کودک مکلّا

سید مرتضی ابطحی: بخشی از خاطرات کودکی من مانند خیلی از بچه‌ آخوندها خاطراتی است که از لباس پدرم دارم: عبا و عمامه و قبا. لباس‌هایی که هر روز پدر می‌پوشید و به درس می‌رفت. یا وقتی می‌خواست به تبلیغ برود بر تن می‌کرد و با یک ساک، می‌رفت و یک‌ ماه بعد با همان لباس می‌آمد و در ذهن من ارتباط مستقیمی بین این لباس و یک ماه نبودن در منزل برای تبلیغ دین شکل می‌گرفت. البته در خانواده ما چند نفر از بستگانم در این لباس بودند و هستند. از جمله پدربزرگ‌هایم و عمو و چند نفر از پسرعموهایم.

لباس روحانی‌ها در کودکی حس خوبی داشت. خصوصا عمامه؛ آن هم وقتی عمامه پدر شسته شده بود و دو نفر می‌خواستند آن‌ را آماده پیچیدن کنند. بخشی از خوشی‌های من و برادر کوچکم مجتبی همانجا بود. وقتی از زیر پارچه بلند و نازک عمامه به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدیم و بزرگ‌ترها دعوایمان می‌کردند ولی ما باز به کارمان ادامه می‌دادیم.

گاهی عمامه بسته شده را بر سر می‌گذاشتم و در منزل، کمی راه می‎رفتم و گاه عمامه از سرم می‌افتاد و به اصطلاح خراب می‌شد و بعد هم دعوای مادر یا پدرم که چرا حواست را جمع نمی‌کنی؟!


حجه‌الاسلام سید علی خمینی در سنین کودکی لباس آبا و اجدادی خود را پوشیده است‬

از آنجا که بعد از ترور پدرم، ایشان توان بستن عمامه را از دست داد، بعضی مواقع زحمت بستن عمامه به دوش همسایه‌های روحانی‌مان می‌افتاد. گهگاه همسایه که نمی‌خواست زحمتش به واسطه شیطنت‌های کودکی من یا برادرم هدر برود عمامه را بر سرم می‌گذاشت و من در کوچه عمامه بر سرم می‌گذاشتم و به خانه می‌رفتم.

گاهی هم پسرعمویم سید محمدرضا زحمت پیچیدن عمامه را می‌کشید. سید حس خوبی به من می‌داد. همیشه لباسش مرتب بود و عطر می‌زد و گاهی هم لباده می‌پوشید. لباده از قبا که ظاهری ساده دارد، جذاب‌تر است و به قول معروف جوان‌پسندتر. من در دوره نوجوانی گاهی لباده‌ای را که از مرحوم عمویم به پدرم رسیده بود می‌پوشیدم و از این‌ کار حس خوبی پیدا می‌کردم.

پدر من هم در جوانی لباده می‌پوشید اما بعد از ترور دیگر توان پوشیدنش را نداشت و فقط قبا می‌پوشید. قبا با ظاهر ساده‌اش جیب‌های تو در تو و بزرگی دارد. جیب‌هایی که گاهی برای ما دردسر ساز می‎شد. یعنی وقتی که پدرم می‌گفت برو و از جیب من فلان چیز را بیاور! و من با قد کوتاهم باید تمام جیب‌های قبا را می‌گشتم.

پدرم معمولا از اینکه من لباسش را می‌پوشم ابراز خوشحالی می‌کرد و حتی ترغیبم می‌کرد که عبا بر دوش بیاندازم. تا جایی که من دیدم معمولا آخوندها دوست دارند لااقل یکی از پسران‎شان طلبه شود و بعد از مرگ‌شان راه پدر را ادامه دهد. پوشیدن لباس در دوران کودکی اولین گره‌های پیوند ذهنی با این لباس و سبک خاص زندگی است.

این نوشته در حوزه, خودمانی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 پاسخ به کودک مکلّا

  1. ﻋﻠﯽ می‌گوید:

    ﺑﺎ ﻣﺤﺒﻮﺑﻴﺖ ﺷﺪﻳﺪ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﻮﻧﺪﻫﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻭﺣﺎﻧﻴﺖ! ﻃﻔﺮﻩ ﻣﯽ ﺭﻥ

    [پاسخ]

  2. من درد می‌گوید:

    جناب ابتهی شما از کودکیتون عکسی ندارید؟
    با تشکر

    [پاسخ]

  3. آسو می‌گوید:

    شلوار جینش منو کشته
    قابل توجه جناب پناهیان که پوشیدن این شلوار را نشان بی تقوایی پوشنده و والدین پوشنده میداند و از گفتن این حرف در صدا سیما هم ابا ندارد و فقط اگر پوشنده در کلاسهای ایشان شرکت نکرده باشد پوشیدن نشان بی تقواییش نیست حال ایشان چه میگویند که به عقل امام و یادگار امام نرسید بماند این را تو روی خودش بگویید دو. حالت دارد اگر مثل من دستت به جایی بند نباشه کتک سیری از مریدانش میخوری بعدشم زندان و اعتراف به رابطه با سیا اگر دستت بند باشه کلی فحش به اسم انتقاد دریافت میکنی و کلی ماست مالی و که من اینجوری
    گفتم و کلا این جین پوشیدنه نوه امام اتفاقا تایید کامل سخنان ایشان میشود
    اصلا بیخیال این حرفها چطورین خوبین من نباشم معلومه خوبین

    [پاسخ]

  4. yasser می‌گوید:

    اعرض سلام. خوشحال میشم اگه به وب من هم سر بزنید و نظربدین ❗ ❗ ❗

    [پاسخ]

  5. خورشید می‌گوید:

    مکررا به سایتتون سر می زنم. البته فکر می کنم بهتر است که دیگه بی خودی اجاره سرور و غیره ندین.

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *