دایی احمد

به بهانه هشتم آبان

سید مرتضی ابطحی: خبر بد بهتر از بی خبری است. این یکی از اصول اساسی حاکم بر غول های خبررسانی دنیا است.می گویند بی خبری از موضوع مورد علاقه می تواند چیزی در حد مرگ باشد، حالا اگر آن موضوع فرزندت باشد، تکلیف مشخص است. شاید برای خیلی ها بی خبری از فرزند، چیزی در حد موضوع یک فیلم، یا محور یک داستان باشد اما من پیرمرد و پیرزنی را می شناسم که سال های سال از فرزندشان بی خبر بودند. خانواده کوچکی داشتند و اگر خیلی چیزها در خانه شان پیدا نمی شد، اما همیشه محبت سر سفره شان بود.

آنطور که می گویند تنها پسرشان هم مانند خودشان  با محبت و مسؤولیت پذیر بود. پیش از انقلاب در نجف زندگی می کردند. پدرش حاج غلامعلی در نجف مقنی بود و ارتباط خوبی با علما داشت و چاه خانه آیت الله خویی را حفر کرده بود. آنجا به واسطه پدرم ارتباط آن پسر با امام خمینی زیاد می شود و آن وقت ها که نماز امام خلوت بود، در مدرسه آیت الله بروجردی مکبّر امام می شود. وقتی دستور اخراج ایرانی ها از عراق می رسد، آن خانواده همراه با خانواده من به ایران می آیند و بعد از چند سال در شهرشان، نجف آباد اصفهان به سختی زمینی می خرند و پیرمرد و پسرش با دستان خودشان خانه را می سازند.

آن پسر مدتی بعد به قم آمد و طلبه شد و در مدرسه خان حجره گرفت اما طلبگی را ادامه نداد و به خرمشهر رفت و حرفه عکاسی را در پیش گرفت تا این که جنگ شد و عراقی ها به ایران حمله کردند. پسر که دیگر جوانی رعنا شده بود، به همراه دوستانش برای نجات مردم بی پناه به آبادان رفت، اما هیچوقت باز نگشت. همه امید داشتند که شاید زنده مانده ولی اسیر است. هشت سال از جنگ گذشت و همه اسرا برگشتند اما باز هم خبری نشد.

شهید مفقود الاثر محمد (احمد) دهقانی


هر وقت اسیری به نجف آباد می آمد خواهرش پیش اسرا می رفت و عکسش را نشان شان می داد تا شاید خبری بگیرد اما هیچوقت خبری نیامد. دیگر هر وقت خبری از شهدای جنگ می آمد در آن خانه ولوله ای می افتاد که شاید خبری از پسر ما هم باشد. همه امیدوار بودند که شاید این بار اسم عزیزشان در لیست شهدا باشد و باز هم خواهرش به بنیاد شهید می رفت تا خبری بیاورد. یادم هست وقتی کودک بودم و به خانه شان می رفتیم با نوه پیرزن بازی می کردم. اسمش مجید است و حالا مردی شده و تشکیل خانواده داده.

پیرزن از شیطنت های ما ناراحت نمی شد اما وقتی به اصطلاح خودمان با هم می جنگیدیم و یکی پیروز مندانه فریاد می زد که دیگری را کشته، طوری ناراحت می شد که اینگار واقعا دارند جلوی او یکی را می کشند و بر ما نهیب می زد. پیرمرد نماند. پیرزن هم نماند. اما هیچ وقت خبری از آن جوان نیامد. آن پیرزن مادربزرگ مادرم بود و آن پیرمرد هم پدربزرگش. ما همه مان هنوز داغ دار «دایی احمد» هستیم. چون  هیچ وقت خبری از او نیامد.

انگار توافقی نانوشته در خانواده ما هست که کسی راجع به این موضوع صحبتی نکند، اما سکوت نمی تواند داغ بی خبری را انکار کند. دایی احمد که اسمش در شناسنامه محمد ثبت شده بوده، حتی تا چند سال پیش سنگ قبری نداشت، تا این که سال ۸۳ پس از سقوط صدام و معلوم شدن نام بعضی اسرای بی نام و نشان، بنیاد شهید تمام مفقودالاثرها را شهید اعلام کرد و مراسمی گرفتند و سنگ قبری برایش گذاشتند. پیرمرد نماند تا حتی این سنگ قبر نمادین پسرش را ببیند اما پیرزن انگار کمی آرام شد ولی هیچوقت فراموش نکرد که زیر آن سنگ، حتی یک تکه استخوان هم نیست که دلش را به آن خوش کند. پیر زن تا آخر داغ دار بود و اشکش نشان از آن داغ بود. سه سال بعد از آن مراسم هم از بین ما رفت.

دیگر نه بابا مانده، نه بی بی؛ فقط ما مانده ایم و بی خبری از دایی احمد…

این نوشته در خودمانی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 پاسخ به دایی احمد

  1. جامعه شناس می‌گوید:

    سلام .هیچ وقت از سلام دادن این همه لذت نبرده بودم.واقعا خوشحالم که سایت عزیز “تور جان”رفع فیلتر شد .اولین روز فیلتر شدن سایت حسابی کلافه و عصبانی بودم هر پنج دقیقه چک میکردم ،با خودم میگفتم حتما اشتباه کردم اما …فیلتر شدن سایت رو باور نمیکردم .هی تو ذهنم اخرین مطالب رو مرور میکردم ببینم کدومشون مساله ساز بوده ؟در عین کلافگی و عصبانیت یک دفعه به نظرم رسید شاید حضرات صاحب قدرت فیلتر از مطلب عروسی طلبگی شما خوششون نیومده و خب بله …. یه لبخندی رو لبم نشست .با خودم گفتم این دو تا ادم واقعا محشرن .حتی وقتی فیلترم میشن میتونن باعث بشن که توی این روزگار حتی برای لحظه ای احساس خوبی داشته باشی .
    اون روز بود که فهمیدم واقعا معتاد سایت شما و مطالبش شدم
    حالا خوشحالم از حضورتون ،از بودنتون و…..
    امیدوارم همیشه موفق و موید و در پناه خداوند باشید.

    [پاسخ]

    علی اشرف فتحی پاسخ در تاريخ آبان ۹ام, ۱۳۸۹ ۱۱:۵۴ ق.ظ:

    سلام. ممنونم ولی هنوز رفع فیلتر نشده ایم

    [پاسخ]

    جامعه شناس پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۸۹ ۸:۳۳ ق.ظ:

    با عرض شرمندگی ،حق با شما است . من دیروز مطالب سایت محسن بیات رو میخوندم که بین لینکهاش چشمم به اسم شما دو عزیز خورد و خب به ادم حق بدید که وقتی در کمال نا امیدی کلیک میکنی بعد میبینی وای صفحه اول سایت جلو چشمات داره خودنمایی میکنه چه حالی میشی !
    ولی امیدوارم به زودی رفع فیلتر بشید
    اندکی صبر سحر نزدیک است

    [پاسخ]

    امين پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۸۹ ۱۰:۱۲ ب.ظ:

    من که بدون فیلترشکن اومدم تو سایت

    [پاسخ]

  2. مهدی سلیمانیه می‌گوید:

    اگر داغ دل بود ما دیده ایم.. وگر خون دل بود ما خورده ایم.. گواهی بخواهید؟ اینکه گواه: همین زخمهایی که نشمرده ایم.. “دلی سر بلند و سری سر به زیر.. از این دست عمری به سر برده ایم..
    خداقوت.. خداقوت..

    [پاسخ]

  3. محسن می‌گوید:

    salam aghaye fathi ya abtahi.man daneshjoye sale akhare hoghogh daneshgah azad tehran markaz hastam.tooye nashriye dakheli daneshgahemoon ye maghale raje fardgaraee neveshtam.khoshhal misham shoma ba dide bazetoon in maghalaro bekhonid va tahlile khodetoono az oun begid.agar ham eftekhar dadid ye naghd azash too sitetoon benevisid.
    link:
    http://tajaddodmaghalat.blogfa.com/post-49.aspx

    [پاسخ]

  4. ن.ک. می‌گوید:

    این یکی از زیباترین نوشته هاتون بود..

    [پاسخ]

  5. کوثر می‌گوید:

    سلام خدایش بیامرزد
    دایی شما اثر خودش رو گذاشت و رفت ما باید به حال خود گریه کنیم که هنوز بی اثریم

    [پاسخ]

  6. مهدی می‌گوید:

    سوزناک بود و سوزناک هم نوشته بودی. یک اشکی هم از چشمم جاری شد؛ نه، بیشتر از یکی …

    [پاسخ]

  7. گلکو می‌گوید:

    و البته «مقنی» درست است نه مغنی !

    [پاسخ]

    سید مرتضی ابطحی پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۸۹ ۲:۲۷ ب.ظ:

    تصحیح شد
    ممنون

    [پاسخ]

  8. هادی طباطبایی می‌گوید:

    سید مرتضای عزیز.لطفا نامی از شهدا نبرید.ممکن است تشویش اذهان شود .بعد مثل الان فیلتر شوید.

    [پاسخ]

  9. joniyor می‌گوید:

    نمیدونم چرا اشک توی چشمام حلقه زده من که چیزی یادم نیست اما خودمونی نوشتنت منو داغون کرد دستام داره میلرزه آخه این نوشته هات تمام اون روزایی که تازه وارد خانوادشون شده بودم رو یادم میاره اون شعرای دلتنگی بی بی اون گریه های بی وقت خاله خدا سرم درد گرفت حتی منم نمیتونم داغ دل اونا رو بفهمم حتی شما هم….. اما بازم ممنون که به یاد ما بودین خاله خیلی خوشحال میشه یعنی میشه یه روز یکی به شما بگه که با دایی بوده و میدونه که چی شده ….. بازم تشکر خیلی جالب بود

    [پاسخ]

  10. مهدی می‌گوید:

    بازم سلام! اومدم که بگم منتظر ملب جدیدیم آقاعای اشرف و آقای ابطحی عزیز..
    بنویسین دیگه! چشم انتظار دارین واللا! 🙂

    [پاسخ]

  11. رهگذر می‌گوید:

    سلام.
    علت فیلتر شدن سایت دقیقا چی بوده؟
    پیگیری کردید؟

    [پاسخ]

    علی اشرف فتحی پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۸۹ ۷:۵۳ ق.ظ:

    سلام. نه پیگیری نکردیم

    [پاسخ]

  12. رهگذر می‌گوید:

    حداقل حدس خودتون چیه؟

    آخه هرچه فکر می کنم سایت شما و محسن بیات مطلب خاصی نداشت که بخواد فیلتر بشه

    [پاسخ]

  13. فهیمه می‌گوید:

    سلام
    خیلی زیبا بود.
    تصاویر جوانان پاک …

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *