌ستیز حاکم بر عراق که تحت تعالیم میشل عفلق (رهبر فکری بعثی‌های عراق و سوریه) قرار داشت پس از یک کودتا در تابستان ۱۳۴۷ قدرت در عراق را به عهده گرفت و مقابله با اسلام‌گراها را در رأس برنامه‌های خود قرار داد. در سرزمینی که حدود ۶۰ درصد جمعیت آن را شیعیان تحت رهبری آیت‌الله حکیم تشکیل می‌دادند، پرونده‌سازی و سرکوب خانواده و منسوبین به این مرجع بزرگ شیعه طبعا باید در رأس پروژه دین‌ستیزی حزب بعث قرار می‌گرفت. از همین رو ماشین پرونده‌سازی و سرکوب رژیم بعثی با هدف قرار دادن یکی از فرزندان آیت‌الله حکیم که نماینده او در بغداد هم بود به کار افتاد.

شهید حجة‌الاسلام سید محمد مهدی حکیم که در سال ۴۸ سی و پنج ساله بود، ارتباطات گسترده‌ای با شخصیت‌های فرهنگی و سیاسی پایتخت داشت و به همین دلیل، شهردار بغداد به اتهام ارتباط با این فرزند آیت‌الله حکیم بازداشت و مجبور به اعترافات تلویزیونی شد.  طبق اعترافات سرتیپ مدحت حاج سرّی که ۱۹ خرداد ۱۳۴۸ از بخش اخبار شامگاهی رادیو بغداد پخش شد، وی ادعا کرده بود که به همراه حجة‌الاسلام سید مهدی حکیم و با همکاری ملامصطفی بارزانی (رهبر وقت شورشیان کرد عراق و پدر مسعود بارزانی) برای سازمان سیا جاسوسی می‌کرده و قصد براندازی نظام حاکم بر عراق را داشته است.

این اعترافات که تحت شکنجه مأموران اطلاعاتی عراق و پس از تهدید شهردار بغداد به تجاوز به همسرش اخذ شده بود، بهانه‌ای شد که ساعاتی پس از پخش آن، ده‌ها مأمور اطلاعاتی عراق به خانه رهبر دینی شیعیان در نجف هجوم برده و حریم خصوصی این مرجع کهن‌سال را چهارساعت مورد تفتیش و بازرسی قرار داده و حتی وارد اتاق شخصی آیت‌الله هم شوند. پس از آن نیز ده‌ها تن از شاگردان و نزدیکان آیت‌الله بازداشت و یا فراری شدند. (۲)

آیت‌الله‌العظمی حکیم صبح روز بعد خانه خود در نجف را به قصد کوفه ترک کرد و در آنجا محصور شد. مأموران اطلاعاتی عراق حتی آب و برق  و تلفن اقامت‌گاه آیت‌الله در کوفه را تا چند روز قطع کردند تا او وادار شود فرزندش سید مهدی را تسلیم کند. سید محمد مهدی توانسته بود از عراق فرار کرده و به پاکستان برود.

مسؤول شعبه حزب بعث در کوفه از طرف رژیم مأمور شد تظاهرات خودجوش مردمی! در اطراف بیت مرجع شیعیان به راه انداخته و ایشان را تحت فشار قرار دهد. صدها تظاهرکننده حکومتی با سنگ و خشت و حتی مدفوع به محل سکونت آیت‌الله حمله‌ور شده و ساعاتی علیه وی شعار دادند. (۳) دستگاه تبلیغاتی رژیم با صدور حکم اعدام غیابی و تعیین جایزه ۵ هزار دیناری، از مردم خواست در یافتن و بازداشت سید مهدی حکیم حکومت را یاری دهند. افزایش جنگ روانی و فشار بر آیت‌الله محصور شده به اغتشاش در مناطق شیعه‌نشین انجامید و امام خمینی که در آن روزها به حالت تبعید در نجف به سر می‌برد، فرزند ارشدش آیت‌الله سید مصطفی خمینی را روانه کوفه کرد تا حصر آیت‌الله حکیم شکسته شود. این اقدام با واکنش تند رژیم بعثی روبه‌رو شده و منجر به بازداشت و انتقال سید مصطفی خمینی به بغداد شد. چند روز بعد خود امام خمینی شخصا به دیدن زعیم حوزه علمیه نجف رفت و از ایشان دلجویی کرد.

با این حال رژیم عراق بر محدودیت‌ها و فشارها و از جمله مصادره اموال و موقوفات تحت نظارت آیت‌الله و دستگیری یاران و شاگردان او افزود که منجر به افزایش وخامت جسمانی و رحلت ایشان در ۱۱ خرداد سال ۴۹ در بیمارستان ابن‌سینای بغداد شد. رژیم که نمی‌توانست مانع از تشییع جنازه رسمی رهبر فقید شیعیان شود، تن به این کار داد و بغداد بار دیگر صحنه قدرت‌نمایی مخالفان عقیدتی و سیاسی حکومت در قالب یک تشییع جنازه شد.

پیش‌تر در قرن‌های دوم و سوم هجری قمری چندین تشییع جنازه سیاسی و اعتراض‌آمیز در تاریخ بغداد ثبت شده بود. نخستین بار در تشییع پیکر رنج‌دیده امام موسی کاظم (علیه‌السلام)  در سال ۱۸۳ هجری و تشییع پیکر مطهر امام جواد (علیه‌السلام) در سال ۲۲۰ هجری، حاکمان وقت تن به برپایی تشییع جنازه رسمی برای این دو رهبر دینی مخالف خود داده بودند و یک بار دیگر نیز در سال ۲۴۱ هجری نیز تن به برپایی تشییع‌ اعتراض‌آمیز و سیاسی جنازه احمدبن حنبل (یکی از چهار پیشوای مذهبی اهل سنت) دادند. امام کاظم (ع) سال‌ها زندانی حکومت وقت بود و در زندان شکنجه و به شهادت رسید، نوه‌اش امام جواد (ع) تحت کنترل شدید حکومت بود و احمدبن حنبل نیز به دلیل مخالفت با عقاید دینی خلیفه وقت، زندانی و شکنجه شده بود و تشییع جنازه او در بغداد به صحنه بروز احساسات شدید مردمی بدل شد. (۴)

در دوران معاصر نیز تنها می‌شود به تشییع پیکر آیت‌الله حکیم اشاره کرد که حکومت وادار به پذیرش برپایی آن شد و حتی رییس‌جمهور وقت عراق و برخی مقامات رسمی نیز لحظاتی در آیین تشییع شرکت کردند. هرچند شدت احساسات و شعارهای ضد حکومتی به قدری بود که ترجیح دادند حضور کوتاهی داشته باشند. ده‌ها هزار تشییع‌کننده با فریادهای «قائدنا الحکیم» (حکیم رهبر ماست) خود را به بغداد رسانده بودند و شعار می‌دادند: «مهدی جاسوس نیست» و «مهدی باید به کشور بازگردد» از عملکرد حکومت علیه فعالان سیاسی و مذهبی ابراز نفرت می‌کردند. کار به اینجا پایان نیافت و برخی مراکز انتظامی و اطلاعاتی بغداد مورد حمله تشییع‌کنندگان قرار گرفت. (۵)

پایان عمر آیت‌الله‌العظمی حکیم آغازی شد بر سرکوب گسترده مبارزین سیاسی و مذهبی عراق. ده‌ها تن از اعضای خانواده حکیم زندانی و کشته شدند و مراجع تقلید بعدی نیز تا پایان حکومت صدام در سال ۸۲ تحت فشار روانی و آزارهای متعدد قرار داشتند. سید محمد مهدی حکیم سال‌ها در پاکستان و امارات و دیگر کشورهای اسلامی به فعالیت علیه رژیم عراق پرداخت و سرانجام  در ۲۷ دی ۱۳۶۶ در سودان به دام نیروهای اطلاعاتی صدام افتاد و در سن ۵۳ سالگی به شهادت رسید. پیکرش به قم انتقال یافت و در نزدیکی ضریح منور حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) به خاک سپرده شد.

خاندان حکیم که نقش کلیدی در عرصه سیاسی و دینی عراق در نیم قرن گذشته ایفا کرده است، اکنون نیز چهره‌های تأثیرگذاری در سیاست و مذهب دارد؛ دومین مرجع تقلید مهم عراق پس از آیت‌الله‌العظمی سیستانی، یعنی آیت‌الله‌العظمی سید محمدسعید حکیم نوه دختری و در واقع بزرگ‌ترین نواده مرحوم آیت‌الله‌العظمی سید محسن حکیم است و نوه پسری آن مرجع فقید یعنی حجة‌الاسلام سید عمار حکیم اکنون دو سال است که جانشین پدر فقیدش شده و یکی از بزرگ‌ترین احزاب عراق را مدیریت می‌کند.

تأثیرگذاری کنونی و پیش‌ روی خاندان ریشه‌دار حکیم نشان می‌دهد که قتل‌عام و تحت فشار قرار دادن یک تفکر یا جریان ریشه‌دار و به‌ویژه دینی و مردمی نه تنها چاره و راهکار خوبی برای حاکمان نیست بلکه بر تأثیرگذاری و ماندگاری آن جریان و تفکر می‌افزاید. امروز نه از قدرت وحشیانه امویان خبری هست و نه از سیطره جنایت‌بار بعثی‌ها، اما هم پیروان اهل بیت پیامبر (علیهم‌السلام) چندین برابر شده‌اند و هم خاندان حکیم بار دیگر به قدرت دینی و سیاسی دست یافته است.

پاورقی‌ها:

۱-       لهوف، ص ۹۱ – مقتل مقرّم، ص ۳۲۵

۲-       احیاگر حوزه نجف، صفاء‌الدین تبرائیان، نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص ۷ – ۵۲۶

۳-       همان، ص ۵۲۷

۴-       دولت و حکومت در اسلام، آن کاترین لمبتون، نشر شفیعی، ص ۱۳۴

۵-       احیاگر حوزه نجف، ص ۷۱۱

و خدایی که در این نزدیکی‌ است…

دی ۲م, ۱۳۹۰

مسجد النبی

سید مرتضی ابطحی: پس‌لرزه‌های فاجعه‌ی عاشورا حدود دو سال بعد به مدینه رسید، اما شدتش به قدری قوی بود که در تاریخ ماندگار شد!

پنج دهه از وفات پیامبر(ص) گذشته بود اما مدینه هنوز پرچمدار سنّت نبوی در جامعه اسلامی محسوب می‌شد. جامعه‌ای که دیگر محدود به مکه و مدینه و شبه جزیره عربستان نبود، و از یک سو به مصر و شامات منتهی می‎‌شد و سوی دیگرش از عراق و فلسطین تا خراسان و ماوراء النهر ادامه داشت.

مدینه که روزگاری محل آسایش پیامبر و رشد اجتماعی اسلام بود این پتانسیل را داشت که تا به امروز قداست خود را حفظ کند.  پایتخت مسلمانان، تبدیل به حرم نبوی شده بود و قبور دو خلیفه اول مسلمین را نیز در خود جای داده بود. زائران خانه خدا هم به شوق زیارت، از مکه آهنگ مدینه می‌نمودند و این رسم تا امروز نیز ادامه دارد. تعداد زیادی از صحابه در این شهر زندگی می‌کردند و طبعا موضع‌گیری اهالی مدینه، نگاه دین قلمداد می‎شد. اهل مدینه هنوز انتقادهای تند و بی‌پرده‌شان از شخص اول حکومت اسلامی را که حقی مشروع قلمداد می‌شد از یاد نبرده بودند. دغدغه حکومت اسلامی از دید مسلمین، حفظ قانون اسلام بود و به موجب سنت نبوی همگان در مقابل این قانون یکسان بودند: خلیفه که شخص اول مملکت بود با یک عرب بادیه نشین! سبک روایی که قدیمی‌ترین سبک در تاریخ‌نگاری اسلامی محسوب می‌شود، نتیجه همین‌گونه دغدغه‌های فکری اهل مدینه و توجه‌شان به لزوم حفظ «سنت نبوی» به عنوان قانون جامعه اسلامی بوده است.

قدرت و نفوذ معنوی مدینه آن اندازه بود که از دید شخص زیرکی همچون معاویه پنهان نماند و او در برخوردش با اهالی مدینه به این نکته توجه داشت. از همین رو علاوه بر خوشرویی و حفظ ظواهر در برابر اهل مدینه، در مواردی همچون بیعت با یزید مخالفت بزرگان مدینه را تحمل نمود.


فتوحات اسلامی از ابتدای اسلام تا دوره اموی

پس از خلافت یزید و فاجعه عاشورای سال ۶۱ هجری، اخبار مخالفت امام حسین ابن علی(ع) و تبعات خونینش به مدینه رسیده بود. بعلاوه آنها از نزدیک با باقی‌ماندگان این واقعه ارتباط داشتند. اخبار دیگر ولایات نیز همچون گذشته به مدینه می‌رسید و  رفته رفته اهالی این شهر به واقعیت دین ستیز خلافت اموی پی می‌بردند. سفر چند تن از بزرگان مدینه به شام و مواجه شدن با بلایی که بر سر خلافت اسلامی آمده بود و به واسطه آن حکومت و حاکم اسلامی دیگر هیچ رنگی دینی نداشت، آتش مخالفت مردم این شهر را تند کرد و آنان بنای ناسازگاری با حکومت مرکزی پیدا کردند. بیعت با عبدالله ابن زبیر که از ابتدای خلافت یزید به مکه رفته بود و به طمع کسب قدرت با حکومت مرکزی مخالفت می‌کرد در کوتاه مدت مؤثر بود اما در دراز مدت، پرده از ساده لوحی ابن زبیر و حامیانش برداشت. جامعه اسلامی هنوز نمی‌خواست حضور فردی همچون یزید را در رأس هرم قدرت جدی بگیرد و به تبعاتش باور داشته باشد. یزید کسی نبود که برای حرم خدا یا حرم پیامبرش حرمتی قائل باشد و این همان نکته‌ای بود که حسین ابن علی(ع) در مکه به صورت غیر مستقیم به ابن زبیر متذکر شده بود: «اگر یک وجب بیرون حرم کشته شوم، برایم محبوب‌تر است تا یک وجب درون حرم!»(طبری/ج۳/ص۲۹)

پیش بینی واقعه حرّه از نگاه امام علی ابن الحسین(ع) که از نزدیک با قدرت بنی‌امیه آشنا بود و بی‌شرمی‌های آنان را در برخورد با خانواده نوادگان رسول خدا دیده بود، نباید امر پیچیده‌ای تلقی شود و عدم حضور ایشان در قیام مدینه نیز از همین منظر کاملا منطقی است. سپاه یزید به مصاف اهل مدینه آمد و تعداد بسیاری از آنان را قتل عام کkد. در این حمله حتی حرم نبوی نیز از تعدی مصون نماند. و تا سه روز اهل مدینه بر سپاهیان شام مباح شد: قتل، غارت، و حتی تجاوز به عنف!

شوک این حمله و لشکرکشی پس از آن به مکه و تخریب خانه خدا، به قدری عمیق بود که گروهی از بزرگان مکه و مدینه را تا مدت‌ها از صحنه دخالت در امور سیاسی مسلمین کنار زد و گروهی دیگر را نیز از دین خدا ناامید ساخت! کسانی‌که چشم بر واقعیات جامعه بسته بودند و فراموش کرده بودند که خلافت یزید یک شبه به نتیجه نرسیده است و نتیجه یک روند تدریجی است.

مدینه روزهایی تیره‌ای را سپری‌ می‌کرد. روزهایی پر از ناامیدی و خودباختگی. مردم مدینه که روزگاری سردمدار سنت نبوی بودند و نزد همگان عزیز شمرده می‌‌شدند، در اثر این ضربات به خنیاگران پناه آوردند و آنگونه که مورخان می‌گویند دیگر حتی فقیهان و زاهدان حضور در مجالس اینان را عیب نمی‌شمردند!(تاریخ الادب العربی، ج ۲، ص ۳۴۷) شهر خدا و شهر رسولش دیگر رنگ آن معنویت پیشین را نداشت و پناه بردن به جذابیت‌های مادی، که از دوران جاهلی مرسوم بود، دوباره جان گرفته بود! مردم حتی انگیزه نقد عملکرد قدرت را از دست داده بودند و حاکمان اسلامی به مدد حَجاج‌ها به دزدی‌ و قتل و تخریب حکومت اسلامی مشغول بودند.

امام سجاد(ع) در این شرایط وظیفه امامت را برعهده داشت. تا جایی که ما می‌دانیم ابزار برنده ایشان برای بیدار کردن عقل مردم و لااقل زنده نگه‌داشتن حیات معنوی شیعیان استفاده از دعا بود. در آن شرایط که مردم از یاد خدا غافل شده بودند و در پس ذهن‌شان این شک موج می‌زد که آیا واقعا خدایی هست؟! اگر هست پس کجاست؟! چرا به حمایت از ما ساکنان حرمش بر نخاست؟! چرا راضی به چنین ظلم و کشتاری شد؟! در این شرایط مهم‌ترین کار، زنده نگه‌داشتن یاد خدا بود. خدایی که نوید آزادی را به دل‌های انسان‌های بی‌پناه می‌دهد و در توبه و بازگشت به سویش همیشه باز است.

نسخه‌ خطی صحیفه سجادیه در کتابخانه آستان قدس رضوی

صحیفه سجادیه تنها بخشی از ادعیه‌ای است که از آن امام همام به دست ما رسیده است اما همین مقدار نیز آن اندازه اهمیت داشته که این کتاب به «خواهر قرآن» معروف شود. خدایی که صحیفه‌ی علی ابن الحسین(ع) به شیعیانش می‌شناساند نه رنگ بی‌قانونی‌های حکومت را دارد و نه رنگ لاابالی‌گری‌های بعضی مسلمانان را. خدا است که مایه‌ امید دل‌های ناامید است و نباید جز او در مقابل هیچ قدرتی سر خم کرد: «بار خدایا چنان کن که به هنگام ناچاری از تو پشتیبانی طلبم، و در وقت نیاز حاجت از تو خواهم.» (از دعای مکارم الاخلاق)

امام سجاد(ع) به وسیله ادعیه صحیفه‎اش به مردم می‌آموخت از هر واقعه‌ای می‌توان به خدا متوجه شد و تنها اوست که ارزش توجه واقعی را دارد، نه هیچ مقام مسؤول یا قدرت دنیوی. مرحوم مهندس بازرگان در مقدمه‌ای که بر صحیفه سجادیه نگاشته، نیایش‌های این اثر را در سه گروه عمومی دسته بندی می‌کند: نیایش‌های عبادی و عرفانی(جمعا ۲۹ فقره)؛ نیایش‌های تظلّم و تقاضا(جمعا ۱۲ فقره) و نیایش‌های تعلیم و تعهّد(جمعا ۱۴ فقره). گویی امام(ع) به انسان ناامید و خسته به وسیله این ادعیه می‌گوید خدا هنوز هم در همین نزدیکی‌ها منتظر تو است! تنها کافی‌ است در پس هر حادثه دست رحمت و قدرت خدا را ببینی و به سوی او متوجه شوی و تنها او را بخوانی و تنها از او کمک بجویی.

——-

پیوست: متن کامل صحیفه سجادیه همراه با مجموعه‌ای از شروح و ترجمه‌ها را در اینجا می‌توانید ببینید. البته اگر دنبال نسخه مکتوب این کتاب هستید، نشر نی صحیفه سجادیه را در چاپی نفیس به ترجمه‌ مرحوم اسد الله مبشری و با مقدمه مرحوم مهندس بازرگان منتشر نموده است.

پیشوای دورانِ گذار

آذر ۳۰م, ۱۳۹۰

علی‌اشرف فتحی: امام علی‌بن‌الحسین ملقب به سجاد و زین‌العابدین (علیهما‌السلام) طبق تاریخی که شیخ عباس قمی در کتاب شریف «منتهی‌الآمال» روایت کرده، گویا در گیر و دار جنگ جمل به دنیا آمده‌اند. کودکی چهار ساله بودند که پدربزرگ‌شان امام علی‌بن ابی‌طالب (علیه‌السلام) را از دست دادند و از سن ۵ سالگی نیز خاندان این بزرگوار تحت فشارهای امنیتی و روانی حکومت بنی‌امیه قرار گرفت. بدین ترتیب امام چهارم شیعیان از همان کودکی شاهد انحطاط اخلاقی جامعه و فشارهای غیرقانونی و آزارهای غیرشرعی حاکمان وقت علیه مخالفین و چهره‌های موجه جامعه بوده‌اند.

ایشان حدودا در سن ۲۵ سالگی بودند که شاهد و حاضر در بزرگ‌ترین فاجعه تاریخ اسلام شده و قتل عام فجیع و غیرانسانی خانواده و صحابه پیامبر (ص) را در سرزمین کربلا به نظاره نشستند و خود نیز به دلیل بیماری یا زخمی شدن، قادر به ادامه جنگ با سپاه عمربن‌سعد نشدند و دشمن نیز به هر دلیلی از کشتن ایشان صرف‌نظر کرد. حتی زمانی که ایشان در کاخ عبیدالله‌بن زیاد در کوفه و کاخ یزید در شام (دمشق) در برابر حرمت‌شکنی‌ها و دروغ‌گویی‌های این حاکمان ستمگر و مستبد ایستاد و اعتراض کرد، تبعات زیان‌بار کشتار اهل بیت پیامبر در کربلا مانع از آن شد که خلیفه دوم اموی و حاکم منصوب او در کوفه تنها پسر بازمانده از حسین‌بن علی (علیهماالسلام) را نیز به شهادت برسانند.

امام سجاد (ع) پس از واقعه کربلا به مدت ۳۴ سال عهده‌دار امامت شیعیان شد و در عین حال به عنوان سخنگو و چهره اصلی خاندان پیامبر اسلام و از چهره‌های درجه اول جامعه اسلامی شمرده می‌شد. آغاز این ۳۴ سال با قتل‌عام فجیع مردم مدینه و هتک حرمت خانه کعبه به دستور یزید نیز همراه شد. امام سجاد (ع) که پرچم‌دار اصلی نام و مرام شهیدان کربلا شمرده می‌شد با اتخاذ تدابیر عقلانی سعی کرد مانع از نابودی کامل شخصیت‌های منسوب به پیامبر و نیز مانع از حرمت‌شکنی بیشتر امویان شود. از همین رو و نیز به دلیل آنکه اعتقادی به حرکت‌های اعتراضی دهه شصت قرن اول هجری نداشت، حتی از همراهی و تأیید قیام مختار و یا قیام مردم مدینه خودداری کرد و ترجیح داد بازیچه جنبش‌های مشکوک و موهوم و مبهم نشود.

اگر مختار به دور از چشم امام سجاد (ع) و دیگر چهره‌های خاندان پیامبر و با توسل به شیوه‌های غیرشرعی اقدام به انتقام‌گیری از قاتلان کربلا می‌کرد، امام سجاد (ع) حتی در مهد اسلام (حجاز) با درخواست پناهنده شدن خاندان مروان‌بن حکم (دشمن قسم‌خورده خاندان پیامبر، یار غار معاویه و یزید، چهارمین خلیفه اموی و نخستین خلیفه مروانی) موافقت کرده و همسر و فرزند و نزدیکان مروان را به درخواست او تحت حمایت می‌گیرد تا شورشیان مخالف یزید در مدینه آسیبی به آنها نرسانند. (۱)

با این حال نباید تصور شود که امام سجاد (ع) به سازش با حکومت ظالم و سکوت در برابر «مکتب شام» اهتمام داشته است، چرا که امام سجاد (ع) هم در بدترین شرایط روحی و جسمی خود در محرم سال ۶۱ هجری و هم در طول ۳۴ سال امامت دینی خود که همزمان با قدرت‌گیری مروانیان بود، نه تنها از تأیید حکومت آنها خودداری کرد بلکه یاران و شاگردان خود را از نزدیکی و همکاری با هیأت حاکمه نهی می‌کرد. نامه تاریخی ایشان به محمدبن مسلم زُهری گویای مواضع سیاسی امام سجاد (ع) نسبت به رژیم مستبد بنی‌امیه است. امام در این نامه از این شاگرد فقیه، دین‌شناس، قرآن‌پژوه و محدث خود گلایه کرده‌اند که چرا با همکاری به ظاهر علمی خود با دربار اموی و کمک به آنان، موجب مشروعیت‌بخشی دینی به این هیأت حاکمه مستبد و ظالم شده و به آنان امنیت روانی داده است؟!

امام در این نامه دلسوزانه خطاب به زهری با اشاره به مراتب فضل و دانش او نوشته‌اند: « هیهات! هیهات! این چنین نیست [که گمان می‌کنی خداوند عذر تو را می‌پذیرد.] خداوند در قرآن علما را مسؤول دانسته، آنجا که فرموده: «حتما باید آن [کتاب خدا] را به وضوح براى مردم بیان نمایید و کتمانش مکنید» [آل عمران، ۱۸۷]. و بدان که کمترین چیزى که کتمان نموده‏‌اى و سبک‌ترین بارى که بر دوش دارى این است که با انس گرفتن با ظالم، ستمگر را از وحشت تنهایى رها ساخته‌‏اى و راه گمراهى را با نزدیک شدن به او و پذیرفتن دعوتش، برایش هموار کرده‌‏اى؛ وه! چه می‌‏ترسم که فرداى قیامت همراه با خیانتکاران گرفتار گناه خود باشى و به خاطر درآمدى که در اثر کمک به ستمگران به دست آورده‌‏اى مورد بازخواست قرار گیرى؛ زیرا … تو از این نزدیکى خود به آن ظالم براى جلوگیرى از باطل استفاده نکرده‌‏اى و کسى را که به جنگ خدا رفته دوست داشته‏‌اى. آیا غیر از این است که دعوت آنها از تو براى این بود که تو را محور چرخش دستگاه ظلم و ستم خود قرار دهند؟! و با پل قرار دادن تو راهى براى گرفتار ساختن مردم پیدا کردند و تو را نردبان گمراهى و مبلّغ تباهکارى و پوینده راه خود نمودند.» (۲)

امام سجاد (ع) که در دوره کودکی، نوجوانی و جوانی خود شاهد اوج‌گیری انحطاط شدید اخلاقی جامعه و بی‌حیایی و ستمگری روزافزون دستگاه حاکمه بود، در قالب نامه‌نگاری و آموزش دعا اقدام به آموزش اخلاقی، اعتقادی و سیاسی مردم کرد و ارزش‌های فراموش‌شده و یا مسخ‌شده انسانی و دینی را به یاد آنها آورد و بدین ترتیب بسترساز آغاز حرکت فرهنگی شیعه در زمان فرزندش امام باقر و نواده‌اش امام صادق (علیهماالسلام) شد و قدرت شیعه را به جایی رساند که خلیفه مقتدر و هوشمندی چون مأمون که در حقیقت یک امپراتوری قدرت‌مند را رهبری می‌کرد نتوانست قدرت فرهنگی و سیاسی شیعه را نادیده بگیرد و پیشوای هشتم شیعه را به عنوان مرد شماره ۲ جهان اسلام منصوب کرد.

امام سجاد (ع) که خود بارها نسبت به فشارهای دستگاه حاکم علیه خود و پیروانش هشدار داده بود (۳) و تحت نظر حکومت غیرقانونی و دین‌ستیز و البته مسلمان‌نمای وقت بود توانست از طریق دو راهکار ظلم‌ستیزی و مبارزه و جنبش فرهنگی، شیعه را از ضعیف‌ترین حالت ممکن به دوره اوج قدرت فرهنگی و سیاسی رهبری کند.

پی‌نوشت:

۱-  در سال‌روز شهادت این امام مظلوم و سالار اسیران دشت کربلا، برای آزادی همه اسیران بی‌گناه و شفای همه بیماران (به ویژه مادر یکی از دوستان خوبم) دعا کنیم.

۲- عنوان پست را از این مقاله سعید حجاریان وام گرفته‌ام که با اسم مستعار در مجله کیان نوشته بود.

پاورقی‌ها:

۱-       مرحوم استاد دکتر سید جعفر شهیدی در کتاب «زندگانی علی‌بن الحسین» به بررسی موضع امام سجاد (ع) در واقعه حره و پناه داده به خانواده مروان پرداخته است. نگاه کنید به اینجا

۲-       تحف‌العقول، ص ۲۷۵

۳-       همان، ص ۲۵۲

جمکران ایرانی، جمکران اسلامی

آذر ۲۷م, ۱۳۹۰

نمای مسجد جمکران از فراز کوه خضر قم

علی‌اشرف فتحی: شاید کسانی که تا همین ده سال پیش از ابتدای جاده قم – کاشان به سمت مسجد جمکران می‌رفتند نمی‌دانستند زیر تپه‌های دو طرف بلوار منتهی به مسجد جمکران بقایای تمدن‌ هفت هزار ساله قلی‌درویش نهفته است. حالا که تپه‌ شرقی حفاری شده و حفاری در تپه غربی نیز آغاز شده، می‌توان بقایای تمدن متعلق به بومیان فلات ایران و نیز نخستین آریایی‌های وارد شده به فلات را مشاهده کرد. بدین ترتیب همان‌گونه که در برخی تواریخ قرون نخستین اسلامی به طور محدود و گذرایی مورد اشاره قرار گرفته بود دو نام «قم» و «جمکران» ریشه در اعماق تاریخ ایران باستان دارد و تاریخ چند هزار ساله شهر متروکه جمکران بیش از هر زمان دیگری پیش روی محققین و علاقه‌مندان قرار گرفته است.

حالا دیگر به راحتی می‌شود پذیرفت که نام «قم» نه تنها ریشه عربی ندارد بلکه همچون نام ایرانی «جمکران» به تمدن چند هزار ساله منطقه غربی شهر قم کنونی مربوط می‌شود. اگر بپذیریم که نام منطقه جمکران ترکیبی از دو کلمه «جم» و «کران» بوده و اشاره به کرانه سرزمین اسطوره‌ای جمشید (از نخستین پادشاهان اسطوره‌ای آریایی‌ها که گفته می‌شود آنها را به سمت شمال ایران و جنوب روسیه رهنمون شده است) دارد، بعید نیست که نام شهر قم نیز برگرفته از نام دختر بهمن (دیگر پادشاه اسطوره‌ای آریایی‌ها که از سلسله کیانیان و دست‌پرورده رستم بود) باشد که گویا همای (خُمای) بوده و شاید به مرور زمان به خُم، کُم و سپس قم تبدیل شده است. حتی بعید نیست که همان غلط رایج که تصور می‌شده «سلیمان» یا «جمشید» مظاهر قدیمی‌ترین یا قدرت‌مندترین پادشاهان باستانی هستند، سبب شده که در دوره اسلامی (و تا پیش از دو قرن پیش که ایران باستان به مدد کاوش‌های باستانی دارای تاریخ علمی شود) مناطقی باستانی چون «پارسه» به نام نه‌چندان درست «تخت جمشید»، «پاسارگاد» به «مادر سلیمان» و نیز «تخت سلیمان»  و احتمالا شهر یا منطقه باستانی «جمکران» بدین نام‌های ایرانی تسمیه و منسوب به جمشید و سلیمان شده باشند.

اینها نشانه‌هایی از ورود آریایی‌ها و حضور آنها در منطقه قم و جمکران است که اکنون کاوش‌های باستانی نیز آنها را اثبات می‌کند. همچنین نزدیکی قم و جمکران به سیلک کاشان و مهاباد اصفهان و وجود آتشکده‌های متعدد و مشابه در این مناطق می‌تواند دلیل علمی دیگری بر قدمت چند هزار ساله آنها و ارتباط باستانی‌شان باشد. نکته جالب این است که در محوطه قلی‌درویش جمکران، بقایای استخوان‌های کودکی ۱۱ ماهه یافته شده که ۵ هزار سال پیش به رسم بومیان فلات ایران در کف اتاق و درون یک خمره دفن شده بود.

پیکره‌های گِلی انسان نیایش‌گر، کشف شده در نیایش‌گاه متعلق به عصر آهن در تپه قلی‌درویش جمکران،  عکس از اینجا

بدین ترتیب حال دیگر با بناهای مذهبی و آیینی که در قلی‌درویش و دیگر مناطق قم پیدا شده، از نظر علمی می‌شود ادعا کرد که سابقه مذهبی و تاریخی قم و به ویژه جمکران به اعماق تاریخ ایران می‌رسد و این شهر آن‌گونه که پیش از این نیز مورخین تاریخ ماد بیان کرده بودند پس از هجوم آریایی‌ها نیز صبغه مذهبی خود را قوت بخشیده و در کنار منطقه باستانی ری (ماد راگیانا) به مرکز حضور مغان (روحانیون ایران باستان) تبدیل می‌شود و پس از اسلام نیز اگرچه منطقه مسکونی شهر به دلیل دفن حضرت معصومه (س) به سمت غربی منتقل شده و قلی‌درویش و جمکران به مرور متروکه و حاشیه‌ای می‌شوند ولی قم به یکی از مراکز اصلی علما و محدثین شیعه تبدیل می‌شود و از قرن چهارم هجری قمری نیز با ساخت مسجد جمکران در کنار منطقه باستانی قلی‌درویش، محوریت مذهبی شهر تقویت می‌شود.

بقایای تمدن باستانی جمکران در قلی‌درویش اکنون در چند قدمی بقعه تاریخی امام‌زاده جعفر غریب، یک کیلومتری مسجد هزار ساله جمکران و چند کیلومتری کوه خضر نبی به یکی از مراکز گردشگری قم تبدیل شده و تداوم حفاری‌ها و کاوش‌های باستان‌شناسان در اطراف این منطقه می‌تواند حلقه‌های مفقوده بیشتری را کشف کند.

حتی دفن حضرت فاطمه معصومه (س) در باغ بزرگ «بابلان» قم که کنار رودخانه قم‌رود قرار داشته و متعلق به موسی‌بن‌خزرج اشعری (از شیوخ شیعه قم و میزبان حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها) بوده، با توجه نام این باغ (بابلان) می‌تواند شاهدی بر پیشینه باستانی قم باشد. گویا این باغ تا قرن هشتم هجری وجود داشته و از همان ابتدای قرن سوم و پس از دفن حضرت فاطمه معصومه (س) در این باغ، به یک مقبره بزرگ تبدیل می‌شود که صدها محدث و عالم شیعی و صحابه ائمه (ع) به تدریج در آن دفن شده‌اند.

اکنون قم به عنوان یکی از مظاهر مهم تداوم و تحول تاریخی و فرهنگی در تاریخ چندین هزار ساله ایران از عصر نوسنگی تاکنون شناخته می‌شود و چه بسا با کاوش‌های بیشتر، شواهد علمی قدیمی‌تری نیز از این منطقه مرکزی فلات ایران کشف شود. اگر تا دو قرن پیش چندان شاهد و قرینه‌ای بر برخی اسطوره‌ها و داستان‌ها و نقل‌های تاریخی درباره گذشته و نیاکان ما یافت نشده بود، حالا به کمک پیشرفت‌های علمی و کاوش‌های باستان‌شناسان می‌توانیم ادعا کنیم که بشر و به‌ویژه ایرانیان از هزاران سال پیش تاکنون چه سیر تاریخی را طی کرده و چه تغییراتی را پشت سر گذاشته‌اند.

ایرانیان با وجود هجوم اقوام مختلف در طول تاریخ چند هزار ساله خود، روحیات و ویژگی‌های ژنتیکی و فرهنگی خود را کمابیش حفظ کرده‌اند و یک مشخصه بارز و کلیدی داشته‌اند: هضم و بومی‌سازی فرهنگ‌های بیگانه (به ویژه آریایی‌ها و اعراب). باید دید که این ویژگی مهم که توانست مغول‌ها را (که فاقد توانایی‌های فرهنگی و تمدنی بودند) در برابر غنای ایرانیان تسلیم و هضم کند،  در برابر هجوم توان‌مندی‌های علمی و فرهنگی غرب در قرن اخیر چه خواهد کرد؟ ما هنوز درگیر تبعات و عوارض این جدال سرنوشت‌ساز هستیم.

در همین باره:

سایت رسمی محوطه باستانی قلی‌درویش

قلی‌درویش در بانک اطلاعات گردشگری قم

درباره پیشینه تاریخی قم و جمکران

منطقه جمکران به روایت سایت رسمی مسجد جمکران

تاریخچه ساخت مسجد جمکران

مسجد پر غوغا

اولین آیت‌الله

آذر ۲۶م, ۱۳۹۰

 

گنبد سلطانیه زنجان

علی‌اشرف فتحی: امروز (۲۱ محرم) ۷۰۷ سال از درگذشت فقیهی می‌گذرد که توانست با دانش دینی کم‌نظیر خود پادشاهان مقتدر مغول‌تبار ایران و علمای سنی‌مذهب دربار آنان را مقهور فقاهت و علم خود کرده و شیعه را در ایران جان تازه‌ای ببخشد.

 علامه حلی فقط در فقه شیعه جریان‌ساز و اثرگذار نبوده است. درست است که او اکنون به گواه بسیاری از فقهای قرون اخیر، ملاک و مناط تقسیم‌بندی فقها به متقدمین و متأخرین شمرده می‌شود، ولی او توانست دو قرن پیش از آنکه صفویان به زور شمشیرهای خود بر رقیبان غلبه کرده و تشیع را در ایران گسترش و رسمیت دهند، به قوت دانش و توان فقهی خود در یک جلسه و مناظره علمی در کاخ اولجایتو در سلطانیه زنجان، فقهای صاحب‌نام سنی‌مذهب نزدیک به دربار خان مغول را مغلوب دانش خود کرده و شاه جوان مغول‌تبار را که اعتقاد و التزام به مسیحیت، بودیسم و مذهب تسنن را در زندگی کوتاه خود تجربه کرده بود علاقه‌مند و مؤمن به تشیع کرده و حدود ده سال در سایه قدرت اولجایتو که نام خود را نیز به سلطان محمد خدابنده تغییر داده بود، به گسترش معارف شیعی در جای‌جای ایران بپردازد.

همچنین برخی معتقدند که این شاه جوان بیست و چند ساله مغول – به اصطلاح امروزی‌ها – آنقدر جوگیر شده بود که قصد داشت پیکر امام علی (ع) و امام حسین (ع) را به ایران منتقل کرده و در بنای باشکوه موسوم به «گنبد سلطانیه» دفن کند که گویا علامه حلی بار دیگر از نفوذ کلام خود استفاده کرده و او را از این کار غیرشرعی منصرف می‌کند.

علامه پس از ده سال حضور در ایران و پس از مرگ زودهنگام سلطان محمد خدابنده در ۳۶ سالگی، به زادگاه خویش در شهر فقیه‌پرور حلّه عراق بازگشت و تا پایان عمر ۷۸ ساله بیش از صد اثر علمی و تحقیقی تألیف کرد و به امور خیریه و عام‌المنفعه مشغول شد.

 همچنین گفته می‌شود که به دلیل جایگاه فوق‌العاده علمی و فقهی‌اش به عنوان نخستین فقیهی شناخته شده که لقب «آیت‌الله» برای او به کار گرفته شده است. او که پس از درگذشت دایی فقیه خود محقق حلی (صاحب کتاب شرایع‌الاسلام) و در سن ۲۸ سالگی به رهبری دینی شیعیان رسیده بود، اکنون به عنوان یکی از نوابغ علمی شیعه شناخته می‌شود و همان‌طور که گفتیم شیعه بودن و شیعه شدن ایرانیان بیش از شاهان سلسله پر حرف و حدیث صفوی به دانش کم‌نظیر او مدیون است.

جایی که اکنون آن را به عنوان «گنبد سلطانیه»، بزرگ‌ترین گنبد خشتی جهان و سومین گنبد مرتفع دنیا می‌شناسیم، گویا شاهد هنرنمایی علمی و فقهی این دانشمند بزرگ مسلمان و قدرت‌نمایی شیعیان ایرانی در برابر حامیان هفت قرن خلافت شیعه‌ستیز مستقر در شام و بغداد بوده است.