در مدح وبلاگ‌نویسی

یک: خرداد هشت سال پیش بود که نوشتن در تورجان را جدی گرفتم. سال ۸۷ سال رونق وبلاگ‌نویسی در ایران بود و دوستان خوبی پیدا کردم. وبلاگ‌ها با همه کاستی‌ها و دشواری‌هایی که نسبت به شبکه‌های اجتماعی کنونی داشتند، اما در انتقال آگاهی تأثیرات عمیق‌تری می‌گذاشتند.

حالا هشت سال از آن روزها می‌گذرد و ماها هشت سال بزرگ‌تر شده‌ایم و ظاهرا و طبعا آگاه‌تر. اما هنوز هم وبلاگ‌هایی هستند که نفس می‌کشند. غول شبکه‌های اجتماعی هنوز هم گاهی از همین کهنه‌سربازها تغذیه می‌کند. حالا دیگر وبلاگ‌ها از شلوغی‌هایِ گاه بیهوده آن روزها آسوده‌تر شده و بد نیست که ماها که اینجا یاد می‌گرفتیم و تبادل اطلاعات می‌کردیم باز هم اینجاها را جدی بگیریم و قدر بدانیم.

از دوستان قدیمی وبلاگ‌نویسم سید مرتضی ابطحی، احمد نجمی، مهدی سلیمانیه، محمد منصوری بروجنی، امید حسینی، گلدختر و دانشطلب دعوت می‌کنم که در این‌باره بنویسند شاید فتح بابی باشد برای رونق بیشتر وبلاگ‌نویسی و فرار از انباشت اطلاعاتی و غیراطلاعاتی(!) شبکه‌های پر زرق و برق اجتماعی. همین‌طور از دوستانی که با نظرهایشان مرا آگاه‌تر و کم‌نقص‌تر کرده‌اند می‌خواهم در این‌باره بنویسند.

دو. به مناسبت دهه فجر سال ۹۴ در نشستی تحت عنوان «گفت‌وگویی در باب فعلیت‌ها و بالقوه‌گی‌های انقلاب» سخنرانی کردم. حال متن سخنرانی‌های آن نشست به همراه چند مقاله دیگر در کتابچه‌ای با نام «جستارهایی درباره انقلاب ایران» از طرف انجمن علمی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران منتشر شده است. متن مربوط به خودم را به زودی در اینجا منتشر می‌کنم.

enghelab

سه: مدتی است که با بنیاد حوزوی اسرا (وابسته به آیت‌الله جوادی آملی) و سایت اندیشه دینی «اسرانیوز» همکاری می‌کنم و به همراه جمعی از دوستان پژوهشگر حوزوی و دانشگاهی و با هدف برقراری دیالوگ میان آیت‌الله جوادی و دیگر متفکرین علوم انسانی، مراحل مقدماتی سایت را جلو برده‌ایم. تجربه تازه‌ای در ایران است و امیدوارم بتوانیم کار در خور بهره‌ای ارائه دهیم.

چهار. ماه مبارک رمضان نزدیک می‌شود و به احتمال زیاد، مدتی از این ماه مبارک را برای سخنرانی به یکی از شهرهای دور بروم. جا دارد که این دعا را بخوانیم: اللهم إن لم تکن غفرت لنا فی‌ما مضی من شهر شعبان، فاغفر لنا فی‌ما بقی منه …

فقط روحانیت مقصر نبود!

اگوست سال ۲۰۰۸ بود که یک استاد جوان تاریخ در دانشگاه لندن به نام «تامس دیکسون» کتابی را در انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر کرد که ترجمه آن، امسال در ایران منتشر شده است. دکتر دیکسون که اکنون در ۴۳ سالگی از استادان تاریخ فلسفه، دین و علم در بریتانیا و از همکاران انجمن سلطنتی تاریخ در این کشور است، در این اثر کوتاه که نام آن را «علم و دین؛ مقدمه‌ای بسیار کوتاه» گذاشته است، می‌کوشد بدون اینکه از کلیسا یا دانشمندان جانبداری کند، به نوعی سازگاری میان دانش جدید و دین دست یابد.

دیکسون در تلاش است که نشان دهد میان علم و دین حقیقتا تعارضی وجود ندارد و آنچه ظاهرا تعارض میان علم و دین پنداشته می‌شود، بازتاب اختلافات تاریخی ارباب کلیسا با دانشمندان بوده است که از قرون وسطی تاکنون ادامه داشته است.

Dixon+Thomas

دکتر تامس دیکسون

سازگاری میان دانش نوین و دین از دغدغه‌های مهم دین‌داران دنیادیده روزگار ما بوده است. کشور ما از دهه بیست شاهد تلاش‌های جدی شخصیت‌های دیندار فرنگ‌دیده و چهره‌های حوزوی نوگرا برای برقراری این آشتی و زدودن اتهام علم‌ستیزی از چهره دین بود.

اما در غرب ماجرا به گونه رقت‌برانگیزی می‌نماید. نهاد قدرتمند دین در قرون گذشته متهم به ضدیت با هرگونه نوگرایی و دانش‌ورزی بوده است. در چنین فضایی یک مورخ جوان بریتانیایی در کتاب خود کوشیده که از دو منظر متفاوت به پررنگ شدن جدال‌ها میان روحانیان و دانشمندان در عالم مسیحیت بپردازد و البته با جملات کوتاهی که درباره مسلمانان گفته، کوشیده نشان دهد که جهان اسلام را نیز رصد می‌کرده است. هرچند شاید اگر وی از جدال‌های معطوف به «علم و دین» در ایران دوره پهلوی دوم آگاه بود، به نتایج کامل‌تری دست می‌یافت.

دو منظری که تامس دیکسون در افزایش این دعوای تاریخی مؤثر دیده است، تأثیرگذاری‌های سیاستمداران و بی‌تدبیری برخی دانشمندان به ویژه شخص گالیله در دامنه‌دار شدن این دعواست. وی تصریح می‌کند: «طبق برخی رویکردها، تضاد علم با دین نماینده دائم برخی تعارض‌های سیاسی متداول در دنیای مدرن است؛ تعارض فرد و دولت، یا تعارض لیبرالیسم سکولار و سنت‌گرایی محافظه‌کار». خود دیکسون در شرح دعوای گلیله و پاپ اوربانوس هشتم از نقش پررنگ سیاست در افزایش تنش میان این دانشمند بزرگ با کلیسای کاتولیک خبر می‌دهد: «ماجرای گالیله که عده‌ای آن را برخورد میان علم و دین شمرده‌اند، در اصل یک دعوا بر سر این مسأله دیرپای سیاسی بوده است که چه کسی مرجع تولید و اشاعه دانش است.

دیکسون در پایان فصل چهارم کتاب نیز نشان می‌دهد که نظریه تکامل و «بقای انسب» داروین در اثر استفاده ابزاری نازی‌ها و صهیونیست‌ها تا چه حد رنگ و بوی سیاسی به خود گرفته و به دلیل «انعطاف‌پذیری سیاسی»اش تا چه حد به سود نژادپرستان تمام شده است.

این عضو انجمن بین‌المللی علم و دین معتقد است که رفتارهای «تحریک‌آمیز» و «زیاده‌روانه» گالیله در برخورد تند پاپ و کلیسای رم با وی بی‌تأثیر نبوده است. بنا بر روایت دیکسون، گالیله کتاب جنجالی «گفت‌وگو درباره دو نظام عده جهان» را در سال ۱۶۳۲ در بدترین زمان ممکن و به بدترین روش ممکن تألیف و منتشر کرد. چرا که پاپ اوربان هشتم که از قضا چند سال پیش آرای گالیله را ستود بود، قصد داشت پس از یک جنگ بحرانی سی ساله، اتحاد خود با فرانسه را به هم زده و به سمت اتحاد با اسپانیا برود. اقتضای چنین سیاستی این بود که وی با قاطعیت بیشتری از نهاد متبوع خود حمایت کرده و آن را تقویت کند و لاجرم مجبور به محافظه‌کاری بیشتر می‌شد. در این میان انتشار کتابی که می‌توانست تمرکز و اقتدار کلیسا را به حاشیه بکشاند، چندان به مذاق پاپ و هر رهبر دینی دیگری خوش نمی‌آمد.

urban viii-Galileo Galile

گالیله و پاپ اوربان هشتم

از سوی دیگر گالیله کتاب را نه به زبان لاتین که زبان علمی روزگار بود، بلکه به زبان محلی و غیرعلمی ایتالیایی نوشت و این شائبه را دامن زد که وی دارای تمایلات پروتستان است و قصد دارد کلیسای کاتولیک را به چالش بکشد.

بی‌تدبیری دیگر گالیله این بود که در کتابش پاپ را نیز به نوعی به تمسخر گرفته بود. محتوای کتاب حول گفتگوی علمی میان سه نفر (یک ارسطویی، یک کپرنیکی و یک فرد بی‌طرف منصف) تدوین شده بود و خواننده کتاب را قانع می‌کرد که تفکر کپرنیکی بر ارسطویی تفوق محسوس دارد. در این میان، برای مدافع تفکر ارسطویی، نام «سیمپلیچو» انتخاب شده بود که یک فیلسوف ارسطویی قرن ششم را تداعی می‌کرد و در عین حال، معنای لغوی نامش ساده‌لوحی و حماقت وی را نیز به خواننده می‌رساند. به ویژه آنجا که یکی از سخنان پاپ اوربانوس هشتم را از زبان سیمپلیچو نقل کرده بود که:

«خداوند پدیده‌های طبیعی را به هر شکل که بخواهد ایجاد می‌کند و بنابر این خطاست که اگر کسی هرگونه فرضیه مادی را در باب علت آنها حقیقت جبری به شمار آورد.»(ص۴۸ کتاب)

اینک گالیله، دوست قدیمی‌اش را که اکنون به مقام پاپی رسیده، به طرز بدی در مخمصه قرار داده بود. مافئو باربرینی که از ۱۲ سال پیش از پاپ شدن، یعنی از سال ۱۶۱۱ گالیله را می‌ستود و حتی سه سال قبل از رسیدن به مقام رهبری کلیسای کاتولیک، شعری به نام «مدیحه خطرناک» را در ستایش ابتکارات علمی گالیله سروده بود، اکنون که بدعهدی گالیله و نافرمانی از توصیه‌های محتاطانه‌اش را می‌دید، چشم بر همه دوستی‌ها و ارادت‌های دیرینه‌اش به دوست دانشمندش را کنار گذاشت و با محکمه‌ای تاریخی که تشکیل داد، نامش را به عنوان چهره دینی علم‌ستیز در تاریخ ثبت کرد.

دیکسون می‌نویسد: «در واقع محکومیت گالیله نه به سبب تلاش او برای فهم جهان طبیعی از راه مشاهده و استدلال، بلکه بیشتر به سبب نافرمانی او از کلیسا بود. برآورد غلط گالیله از رابطه‌اش با پاپ اوربانوس هشتم از منظر سیاسی همان‌قدر در سقوط او تأثیر داشت که زیاده‌روی او در تفسیر کتاب مقدس.»

از منظر دیکسون، گالیله قربانی یک بحران سیاسی و نیز بی‌تدبیری و تندروی خود شده بود و نهاد کلیسا از اساس با مطالعه ریاضیات، اخترشناسی و سایر علوم مخالفتی نداشت.

این نوشته در شماره سوم مجله تقریرات منتشر شده است.

انتظارات سیاسیون از مراجع

سرمقاله شماره سوم تقریرات

 

پاییز ۱۳۴۱

مهندس بازرگان که در آن ایام، سودای اسلام ایدئولوژیک و سیاسی داشت و به دنبال «حکومت اسلامی واقعی» بود که «هم ملی و دموکراتیک» باشد و «هم خدایی»(۱)، در کتاب «بحثی درباره مرجعیت و روحانیت» مقاله‌ای با عنوان «انتظارات مردم از مراجع» نوشت که در آن به مثابه «سخنگوی مردم تقلید کننده ایران و مخصوصا جوانان مسلمان»(۲) از مراجع تقلید خواسته بود که به مسائل اجتماعی و مدرن توجه بیشتری نشان دهند و علاوه بر «مرجع» بودن، «ملجأ» و «رهبر سیاسی و اجتماعی» مردم نیز باشند. بیشتر نویسندگان این کتاب هر یک به نوعی از منتقدین کارنامه مرجعیتی آیت‌الله‌العظمی بروجردی بودند و این کتاب را بعد از وفات این مرجع بزرگ حوزه قم منتشر کردند.

آنها نیز در مقالات خود، به زبان خودشان انتظارات خود را از مراجع بیان کرده بودند. اما بازرگان مثل همیشه صریح و بی‌پرده نوشته بود که اگر مراجع در برابر ظلم و فساد ساکت بنشینند، به اساس دیانت مردم لطمه خواهد خورد. این کتاب حدود یک دهه بعد از کودتای ۲۸ مرداد نوشته شد و برخی از نویسندگان آن از دلبستگان و نزدیکان دکتر مصدق بودند. آنها از سکوت مرجعیت در برابر سقوط دولت مصدق دل‌چرکین بودند و انتظار داشتند که مرجعیت در برابر رژیم کودتایی زبان به اعتراض بگشاید و با آنان همراهی کند. مهندس بازرگان معتقد بود که اکثریت جامعه دیگر مثل گذشته از مراجع انتظار فتوا فقط درباره طهارت و نماز و روزه و … ندارد و خواهان دخالت مرجعیت در جزئیات سیاسی جامعه نیز هست.

زمستان ۱۳۹۴

انتظارات سیاسی «مردم» از مراجع هنوز پابرجاست. همچون ۵۳ سال قبل، عده‌ای از فعالان سیاسی از مراجع می‌خواهند که درباره جزئیات سیاسی جامعه نظر دهند و وارد عمل شوند. آنها توقع دارند که فی‌المثل مراجع درباره تأیید صلاحیت فلان کاندیدای انتخاباتی از نفوذ خود استفاده کنند.

در این میان اما یک چیز عوض شده است. دیگر خیلی از آنها که خواستار دخالت مراجع هستند، همانند بازرگان ۴۱ نیستند که خواهان اسلام سیاسی و روحانیت سیاسی باشند، بلکه بسیاری‌شان بازرگان ۷۱ را که «آخرت و خدا؛ هدف بعثت انبیا» را نوشته بود بر بازرگان ۴۱ ترجیح می‌دهند. با این حال همان‌ها هنوز هم خواهان دخالت مراجع در جزئیات سیاسی کشور هستند. حتی در انتخابات مختلف نیز هر جناحی تلاش می‌کند مراجع را دخیل کرده و به سود خود وارد عمل کند. از این نظر ظاهرا چیزی عوض نشده است.

یازده سال پیش در گفتگویی که با دکتر ابراهیم یزدی داشتم، وی درباره نگاه روشنفکران به روحانیت گفت: «روحانیون تنها دریچه ورود به مردم و اجتماع بودند. روشنفکران اما برای مبارزه با استعمار و استبداد نیازمند به حمایت مردم بودند و این حمایت را می‌توانند تنها از طریق به میدان کشیدن روحانیان مرتبط با مردم به دست آورند. روشنفکران جدید پی بردند که  بدون همکاری با روحانیت نمی‌توانند بر توده مردم تاثیرگذار باشند و باید روی این نیرو یک حساب جاری باز کنند».

این سخن یک فعال سیاسی کهنه‌کاری است که از ابتدای فعالیت سیاسی‌اش با روحانیون ارتباط و همکاری داشته است. به نظر می‌رسد که ذهنیت وی بر بسیاری از فعالان سیاسی دیگر نیز حاکم است. این که می‌توان از ابزار قدرتمند روحانیت بهره گرفت و بهتر و زودتر به اهداف سیاسی خود دست یافت.

اما در آن سو روحانیت و مرجعیت نیز انتظاراتی دارد. هیچ تعامل اجتماعی و سیاسی بدون سود دوجانبه متصور نیست. مرجعیت چه انتظاراتی از سیاسیون می‌تواند داشته باشد؟ طی دهه‌های متمادی دیده‌ایم که تنها تقاضای اغلب مراجع، عمل به احکام شرع و حفظ ظواهر شرعی بوده است. آنها که از مرجعیت متوقع هستند، آیا به این بخش از ماجرا هم اندیشیده‌اند؟ اگر نیاندیشیده‌اند، باید بدانند که هزینه حمایت از مراجع خود را بالا برده‌اند.

همه اینها به کنار. آیا استفاده‌های مقطعی و کاملا شخصی از یک سرمایه بزرگ اجتماعی می‌تواند مقرون به صرفه و منطقی باشد؟ بخواهیم یا نخواهیم، مرجعیت یک سرمایه بزرگ و بی‌بدیل اجتماعی است. آیا معقول است که شخصی سرمایه بزرگی را در امور روزمره و روبنایی هزینه کند؟

همان‏گونه که حامد الخفاف در کتابش از قول آیت‏الله‌العظمی سیستانی نقل کرده، اگر روحانیت بتواند بحران‏ها و چالش‏های اجتماعی را به خوبی مدیریت کند، به راحتی خواهد توانست از سرمایه اجتماعی بی‏بدیل خود در راستای ترویج و پاسداشت ارزش‏های دینی و اخلاقی و احقاق حقوق مردم بهره بگیرد(۳). اما این بدین معناست که نباید این سرمایه و هر سرمایه ارزشمند اجتماعی دیگری را در امور روزمره مانند ثبت‌نام فلان کاندیدا یا تأیید صلاحیت کاندیدای دیگر هزینه کرد. این نه به سود مرجعیت و در شأن آن است و نه به سود جریان‌های سیاسی.

و پرسش مبنایی‌تر؛ کسی که معتقد به جدایی نهاد دین از نهاد سیاست و یا انفکاک دین از سیاست است، چرا باید از مراجع توقع داشته باشد که به سود او در همه امور دخالت کند؟

و آیا بهتر نیست که بگذاریم مرجعیت خود تصمیم بگیرد که در کجا بهتر است از سرمایه خویش هزینه کند؟ جریانی که خود را عاقل‌تر فرض کند و بر جریان دیگر برای یک کنش سیاسی و اجتماعی فشار بیاورد، اگر عقب‌تر از زمانه خود نباشد، به یقین جلوتر و آوانگارد نیست.

  • بحثی درباره مرجعیت و روحانیت، نوشته «جمعی از دانشمندان»، مقاله «انتظارات مردم از مراجع»، نوشته مهندس مهدی بازرگان، ص ۱۱۴
  • همان، ص ۹۱
  • ناگفته‌هایی از سفر درمانی آیت‌الله سیستانی و بحران نجف سال ۱۴۲۵ه/۲۰۰۴م/۱۳۸۳ش، حامد الخفاف، ص ۱۷۰

همین نوشته در سایت مباحثات

گزارشی به خوانندگان تقریرات

a3dd1467-2b95-4b4c-916b-b83b35d71d4c

برای پیوستن به کانال تقریرات روی اینجا کلیک کنید

مدت‌هاست که دلم می‌خواهد اینجا بنویسم، اما کثرت مشغله‌های مختلف و از کار افتادن فیلرشکن‌هایی که می‌توانستم با آنها در اینجا مطلب بگذارم، سبب شد که حتی نتوانم درباره انتشار شماره سوم تقریرات در اینجا بنویسم.

سومین شماره تقریرات که در واقع، نخستین شماره دوماهنامه تقریرات نیز هست، با دو تغییر عمده منتشر شد تا تضمین‌کننده بقای نشریه باشد؛ نخست آنکه مجوز آن از ماهنامه به دوماهنامه تغییر داده شد و دیگر آنکه صفحات داخلی آن را به صورت سیاه و سفید درآوردیم تا هم قیمت آن برای مشتریان گران‌قدرمان کاهش یابد و هم هزینه چاپ آن برای ما مناسب‌تر باشد و بتوانیم از عهده تداوم انتشار آن برآییم.

واقعیت آن است که نشر و توزیع مطبوعاتی که محتوای آنها معطوف به علوم انسانی و به ویژه اندیشه دینی است، بدون یک پشتیبان مالی کاری بسیار دشوار است. چند ماه پیش در تورجان نوشته بودم که در انتشار تقریرات با چه دشواری‌هایی روبه‌رو هستیم. یکی از وبلاگ‌نویس‌ها از این پست وبلاگی من چنین برداشت کرده بود که مرادم، فروش پایین مجله و جذاب نبودن آن برای مخاطبین است. اگرچه مدعی نیستم که کارمان بی‌نقص است، اما مرادم در آن پست، مشکلات مالی و به‌ویژه مشکل توزیع شماره اول بود که باعث شد نتوانیم مجله را به بسیاری از متقاضیان برسانیم. شرکت توزیع‌کننده نیز پاسخگوی گزارش‌های ما مبنی بر عدم توزیع مجله در بسیاری از مناطق و شهرها نبود. از طرف دیگر، مجلاتی با محتوای دینی و علوم انسانی برای آنکه به سودآوری برسند، نیاز به پشتیبان‌های مالی دارند و طبعا این پشتیبان‌ها نیز توقعات و درخواست‌های خاص خود را دارند که این مسأله نیز با روال کار ما و دوستان‌مان مبنی بر حفظ استقلال فکری مجله چندان سازگار نبوده است.

با همه این مشکلات، توانستیم مجله را در تیراژ محدودی منتشر و توزیع کنیم و کار را متوقف نکردیم. شماره اول را در تیراژ پنج هزار نسخه منتشر کردیم که حدود ۱۵۰۰ نسخه از آن به فروش رفت و با وجود عملکرد نامناسب توزیع‌کننده، همین مقدار فروش نیز برای ما که هیچ حامی مالی و تبلیغاتی نداشتیم، ارزشمند بود و حکایت از استقبال خوب علاقه‌مندان داشت.

توزیع شماره دوم را خودمان به کمک برخی دوستان‌مان در تهران و برخی شهرستان‌ها انجام دادیم و به دلیل همین محدودیت، تیراژ را به سه هزار نسخه کاهش دادیم که یک سوم این مقدار به فروش رفت. برای آنکه تأخیر ناشی از مشکلات مالی، بیش از این برای مجله دردسرساز نشود، درخواست تبدیل مجوز از ماهنامه به دوماهنامه را از هیأت نظارت کردیم و شماره سوم نیز ماه گذشته با صفحات داخلی سیاه و سفید  روانه دکه‌ها شد و به لطف خدا تاکنون استقبال خوبی از آن شده و آمار اولیه فروش مجله نیز بیش از دو شماره قبل است.

بقای تقریرات با کمک چند تن از دوستان گرانقدرم و قرض‌الحسنه‌‌ای که از آنان دریافت کرده‌ام و نیز استقبال خوانندگان عزیزمان میسر شده و امیدوارم این مشکلات مادی و مالی مانع از آن نشود که به غنای فکری و فرهنگی جامعه کمک کنیم.

اکتفا به کار طلبگی و رعایت وجهه‌ مردمی روحانیت

گفتگویم با مرحوم آیت الله سید رضا برقعی مدرس

borgheie 2014-08-10

سه سال قبل برای آگاهی از سوابق علمی مرحوم آیت‌الله آقا مجتبی تهرانی با آیت‌الله سید رضا برقعی مدرس گفت‌وگو کردم که جزو نخستین شاگردان حوزوی آن مرحوم بوده است. آیت‌الله برقعی از طلاب مبارز علیه حکومت پهلوی بود و مدتی را در زندان قزل‌قلعه در بازداشت به‌سر برد. این روحانی قمی، از شاگردان امام خمینی و حضرات آیات منتظری، مصطفی خمینی، کوکبی تبریزی، سیستانی و میرزا باقر زنجانی نیز بوده است. او همچنین عضو هیأت استفتای مرحوم آیت‌الله منتظری و ۱۲ سال نماینده امام خمینی در کشورهای حوزه خلیج فارس بوده و سال‌ها در حوزه‌های علمیه و دانشگاه‌ها تدریس کرده است. آیت‌الله برقعی در تاریخ پانزدهم اسفندماه سال ۹۴ در شصت‌وهفت سالگی براثر ایست قلبی در قم درگذشت و در قبرستان شیخان به‌خاک سپرده شد. این گفتگو که قرار بود در مهرنامه منتشر شود، پس از توقیف موقت این مجله، در مجله شهر قانون منتشر شد و اخیرا نیز در سایت مباحثات بازنشر یافت.

چگونه با مرحوم آیت‌الله آقامجتبی تهرانی آشنا شدید؟

یک سال پس از آن‌که امام خمینی از ایران تبعید شد، با چاره‌اندیشی که سران رژیم پهلوی انجام دادند و از منظر سیاسی خودشان نیز کار عاقلانه‌ای بود، امام را از ترکیه به عراق منتقل کردند. منتهی این بار به‌عنوان تبعیدی نبود و حکومت عراق، امام را مانند بقیه مراجع به‌عنوان یک ایرانی مقیم آن کشور پذیرفت. حضور امام در نجف انگیزه‌ای شد تا کسانی که شیفته ایشان بودند از ایران به نجف بروند. حضور در نجف برای طلبه‌ها که معمولاً دوست دارند درس استادان مختلف را درک کنند جذابیت‌های خاص خودش را هم داشت. در زمان حکومت عبدالرحمن عارف، رفت و آمد به عراق بسیار آسان بود و حکومت عراق با ایرانی‌ها برخورد خوبی داشت. من آن زمان به دلیل مسایل سیاسی مجبور به فرار از ایران شدم؛ هنوز بیست ساله نشده بودم و تا سال ۵۸ در نجف ماندم. آقایان مشکینی، مؤمن و آقامجتبی تهرانی از روحانیونی بودند که در آن دوره، مدتی در نجف حضور پیدا کردند. البته آقامجتبی نسبت به بقیه، انس و الفت بیش‌تری با امام داشت. با مرحوم حاج‌آقا مصطفی هم رفیق و هم‌مباحثه بود. البته آقامصطفی از نظر علمی مقدم بود؛ ولی با آقامجتبی انس زیادی داشت. آقامجتبی حتی در وقتی به نجف نیامده بود، جزو شاگردان امام بود و متصدی انتشار بعضی نوشته‌های امام شده بود که این کار نیاز به توانایی علمی داشت. بنابراین اسم ایشان جزو طلاب و فضلای وابسته به امام بود.

ایشان چه سالی به نجف آمد؟

سال ۴۷ ایشان به نجف آمد و حدودا تا سال ۴۹ در نجف ماند.

گویا برادر بزرگ‌شان هم با ایشان آمده بود.

این را نمی‌دانم؛ ایشان را ندیدم. من چون بخشی از سطوح عالی حوزوی را در نجف خواندم، به همین مناسبت دنبال استاد خوب و خصوصی بودم و آقامجتبی را به من معرفی کردند. فلذا من بخشی از کفایه را نزد ایشان به‌طور خصوصی خواندم.

در حرم امیرالمؤمنین؟

نه؛ در مدرسه آقای بروجردی؛ همان‌جا که امام هم درس می‌داد. از همان جا با ایشان آشنا شدم.

از طریق تشکیلات بیت امام با ایشان آشنا شدید؟

نه؛ ایشان طبیعت‌شان به‌گونه‌ای نبود که بیایند در بیت بنشینند و جزو بیت محسوب شوند. معمولا خود را از این‌گونه مسائل کنار می‌کشیدند. من با پرس‌وجو از دوستان ایرانی توانستم به این جمع‌بندی برسم که ایشان بهتر از بقیه هستند. فرصت فراغت ایشان هم مناسب بود و تلاقی با درس امام نداشت؛ چون هر دوی ما در درس امام شرکت می‌کردیم. به هر حال من به این نتیجه رسیدم که بهتر است آن بخش کفایه را نزد ایشان بخوانم.

تدریس عمومی هم داشتند؟

بعید می‌دانم؛ چون عمده طلاب ایرانی حاضر در نجف، مشغول درس خارج بودند و کم‌تر طلبه‌ای بود که مثل من مشغول سطوح پایین‌تر از خارج باشد؛ مثلاً من مدتی در درس مرحوم آقا میرزا جواد تبریزی شرکت می‌کردم که فقط سه تا شاگرد داشت. آقای کوکبی سه چهار شاگرد داشت. آقای مرتضوی شاهرودی هم که اکنون جزو معمرین مشهد هستند، تعداد محدودی شاگرد داشت. پس در سطوح میانی، طلبه ایرانی زیادی نداشتیم. آقامجتبی هم وقتی که به نجف آمد، حدوداً ۳۱ ساله بود و طبیعتاً تدریس عمومی نداشت. یادم هست که چون ایشان در درس آقامصطفی شرکت می‌کرد، از ایشان پرسیدم نظرشان درباره شرکت در درس حاج‌آقا مصطفی چیست؟ چون بعضی‌ها می‌گفتند بهتر است طلبه‌ها در درس استادان پیش‌کسوت و کهن حوزه شرکت کنند. اما آقامجتبی گفت که بهتر است در درس آقامصطفی خمینی شرکت کنم. ایشان می‌گفت که درست است امام از نوادر حوزه هستند، ولی پرواز ذهن آقامصطفی بیش‌تر است و ذهن جوّالی دارد. ایشان ضمناً می‌گفت که طلبه جوان باید استادی داشته باشد که با ذهنش کلنجار برود و با او تمرین کند؛ از همین رو بهتر است در درس استادان جوانی مثل آقامصطفی شرکت کنیم. فلذا من با اعتماد به حرف آقامجتبی به درس آقامصطفی رفتم. من از اخلاق و رفتار آقامجتبی خیلی خوشم آمده بود و آن درس خصوصی سبب شد که با ایشان انس بگیرم.

کیفیت تدریس ایشان و میزان تسلط‌شان به کفایه چگونه بود؟

خب چون تدریس بر اساس متن بود، استاد طبعاً جولان زیادی نداشت؛ ولی متن کفایه را به خوبی منتقل می‌کرد و خیلی برای من قابل استفاده بود. به همین دلیل من درس کفایه ایشان را بر درس مرحوم میرزا جواد تبریزی ترجیح دادم. شنیده‌ام که اخیرا برخی گفته‌اند آقامجتبی از نظر علمی، قوی نبودند؛ این حرف بی‌خودی است. ایشان واقعاً از نظر علمی در حد بالایی بود و رشد علمی معقولی داشت. ذاتاً وارسته بود و اهل خودنمایی و ایجاد تنش نبود. بعد از انقلاب هم با این‌که به امام معتقد بود، سعی می‌کرد تا حد ممکن به کار طلبگی و حوزوی اکتفا کند. به هر حال ایشان متأسفانه نتوانست زیاد در نجف بماند.

چرا به ایران برگشتند؟

نمی‌دانم دلیل شخصی یا خانوادگی داشت یا این‌که به‌خاطر درخواست امام بود که از طلاب و روحانیون ایرانی خواستند اگر مشکلی برای برگشتن به ایران ندارند، به ایران برگردند و منشأ اثر باشند. به هر صورت ایشان قبل از سال ۱۳۵۰ به ایران برگشت. بعد از پیروزی انقلاب که من به ایران برگشتم، گاهی به مناسبت‌هایی در مدرسه مروی خدمت ایشان می‌رسیدم. ایشان در تهران، صبح زود تدریس می‌کرد تا شاگردان‌شان که عمدتاً کارهای اجرایی داشتند بتوانند به موقع در سر کار خود حاضر شوند. در شرایطی که در تهران حاکم بود، ایشان بنا را بر طلبه‌پروری متعهدانه گذاشتند تا طلبه‌ها به دلیل مشغله‌های خاص شهر تهران، از کار طلبگی بازنمانند. ایشان و آقای جعفری اراکی توانستند در این مدت، جلسات علمی مدرسه مروی را سرپا نگه دارند.

گفته می‌شود که اصول ایشان از فقه‌شان قوی‌تر بود. نظر شما چیست؟

من چون کتابی از ایشان درباره فقه و اصول ندیده‌ام نمی‌توانم قضاوت دقیقی بکنم؛ اما با توجه به آشنایی که با ایشان دارم، به نظرم می‌رسد که چون ایشان هنگام تدریس، بیان منظمی داشتند و این بیان منظم و همراه با دسته‌بندی در تدریس اصول مهم است، شاید از این رو بشود تأیید کرد که تدریس اصول ایشان قوی‌تر بوده است. الان آیت‌الله وحید خراسانی چون به خوبی قادر به دسته‌بندی و نظم دادن به مطالب اصولی هستند، درس اصول‌شان هم شلوغ است. در نجف هم که بودیم فقط آقای خویی بود که فقه و اصول‌شان موازنه داشت. اما مثلاً میرزا باقر زنجانی درس اصول‌شان قوی بود و می‌گفت که حوصله ردّ فروع بر اصول را ندارم و به خانواده‌ام گفته‌ام که از آقای خمینی تقلید کنند. شاید چون آقامجتبی در محضر امام درس خوانده بود، از نظر اصولی قوی‌تر بود. در هر صورت از کسانی بود که لیاقت رساله دادن را داشت؛ هرچند اهل نمایش نبود و خود را درگیر کارهای اداری و اجرایی نکرد.

در جلسات تدریس خصوصی که در نجف با ایشان داشتید، مباحث حاشیه‌ای و سیاسی هم مطرح می‌کردند؟

می‌توانم ادعا کنم برای چنین مباحثی اصلاً انرژی صرف نمی‌کرد. منتقد بود؛ ولی ترجیح می‌داد به وظایف طلبگی‌اش اکتفا کند. حتی خود امام هم به جز چند سخنرانی و بیانیه، عین بقیه مراجع مشغول درس و نماز و بحث بود. ما که جزو روحانیون مبارز مقیم نجف بودیم، در محدوده نجف که کار سیاسی را نمی‌پذیرفت، سعی می‌کردیم بر درس و بحث تمرکز کنیم. یادم هست سفیر شاه در عراق نزد یکی از آقایان آمده بود. آن فرد به سفیر گفته بود که سلام ما را به اعلی‌حضرت برسانید و بگویید که نجف همچنان حامی ایشان است و فقط آقای خمینی و عده‌ای به نامه «حزب جبهه ملی» گاه کار سیاسی می‌کنند. به هر حال چنین دیدی نسبت به ما در نجف وجود داشت. آقامجتبی هم از امام یاد گرفته بود که طلبه‌های سیاسی و مبارز باید از نظر درسی از دیگران کم نداشته باشند و حتی بهتر باشند. خودم از امام شنیدم که طلبه اگر بیش‌تر از طلبه و حوزوی بودنش سیاسی باشد شکست می‌خورد و مثال هم زدند که اگر با ابزار طلبگی و علمی با سیاسیون برخورد نکنیم، چون آن‌ها از نظر سیاسی از ما خبره‌تر هستند – مثل برخی بزرگان که من هم به ایشان ارادت داشتم و الان از دنیا رفته‌اند – شکست می‌خوریم. ما برداشت کردیم که منظور امام از این فرد، آیت‌الله کاشانی است که بیش‌تر از کار طلبگی، به کار سیاسی افتاد. آقامجتبی هم از این نظر به نظر امام نزدیک بود و چون طلبه فاضل و درس‌خوانی بود، امام به ایشان بسیار علاقه داشت. البته امام با پدر آقامجتبی و برادرشان آقامرتضی آشنایی داشت و آقامرتضی از چهل سال پیش، یکی از نمایندگان مود توجه امام بود. هرچند در مقاطعی برخی سعایت کردند تا وجهه‌ی ایشان را نزد امام خراب کنند. امام هم مقید بود اگر طلبه‌ها کار نادرستی کردند به آن‌ها تذکر دهد. یادم هست که من در نجف یک بار بدون عبا و قبا نماز می‌خواندم؛ امام پیغام داد که اگر می‌خواهید با لباس راحتی نماز بخوانید بهتر است بروید در منزل‌تان بخوانید. یا در خاطرم هست که در حرم امیرالمؤمنین چند طلبه پاکستانی مشغول گعده و سیگار کشیدن بودند که امام در مسیرشان به سمت حرم، راهش را کج کرد و نزد آن‌ها رفت و تذکر داد که سیگار نکشند. روحیه ایشان به‌گونه‌ای بود که اگر تخلفی بود صریحاً تذکر می‌داد. به آقا مرتضی تهرانی هم تذکراتی داد که ظاهراً مؤثر هم بود.

از روابط حوزوی مرحوم آقامجتبی در سال‌های اخیر چه اطلاعی دارید؟

من در این سال‌ها چون در محضر مرحوم آیت‌الله منتظری بودم، مطلع شدم که ایشان تا مدت‌ها از طریق یکی از رفقا نوارهای درس آقای منتظری را دریافت می‌کرد و سفارش کرده بود که درس‌ها را برایش بفرستند. البته پس از سخنرانی ۱۳ رجب، رابطه ایشان با آقای منتظری سرد شد؛ ولی نشنیدم که خصوصی یا عمومی، تعریضی به ایشان کرده باشد. در کل اگر منتقد چیزی بود، فضاسازی و درگیری ایجاد نمی‌کرد و خصوصی تذکر می‌داد.

روحیات خاص ایشان را با مواضع و فعالیت‌های سیاسی خاندان ایشان متضاد نمی‌بینید؟ خاندان ایشان از علمای فعال سیاسی تهران بوده‌اند.

تحلیل من این است که چنین خانواده‌هایی – که سختی‌های سیاسی زیادی را تحمل می‌کنند و ضربات سختی می‌خورند – به‌طور طبیعی فرزندان‌شان جوش و خروش سیاسی ندارند. من بزرگانی را می‌شناسم که به دلیل فعالیت‌های سیاسی و سختی‌هایی که کشیدند، بچه‌هایشان حاضر نشدند طلبه بشوند. آقامجتبی و آقامرتضی حداقل طلبگی را کنار نگذاشتند؛ ولی به همان دلیل شاید سعی می‌کردند خود را درگیر مسایل سیاسی و اجرایی نکنند و وجهه‌ی مردمی روحانیت را حفظ کنند. محصول فعالیت‌های احساساتی سیاسی در قیاس با فعالیت‌های طلبگی بسیار کم و هزینه‌اش زیاد است.