سفر به دیار رستم (بخش دوم)

بالا رفتن از یک شیب تند

باید اعتراف کنم اگر چه مردم و فضا به هیچ وجه برایم حس دل‌تنگی و ناراحتی به وجود نمی‌آوردند اما هم‌آهنگ شدن با وضعیت جدید در چند روز اول برایم خیلی سخت بود. کاری که تا آن روز خوب بلد بودم، تایپ کردن و وب‌گردی و سر و کله زدن با کتاب بود و مخاطبم خواننده‌های وبلاگ یا کسانی‌ که به نوعی با نشریات یا اینترنت ارتباط داشتند. اما ارتباط با مخاطب جدید با فرهنگ و باورهای نسبتا متفاوت نیاز به تغییراتی در روش‌ها و بینش‌های من داشت.

در میان مردم محله پایین مهاباد- مسجد صاحب الزمان – ماه رمضان ۱۳۹۰

در این راه از تجربیات آقای مهدی اشرفی ‌که مرا به آنجا دعوت کرده بود استفاده بردم که پیش‌تر به آنها اشاره کرده‌ام. اما در کنار اینها از تجربیات استاد پرویز خرسند نیز استفاده کردم. آقای خرسند از جمله کسانی‌ است که شیوایی سخنش را دوست دارم. گاهی اتفاق می‌افتد که درباره موضوعی سخن را آغاز می‌کند و چندین ساعت درباره‌اش صحبت می‌کند و جالب آنکه گاهی برای توضیح یک موضوع یکی دو ساعت خاطره می‌گوید و بعد بدون آنکه سر رشته کلام را گم کند دوباره به موضوع اصلی باز می‌گردد.
استاد خرسند در جریان این سفر تبلیغی به من می‌گفت پیش از اینکه یک موضوع را برای مردم بگویی در ذهن خودت روی آن فکر کن و کلنجار برو و از خودت بپرس «اگر این‌طور نبود چه می‌شد؟» و یا گفت طوری با مردم برخورد نکن که دیگر رغبتی به تو نداشته باشند. از مسائلی که ایشان تأکید می‌کرد توجه به داستان‌های قرآنی و تفسیر آن بود. از جمله به داستان اصحاب کهف اشاره نمود و این سؤال را مورد اشاره قرار داد که چرا قرآن به اصحاب کهف می‌گوید «فتیه»(جوان‌مرد)؟ استاد خرسند علت این نام‌گذاری را در این می‌دید که اصحاب کهف زمانی که دوباره به حیات عادی خودشان برگشتند و دریافتند که هم‌فکران‌شان قدرت را در دست گرفته‌اند، دیدند که می‌توانند خودشان هم به نان و نوایی برسند. اما آنها کسانی نبودند که پای سفره‌ای بنشینند که خودشان زحمت مستقیمی برای فراهم آمدنش نکشیده‌اند و از همین رو از خداوند طلب مرگ نمودند. آقای خرسند می‌گفت که ساعت‌ها با دکتر شریعتی درباره چند و چون اهمیت داستان اصحاب کهف صحبت کرده و به کند و کاو درباره پیام این داستان قرآنی پرداخته‌اند ولی سال‌ها بعد از درگذشت دکتر به این نتیجه رسیده که اصحاب کهف توان حمل چنین قدرت و نعمت بزرگی را در خود ندیده و ترجیح داده‌اند که مرگ واقعی را از خدا طلب کنند.

در کنار این سفارش‌ها به تجربه نیز دریافتم که مردم این منطقه به ترتیب نسبت به این موضوعات بیشتر توجه نشان می‌دهند: ۱٫ زندگی و فضائل ائمه(علیهم السلام) و ذکر مصائب ایشان ۲٫ مباحث کاربردی که به طور مستقیم به زندگی‌شان مرتبط است؛ مثل اصول زندگی مشترک و ارتباط با همسر و فرزند ۳٫ مسائل تاریخی ۴٫ مسائل اخلاقی . اما سوای موضوع بحث، همان‌طور که گفتم قالب ارائه هم خیلی مهم بود و می‌شود گفت این قالب‌ها بیشترین اثر را داشت: ۱٫ کارهای گروهی(مثل هم‌خوانی کردن سوره‌های کوچک قرآن) ۲٫ گریاندن(روضه‌ها) ۳٫ خنداندن ۴٫ داستان ۵٫ استفاده از مثال

بچه‌ها هنوز هم شکلات گرفتن از روحانی را دوست دارند. ابوالفضل و فاطمه که روزهای اول با من کاری نداشتند، روزهای آخر خیلی صمیمی شده بودند. ابوالفضل وقتی وضو می‌گرفتم کار مرا تقلید می‌کرد و فاطمه هم در نماز جماعت کنارم می‌ایستاد و نماز می‌خواند.

 

دو دیدگاه متناقض

این روزها در مورد محبوبیت روحانیت در بین مردم، دو دیدگاه سیاه و سفید مطرح است. گروهی همه چیز را سفید می‌بینند و هنوز در فضای دهه ۶۰ نفس می‌کشند که روحانیون در اوج قدرت اجتماعی بودند.  گروه دیگر روحانیون را در حضیض تصور می‌کنند و اخباری را که حاکی از برخورد خشن با این قشر هست دلیل بر همین موضوع می‌گیرند. در صورتی‌که در واقع هیچ‌کدام از این دو تصویر به تنهایی اتفاق نمی‌افتد. البته باورهایی در بین مردم تغییر کرده است و همین مسأله، نفوذ روحانیون با روش‌های پیشین را سخت‌تر کرده است. شاید نقل تجربه حجهالاسلام احمدی یکی از روحانیون خوبی که در همین سفر با او آشنا شدم بد نباشد. او ضمن اشاره به سابقه ۲۰ ساله تبلیغی خود می‌گفت که هر چه به سمت عقب برمی‌گردم می‌بینم اقبال ظاهری مردم نسبت به مسجد و دین و روحانی بیشتر بود. البته او نقش وضعیت اقتصادی مردم را در این قضیه پررنگ می‌دید.

از نظر من یکی از مسائل مهمی که نباید فراموش شود قدرت وسایل ارتباط جمعی خصوصا در یکی دو دهه اخیر است. برای نمونه در همین شهر مهاباد اکثر قریب به اتفاق خانواده‌هایی که من با آنها در ارتباط بودم از تلویزیون استفاده می‌کردند و حداقل نیمی از آنها در منازل خودشان به ماهواره دسترسی داشتند. همچنین در کنار خطوط ثابت تلفن، هر دو شبکه تلفن همراه نیز فعال بود. کامپیوتر و اینترنت از دیگر امکانات ارتباطی بود که در بیشتر منازلی که جوان‌ محصّل داشت دیده می‌شد. یک کشاورز ۴۵ ساله برایم می‌گفت که پسر نوجوانش بیشتر وقتش را پای کامپیوتر و اینترنت می‌گذراند و به این واسطه با افکار مختلف آشنا می‌شود و دیگر به راحتی به باورهای او اعتقادی ندارد. اما نکته جالب توجه آن بود که حتی در بین کسانی‌که علنا هیچ توجهی به مسائل شرعی نداشتند و روزه نمی‎‌گرفتند، ازدواج به عنوان یک باور سنتی ارزش محسوب می‌شد. همچنین باور به مسائل دینی همچون اعتقاد به خدا، امام حسین(ع) و حضرت اباالفضل(ع) نیز به وضوح دیده می‌شد. اما باز هم نمی‌شد کتمان کرد که باورهای بسیاری حتی در بین متدینان سنتی تغییر کرده.

آنچه که من در این مدت تجربه کردم این بود که مردم هنوز هم وقتی می‌بیینند روحانی سعی می‌کند دردشان را درک کند، کنارش هستند و با او همراهند. حتی با کسی برخورد کردم که در همین یک ماه، تصورش از روحانیت متحول شده و در میان تعجب نمازگزاران به یک مسجدی فعال مبدل شد.

«مسجد جای زندگی است»

به توصیه  علی در این مدت یک نشریه یک برگی منتشر کردم و نامش را هم گذاشتم «مسجد جای زندگی است.» هر شماره از این نشریه حدود ۱۰۰ نسخه کپی می‌شد و به صورت رایگان در اختیار مردم قرار می‌گرفت. من با توجه به این‌که دسترسی به کامپیوتر نداشتم برای تهیه نوشته‌ها کمی با مشکل روبرو شدم، چون از طرفی با محدودیت منابع روبرو بودم و از طرفی باید مطالب را روی کاغذ می‌نوشتم و بعد برای تایپ به یک مغازه می‌بردم. این نشریه چهار شماره بیشتر منتشر نشد اما فایده‌اش این بود که به وسیله‌ آن می‌شد با افراد بیشتری در شهر ارتباط برقرار کرد. مطالب این نشریه بیشتر مسائل اخلاقی و دینی بود با چاشنی مطالبی درباره حوزه علمیه و خود شهر مهاباد.

تا جایی‌که من مشاهده کردم بیشتر جوان‌ترها علاقه به خواندن این مطالب داشتند و گاه حرف‌هایی که برای خیلی از ما تکراری شده به گوش بعضی‌شان تازه بود؛ مثل حدیثی که «یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است.» حتی بعضی کسانی‌ که مشتاقانه و با دقت مطالب نشریه را می‌خواندند جوانانی بودند که به خاطر کار کشاورزی و آبیاری حتی فرصت حضور در نماز را پیدا نمی‌کردند اما علاقه به خواندن داشتند و از این راه می‌شد ارتباط سریع‌تری با آنان برقرار نمود.

 

یک خاطره خوب

یک ماه متفاوت از زندگی‌ام گذشت اما یک خاطره خوب برایم باقی ماند. واقعیت این بود که که مردم به یک روحانی نیاز داشتند که پس از چند سال در مسجدشان نماز جماعت اقامه کند و در ماه مبارک کمی موعظه‌شان کند، احکام بگوید و روضه بخواند و آنها را بگریاند و یا به خانه‌های‌شان برود و کنارشان افطاری بخورد و دعای‌شان کند. اما من هم به مردم نیاز داشتم تا چیزهایی که خوانده بودم و در ذهنم تل ‌انبار شده بود دوباره شخم بزنم. تا کمی مردم و زندگی ساده‌شان را حس کنم و مزه انس با آنها را در خانه خدا و در ماه خدا بچشم و خدا را شاکرم که این توفیق را پیدا کردم.

 

بخش اول همین گزارش را می‌توانید در اینجا بخوانید.

این نوشته در اجتماع, خودمانی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.