من، آدم، حوا

سید مرتضی ابطحی: امروز کتاب خاطرات آدم و حوا رو تموم کردم. کتاب جالبی بود ، نثر روان و مطالب جالب و حجم کم با قالبی طنز آلود. درحقیقت این کتاب ، از شروع زندگی آدم و حوا بصورت خاطرات روزمره شروع میشود. اما نکاتی در این میان جالب بنظر می رسد. بنظر من این کتاب بر اساس فلسفه ماتریالیستی و نفی حقیقتی بنام روح ،داستانی را مطرح میکند که اصل آن تنها در منابع و متون دینی آمده است.داستان بهشت برین و هبوط آدم و حوا. نفی روح بگونه ای عیان مشهود است بطوریکه با این قانون نانوشته در این کتاب ؛ در آخر کتاب به این نتیجه می رسد که خداوند به انسان ظلم کرده ، چون آنها نمیدانستند که اگر ازمیوه شجره ممنوعه بخورد چه میشود! آری ! خداوند به انسان ظلم کرد، چون او برای پاسخ به حس کنجکاوی اش اینگونه عمل نمود . بنظر من اساس این اشکال بخاطر فراموش کردن این سه نکته است ( که البته فکر می کنم فهم ناقص و بر اساس روایت ناقص و همراه اسراییلیات از این داستان هم بی تاثیر نبوده): اول انسان روح دارد. دوم روح انسان با بدی ها آشناست همانطور که با خوبیها آشناست.(قرآن :پس خداوند بدیها و خوبیهای نفس را به او «الهام»نمود) سوم شجره ممنوعه در حقیقت تمثالی برای گناه است ، گناهی که ظاهر آن همچون سیب سرخ ، زیبا ست و انسان می پندارد که گناه دوای درد های روحی (عطش دانستن حوا) و جسمی (گرسنگی آدم)اوست. نکته ای که برایم روشن شد این بود که آنچه انسان را به ورطه سقوط و هبوط می کشاند ، نفی معنا و معنویت است. معنویتی که گوشه ای از آن در روح آدمی به ودیعه گذارده شده . براستی مشکل اساسی انسان امروز همین نفی معنا و ندای روح است. به انسان امروزچنین آموزش داده شده که هم چیز را تجربه کن . و نتیجه چنین کاری در زندگی آن است که می گوییم حتی گناه هم تجربه کردنی است. اما آیا تاثیر گناه همیشه بلافاصله قابل دیدن است . اصلا آیا تاثیر گناه بر روح مانند تاثیر کبریت بر کاغذ است که بلافاصله مشهود باشد؟! آیا ما همه چیز را آزمایش می کنیم ؟ چرا نوبت به گناه که میرسد با این حربه شیطان به دام می افتیم؟ ما انسان ها فراموشکار هستیم . دکتر سروش حرف قشنگی دارد در شرح خطبه متقین میگوید: آیا انسان همه چیز را باید امتحان کند؟ خیر! سوال:آیا سم قوی می کشد؟ همه جواب میدهید : بله چند درصد امتحان کرده اند . وچند درصد میخواهند امتحان کنند؟ اگر کسی عاقل باشد هیچگاه چنین چیزی را امتحان نمی کند. گناه هم سم کشنده است. اگر گناه انجام داده شد دیگر نفس آن نفس قبلی نیست. خداوند می گوید گناه نکن چون من میدانم که این گناه چه بلایی سرت می آورد ولی تو نمیدانی . آری ! ما نمی دانیم چون نمی توانیم بدانیم چون ما را به غیر تجربه چیزی به علم نمی رساند وتجربه هم فقط مربوط به همین عالم مادی است……. حالا می فهمم مشکل من کجاست. دقیقا در همین عدم ایمان به خدا و به حرف های روح که در حقیقت ندای رحمن است. خدا یا در این غروب جمعه ترا می خوانم ! و از تو مدد می جویم. برای داشتن زندگی ای پاک و زیبا…… Sayyed Morteza ¤

نوشته شده در روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸۴ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط سید مرتضی

این نوشته در خودمانی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *