سفر به دیار رستم (بخش اول)

سید مرتضی ابطحی: وقتی سفر رنگ کار به خودش می‌گیرد دیگر شاید آن جذابیت همیشگی را نداشته باشد؛ چرا که علاوه بر مسؤولیت کاری که بر عهده تو است، با یک محل جدید با فرهنگ و شرایطی متفاوت از آنچه با آن خو کرده‌ای نیز روبرو هستی و باید در زمانی کوتاه خودت را با شرایط جدید تطبیق بدهی. من در آستانه آغاز سیسالگی‌ام یک سفر یک‌ماهه از این نوع را تجربه کردم که علاوه بر آنکه یک سفر کاری محسوب می‌شد، مسؤولیت‌های شرعی و فرهنگی سنگینی را هم بر دوش من گذاشته بود.

سازمان‌های تبلیغی، سیاست‎های تبلیغی

از چند سال پیش دوست داشتم به تبلیغ بروم اما امکانش نبود چرا که معمم نبودم و من هم کلا از فکر تبلیغ بیرون آمده بودم. تبلیغ یک رسم قدیمی در بین روحانیون است که در مناسبت‌های خاص دینی مثل محرم و ماه رمضان به شهرها و روستاها می‌روند و به موعظه و ارشاد مردم می‌پردازند. امسال به واسطه این‌که معمم شده بودم انگیزه بیشتری برای این‌کار داشتم. این روزها سازمان‌های مختلف اقدام به اعزام مبلّغ می‌کنند. مثلا دفتر تبلیغات اسلامی که از ابتدا به همین بهانه تشکیل شده است، اوقاف و امور خیریه، نیروی انتظامی، سپاه، سازمان زندان‌ها، بعضی دفاتر مراجع تقلید و این اواخر هم خود حوزه علمیه. طبعا هر گروه برای مخاطبان خاص خود روحانی مبلّغ دینی می‌خواهند و بخشی از هزینه‌‌ این یک ماه را نیز خودشان پرداخت می‌کنند. امروزه یکی از کارکردهای اصلی این سازمان‌ها سیاست گذاری و نظارت بر عمل‌کرد مبلغ است و طبعا برای ورود به آنها نیاز به شرکت در گزینش‌ و مصاحبه‌های خاص در زمینه‌های علمی و سیاسی هست.

بافت قدیمی شهر مهاباد در استان اصفهان

اولین تجربه

من در هیچ‌کدام از سازمان‌های فوق پرونده نداشتم ولی از آنجا که علاقه داشتم به تبلیغ بروم به چند سازمان مرتبط سر زدم و اعلام آمادگی کردم و گفتم که تقاضای کمک مالی از شما ندارم، فقط مرا به یک جا اعزام کنید اما فقط به دلیل نداشتن پرونده چنین کاری صورت نپذیرفت. این در حالی بود که بعدا فهمیدم بسیاری از روستاها علیرغم درخواست و اعلام نیاز و آمادگی برای حضور روحانی، از داشتن یک مبلغ دینی بی‌بهره بودند. سرانجام به واسطه آیت‌الله عبدالنبی نمازی امام جمعه کاشان و دادستان اسبق کل کشور که از دوستان قدیمی پدر و مرحوم پدربزرگم هستند قرار شد به یکی از شهرهای استان اصفهان یعنی شهر مهاباد بروم.

اخراجی‌ها-۳

از قم تا مهاباد راه زیادی نیست؛ با اتوبوس حدود دو ساعت و نیم. راننده اتوبوس در راه فیلم اخراجی‌ها-۳ را برای مسافران گذاشته بود. فیلم را تا آن روز ندیده بودم و زمانی هم که دیدم واقعا حس بدی پیدا کردم. از این‌که همه چیز به مسخره گرفته شده بود و آن‌هم با زبانی مضحک و مبتذل، عصبی می‌شدم اما برایم جالب بود که دیالوگ‌های فیلم برای چند نفری که جلوی من نشسته بودند خیلی جالب توجه بود و جذب‌شان می‌کرد؛ این را می‌شد از خنده‌های بلندشان فهمید. این تصویر تا آخر سفر به نوعی در ذهنم ماند چرا که در تبلیغ به این نتیجه رسیدم خیلی چیزها آن‌طوری که در ذهن من «درست و منطقی» است نباید ارائه شود، بلکه باید به فهم مخاطب توجه کرد و ذائقه او را سنجید. مثلا خیلی حرف‌های درست با زبان خنده، داستان و یا شعر و تمثیل برای عامه مردم بهتر قابل درک و قبول است و اگر همان حرف خیلی خشک و منطقی ارائه شود  توجه کسی را جلب نخواهد کرد.


ماه مبارک رمضان ۱۴۳۲ – تابستان ۱۳۹۰ مسجد صاحب الزمان شهر مهاباد

در یک شهر کویری و باستانی

آب و هوای مهاباد تفاوت چندانی با قم ندارد: یک شهر کویری با تابستان‌های خیلی گرم. آن‌طور که سینه به سینه نقل شده و هنوز هم پیر و جوان مهاباد نقل می‌کردند، این شهر به دستور مه بانو، نوه رستم بنا شده و البته شواهدی در دست است که این شهر محل زندگی خود رستم بوده است. وقتی در بیابان‌های اطراف شهر و خندقی که در نزدیکی شهر است راه می‌رفتم حفره‌هایی را دیدم که مردم می‌گفتند برای کشف گنج حفر شده است. چند نفری هم از داستان‌ گنج‌هایی که در این منطقه کشف شده برایم گفتند.

زبان مردم این شهر فارسی است و لهجه محلی خاصی ندارند یا حداقل من ندیدم کسی چیزی بگوید که من نفهمم. البته لحن صحبت کردن‌شان کمی شبیه کاشانی‌ها بود. وضعیت اقتصادی بیشتر کسانی‌که در این منطقه زندگی می‌کردند متوسط بود و بیشترشان از راه کارگری و باغ‌داری گذران زندگی می‌کردند. از جمله مسائلی که در این منطقه به خوبی می‌شد حس کرد امنیت بالای مردم بود. آسایش مردم به گونه‌ای بود که صاحبان موتورسیکلت‌ها، موتورهایشان را شب‌ها هم بدون هیچ قفلی و حتی با سوییچ بیرون در خانه پارک می‌کردند!

ساختمان‌ها در قسمت ابتدای شهر، به سبک امروزی ساخته شده بودند اما در بخش پایین شهر که من در همانجا مستقر بودم بیشتر خانه‌ها معماری قدیمی داشتند و بعضی‌شان بیش از یکصد سال قدمت داشت. بعضی ساختمان‌های قدیمی این شهر تاریخی واقعا دیدنی بود؛ طول بعضی از دیوارهای گلی ساختمان‌های این شهر به بیش از ۲۰ متر می‌رسد. دیوارهای خشت و گلی، گنبدها، هواکش‌ها، سقف‌های هشتی‌ شکل و درهای قدیمی اجازه نمی‌داد آدم از فضای آنجا احساس دل‌تنگی یا خستگی کند و آدم را به فکر فرو می‌برد. گه گاه که در این کوچه‌های قدیمی راه می‌رفتم به این فکر می‌کردم که روزگاری آدم‌هایی غیر از ما در اینجا حکومت می‌کردند و برای نشان دادن قدرت‌شان ساختمان‌های بزرگ‌ بنا می‌کردند اما همه شان رفتند و هیچ چیز جز این خشت و گل‌ها باقی نمانده است و کسی حتی به یاد آن مردمان نیست.


خندق بیرون شهر مهاباد و کمی آن طرف‌تر باز مانده مسجد جامعی قدیمی


سیگارهای بهمن کوتاه

در طول این یک‌ماه سعی کردم وارد مباحث سیاسی نشوم و بیشتر به مسائل اخلاقی و خصوصا توجه به ذکر و یاد خدا بپردازم. جایی که من بودم نقل مجلس مردم نه جریان فتنه بود و نه جریان انحرافی. دغدغه اصلی آنان معیشت بود و همان‌طور که گفتم وضع اقتصادی‌شان متوسط بود. بیشترشان لباس ساده می‌پوشیدند و وسیله نقلیه‌شان موتورسیکلت بود. ندیدم کسی از سیگاری‎ها، سیگاری گران‌تر از بهمن کوتاه دود کند.

بیشتر مردمی که من دیدم از وضعیت اقتصادی موجود گله‌مند بودند. از جوانی که تازه ازدواج کرده بود و کارگر ساختمانی بود تا پدر میان‌سالی که از راه کشاورزی گذران زندگی فرزندانش را به عهده داشت. گرانی برق کشاورزی یکی از مشکلات اصلی کشاورزان بود. می‌گفتند اخیرا هر قبض برق از ۸۰۰ هزار تومان تا یک میلیون و دویست هزار تومان می‌آید. این مسأله جدای از گرانی کود و دیگر ابزار کشاورزی بود. تحلیل خود کشاورزان این بود که با این روند عملا جایی برای کشاورزی خرد باقی نخواهد ماند.

بخش دوم همین گزارش را در اینجا بخوانید.

این نوشته در اجتماع, حوزه, خودمانی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.