امام با انتشار این کتاب مخالف بود

حجهالاسلام و المسلمین سید محمد آل طاها از وعاظ معروف و سرشناس قم است. وی که متولد سال ۱۳۰۵ می‌باشد از نزدیکان مرحوم آیت‌الله‌العظمی گلپایگانی و مخالفان سرسخت شهید جاوید محسوب می‌شود که در سال‌های پس از انتشار این کتاب فعالیت‌های بسیاری علیه نظریات صالحی نجف آبادی نمود. گفتگوی ما با ایشان در منزل شخصی‌شان در قم در تاریخ ۲۷ شهریورماه ۱۳۹۱ صورت پذیرفت.

سید مرتضی ابطحیسابقه آشنایی شما با مرحوم صالحی نجف آبادی به جریان شهید جاوید بر می‌گردد یا پیش از آن هم با ایشان آشنایی داشتید؟

  نخیر؛ پیش از شهید جاوید هم مختصر آشنایی با ایشان داشتم.

یعنی در همین حد که ایشان را به عنوان یک مدرّس حوزه می‌شناختید؟

 جلسه‌ای داشتیم که ایشان هم گاهگاهی شرکت می‌کرد. صالحی خیلی زیاد مطالعه کرده بود ولی واقعا آدم منحرفی بود. او چند باری به منزل ما آمد و من هم چند بار به منزلشان رفتم و با هم صحبت کردیم. خیلی عجیب است که دکتر شریعتی با همه انحرافاتش هم با ایشان مخالف بود. آن هم دکتر شریعتی که من یک بار در نامه‌ای به آقای خامنه‌ای هم نوشتم که دکتر شریعتی کسی است که می‌گوید اسلام منهای روحانیت و اسلام منهای روحانیت یعنی بیمارستان بدون طبیب. ولی مع ذلک درمورد این کتاب او هم نظر داد که این کتاب درست نیست. و با بررسی‌های فنی خودش این نکته را مطرح کرده که چرا امام حسین وقتی بر حسب دعوت مردم کوفه حرکت می‌کند اول به مکه می‌رود و بعد به کوفه، در حالی که اگر صرفا برای پاسخ به دعوت بود از مدینه مسیر خیلی نزدیک‌تر بود. و او نوشته بود که این جز برای آن نبود که امام حسین قصد آگاه سازی و تحریک مردم را داشت.

من پس از انتشار این کتاب با اولین نفری که صحبت کردم مرحوم علامه طباطبایی بود. ایشان در نقد این کتاب به من گفت اینها متوجه نیستند که این سخن از کجا سر در می‌آورد. زیرا صالحی می‌گوید خدا در مورد امام حسین(ع) نه تکوینا و نه تشریعا نمی‌خواست که چنین داستانی واقع بشود. علامه طباطبایی می‌گفت این سخن سر از ثنویّت در می‌آورد. یعنی باید در عالم یک مبدأ دیگری وجود داشته باشد که منبع چنین کاری شده است. همانطور که ایرانیان قدیم چنین نظری داشتند که قائل به اهورا مزدا و اهریمن بودند. ایشان می‌گفت نتیجه حرف اینها آن است که باید مبدئی غیر از خدا وجود داشته باشد.

ولی مرحوم صالحی پیش از انتشار کتاب یعنی در سال ۱۳۴۷ هم مقاله‌ای در در سالنامه معارف جعفری مقاله‌ای منتشر کرد با عنوان «آیا امام حسین خواب دید؟»

 امام حسین(ع) وقتی بنا را بر حرکت گذاشتند، عبدالله ابن جعفر شوهر حضرت زینب پیش ایشان آمد. حضرت فرمود در عالم رؤیا به من امر شده که «اخرج الی العراق؛ انّ الله شاء أن یراک قتیلا» عبدالله پرسید پس با این حساب زن و بچه‌ها را کجا می‌بری؟ امام(ع) فرمود: «انّ الله شاء أن یراهن سبایا» ایشان از همه چیز خبر داشتند.

دایی ما آقای حاج شیخ عبدالحسین وکیلی مرد واقعا فاضلی بود و دو منظومه دارد که تمام فقه را به صورت شعر گفته است، یکی به نام لئالی الفقها و دیگری به نام لوح القلم. ایشان اگر چه دایی من بود ولی یک مقداری کج سلیقه بود و آن هم به خاطر اینکه ایشان حامی این کتاب بود. حتی بین الصلاتین در نماز آقای بهجت گفته بود که آقایان روضه‌خوان‌ها سواد ندارند و این کتاب اشکالی ندارد. یک روز منزل ابوالزوجه ما که جمعه‌ها به آنجا می‌رفتیم و جلسه‌ای بود در آنجا، ایشان هم آمد و گفت که امام حسین عاقبت کار را نمی‌دانست. دلیلش هم این است که روز عاشورا گفت: اللهم انّ هولاء القوم غرّونا و خدعونا. (خدایا تو شاهد باش که این قوم ما را فریب دادند و خدعه کردند.) من گفتم که آیا این کلام دلیل بر عدم علم امام حسین(ع) است؟! آیا خداوند در قرآن نمی‌فرماید «یخادعون الله»؛ آیا خدا هم نمی‌داند؟! او گفت من نمی‌دانم… و باز این شبهه را مطرح کرد که چرا وقتی امام حسین وقتی به زمین کربلا رسید پرسید: ما اسم هذا الارض؟ (اسم این زمین چیست؟) من گفتم پرسش همیشه برای استفهام نیست. آیا در قرآن نیست که خداوند می‌فرماید: «ما تلک بیمینک یا موسی؟!» (خداوند از موسی پرسبد آن چه چیزی است که در توست ای موسی! ؟) آیا خدا هم نمی‌دانست؟! و موسی جواب داد که «هی عصای أتوکّأ علیها…» باز گفت من نمی‌دانم. گفتم خب اگر نمی‌دانی نباید در مسجد آقای بهجت آن حرف را می‌زدی.

مرحوم آسید احمد خوانساری از کسانی بود که خیلی دیر حرف می‌زد. ما در مجلسی بودیم با ایشان و کسی از رفقا پرسید که به نظر حضرتعالی در آخرت وضع این آقا چطور است؟ ایشان خیلی آهسته گفت در آخرت وضع این آقا مشکل است!

خیلی از بزرگان در نقد این کتاب مطلب نوشتند. مرحوم آیت الله رفیعی قزوینی علیه این کتاب مطلبی نوشت. مرحوم آیت الله گلپایگانی هم به شدت با این کتاب مخالف بود. یا آیت الله صافی کتابی با عنوان شهید آگاه در نقد نظریات این کتاب منتشر کرد. حتی علامه طباطبایی به آقای صالحی گفته بود که این کتاب را چاپ نکن اما او گوش نداد.

جایی دیدم که آقای صالحی پیش از انتشار، کتاب را پیش مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی هم برده بودند و ایشان به شدت با انتشار کتاب مخالفت کردند. شما این مسأله را شنیده بودید؟

 من از این داستان چیزی به یاد ندارم ولی ایشان سخت با این کتاب مخالف بود.

ایشان شخصا به شما هم چیزی گفته بودند؟

 بله؛ خیلی زیاد. و ایشان از این کتاب خیلی ناراحت بودند چون این نظریات این کتاب صرفا به امام حسین محدود نمی‌شد بلکه او حتی می‌گفت پیغمبر هم علم غیب ندارد. مثلا موردش را در جنگ احد نشان می‌داد که پیغمبر شکاف کوه احد را با ۵۰ نفر پر کرد و دستور داد به هیچ وجه اینجا را ترک نکنید؛ چه شکست خوردیم و چه فتح کردیم. وقتی مسلمان‌ها بر مشرکین غالب شدند، حدود ۴۰ نفرشان گفتند جنگ تمام شد و برویم برای جمع کردن غنیمت و ده یازده نفر ماندند. خالد ابن ولید یکبار می‌خواست از اینجا وارد شود که آن گروه مسلمین با تیر زدند و او را دور کردند. ولی بار دوم وقتی دید جمعیت کم شده است آمد و پس از جنگیدن، توانست علم افتاده مشرکین را بردارد. در قرآن آمده است که انّکم ستظهرون علیهم(شما بر آنها غالب خواهید شد…) آقای صالحی می‌گفت همین که این آیه هست ولی داستان احد آنگونه شد، نتیجه می‌گیریم که پیامبر هم علم نداشت که در جنگ چه می‌شد؟! من همینجا در همین اتاق منزل خودم به او گفتم که چرا آیه را به صورت کامل ندیدی؟! «انکم ستظهرون علیهم ما ان صبرتم» و قید صبر آمده است. شما چطور این را ندیدی؟!

آیت الله العظمی منتظری و آیت الله مشکینی حامیان اصلی شهید جاوید

یا در یک مباحثه دیگری در همین خانه خودم به من گفت آیا شما قبول داری پیامبر علم به قیامت نداشت؟ گفتم بله. طبق آیه قرآن علم این موضوع فقط مخصوص خدا است. او گفت اگر این را قبول داری پس پیغمبر همانطور که زمان قیامت را نمی‌داند، داستان عاشورا را هم نمی‌‌داند. من به او گفتم فرض کن من نمی‌دانم فاصله از قم تا اصفهان چه اندازه است؟ آیا این مسأله منافاتی با آن دارد که من ندانم از قم تا دلیجان (که بین راه قم و اصفهان است) چه اندازه است؟! من تا اندازه ساده با او صحبت می‌کردم ولی او هیچ نمی‌گفت و سکوت می‌کرد. به او گفتم کار تو این است که آنجایی که می‌توانی یک مقدار چیزی به نفع خودت بگیری، قصد عشره می‌کنی و تمام مرادت را از آن مسأله برداشت می‌کنی اما آنجایی که نتیجه‌اش خلاف حرف تو است، در آنجا مانند انسانی هستی که می‌خواهد سوار هواپیما بشود و در دقایق آخر به فرودگاه می‌رسد. او یک اسکناس پنج تومانی (که آن زمان ارزش زیادی داشت) به تاکسی می‌دهد ولی صبر نمی‌کند که بقیه پولش را بگیرد.

مسأله تقریظ نوشتن مرحوم منتظری و مشکینی  برای شما مشکلی پیش نیاورد؟

 ما از اول که بنایمان شد با این کتاب مخالفت بکنیم یکی از حرف‌های من این بود که خود صالحی مانند اسکناس است و ذاتا ارزشی ندارد و باید در بانک طلا پشتوانه داشته باشد. دو نفر پشتوانه او هستند که موجب اعتبار او شده‌اند. ما اول رفتیم منزل آقای مشکینی که با او صحبت کنیم. آقای مشکینی همانطور که الان هم تقریظ ایشان هست نوشته بود من از خواندن این کتاب لذت بردم. من گفتم این کتاب هست؟ بگویید بیاورند. آقای مشکینی سکوت کرد و چیزی نگفت. من گفتم آقا اگر در این خانه کتاب هست بفرمایید بیاورند. او به برادرش گفت برو کتاب را بیاور. ما بخشی از مقدمه کتاب را شروع به خواندن کردیم که می‌گفت(قریب به این مضامین): روزگاری بر اسلام گذشت که دیکتاتوری مانند یزید ابن معاویه بر مسلمان‌ها مسلط شد و همه بله قربان گوی او بودند. من به آقای مشکینی گفتم آن بخشی که شما از این کتاب لذت بردید همین چیزهای این کتاب است؛ چون الان وضعیت ما همینطور است و همه جان نثار و بله قربان گوی شاه هستند. من گفتم این بخش‌های کتاب شما را گمراه کرده است. پرسید حالا می‌گویید چه کنم؟ من گفتم ما آنقدر به شما عقیده داشتیم که با اینکه الان شما مخالف ما هستی ولی حاضریم شما را حاکم بین خودمان قرار بدهیم و بنشینیم صحبت کنیم. ببینید از این نرم تر صحبت کردن دیگر ممکن نیست ولی آقای مشکینی گفت مرا رها کنید و به من کاری نداشته باشید.

من در مراسم ختم پدر آقایان شرعی(آقای حاج شیخ محمد علی و حاج شیخ عبدالکریم) یعنی مرحوم حاج شیخ غلام حسین زارابی که از ابدال و اوتاد بود و با پدر من خیلی ارتباط داشت سخنرانی کردم. این مراسم در مسجد اعظم بود و این داستان مصادف شده بود با اینکه آقای یزدی تصمیم گرفته بود وارد عمل شود و غائله شهید جاوید را تمام کند. او از آقای مشکینی نوشته‌ای گرفته بود مبنی بر اینکه من مجددا به این کتاب مراجعه کردم و خالی از اشکالات نیست. من گفتم دو نفر از آقایانی که تقریظ نوشته بودند یکی‌شان نوشته است که این کتاب خالی از اشکالات نیست و امید است دیگری هم همچین نوشته‌ای بنویسد که این غائله تمام شود. منتهی ایشان نوشته است من مجددا مطالعه کردم خالی از اشکالات نیست. من گفتم ما طلبه‌ها کارمان اشکال کردن است و من یک اشکال به حرف ایشان دارم. این کتاب فقط یک اشکال دارد و آن هم از اول تا آخر آن است! به هر حال آقای منتظری هم تا آخر بر سر حرفش ماند و نه تنها برنگشت بلکه آقای صالحی تا سال‌ها در منزل ایشان درس می‌گفت؛ یعنی منزلش محل امنی برای درس گفتنش بود و وقتی از دنیا رفت هم فقط آقای منتظری برایش مراسم گرفت. به هر حال صالحی آدم منحرفی بود؛ حتی ایشان کتابی دارد در تفسیر سوره یوسف.

جمال انسانیت.

بله؛ این کتاب یک اشکال خیلی بزرگ دارد. ایشان می‌نویسد وقتی زلیخا یوسف را تعقیب می‌کرد در بند آخر به شوهرش برخورد می‌کند. اینجا نباید فراموش کنیم که زلیخا زن بسیار قدرتمندی بوده است که یک مرتبه ۱۸۰ درجه تغییر موضع داد. او تا آنجا دنبال یوسف می‌کرد ولی به محض اینکه شوهرش را دید گفت: ما جزاء من اراد بأهلک سوءا؟! و داستان را برعکس جلوه داد! هر کسی به آسانی نمی‌تواند حرفش را ۱۸۰ درجه برگرداند. آقای صالحی در اینجا می‌گوید که بچه حرف نزد، بلکه آنها پیش یک پیر فرزانه‌ای رفتند و از او سؤال کردند. اینجا را توجه کنید. ایشان در واقع معجزه را قبول نداشت و روح الحاد داشت. من گفتم به فرض که بپذیریم اینجا پیش مرد حکیم رفته است. در مورد داستان حضرت عیسی چه می‌کنی که در قرآن آمده که در گهواره فرمود: انّی عبدالله؟!

در مباحثاتتان این مسأله را هم بحث می‌کردید؟

بله؛ ولی ایشان سکوت می‌کرد.

شما در منبرهایتان گفته بودید که جا دارد مردم علیه این کتاب کفن بپوشند.

بله؛ این حرف من است.

این نظر شخصی خودتان بود یا نظر مرحوم گلپایگانی هم همین بود؟ اصلا ایشان راهکار مستقیمی به شما می‌داد؟

این نظر خود من بود. آقای گلپایگانی خودشان مخالف بود و با عملکرد من هم موافق بود ولی اینطور نبود که راهکار مستقیمی نشان بدهد. من خودم عمل می‌کردم.

داستان تجمع در بیت آقای گلپایگانی چه بود؟

بله؛ عده‌ای از موافقان ریختند در بیت آقای گلپایگانی و آنجا شلوغ بازی در آوردند.

آقای مرعشی هم نظر مخالف داشتند.

ایشان هم شدیدا مخالف بودند ولی من خاطره‌ای در این مورد از ایشان ندارم.

اختلافات و درگیری‌های موافقان و مخالفان شهید جاوید در چه حدی بود؟ آیا به زد و خورد هم رسید؟

 بی زد وخورد نبود. مثلا آشیخ عبدالحمید هوشیار از کسانی بود که مخالف شهید جاوید بود. این آقا را شبانه با موتور زدند و کشتندش. و نمونه دیگر آقای شمس آبادی است که واقعا مظلومانه کشته شد. یک کسی موقع نماز سوار ماشینش کنند و ببرند و عمامه به گردنش بیاندازند و بکشندش. و جالب است بدانید که ایشان نماینده مرحوم آقای خویی در اصفهان بود. بعد از خودش همسرش به آقایان اصفهان گفته بود ۶ میلیون تومان پول منزل ما هست و بیایید و ببریدش. آن زمان این پول نمی‌دانم به چه اندازه حالا ارزش داشت؟! مرحوم شمس آبادی هم سخت مخالف این کتاب بود و حتی یک روز با جمعی از منبری‌های اصفهان به اینجا آمده بودند و صحبت کردیم.

از جمله مسائلی که موافقان شهید جاوید مطرح می‌کردند این بود که مخالفان را ساواکی می‌خواندند.

 من موافقان را می‌شناختم؛ هیچ کدام ساواکی نبودند. اگر چه شاید ساواک از بالا رفتن اختلافات خرسند می‌شد.

به خود شما تهمتی زده نشد؟

 این مسأله ممکن نبود. چون یک مدتی از طرف ساواک یک پولی به منبری‌های قم داده شد ولی دو نفر این پول را نگرفتند؛ یکی من و یکی آقا علی معتضد. و به این واسطه دیگر این تهمت به ما نمی‌چسبید.

چه شد که داستان شهید جاوید خوابید؟

 انقلاب همه این مسائل  و اختلافات را از بین برد ولی مرحوم امام با انتشار این مباحث مخالف بود.

شما دلیلی بر این حرف دارید؟

 بله؛ یکی از رفقای ما که خدا رحمتش کند از طرف آقای پسندیده برای امام در نجف پیغامی برده بود که در این مورد چه کنیم؟ ایشان گفته بود که به آقای پسندیده بگویید نه؛ صلاح نیست در این زمینه‌ها بحثی شود. البته نظر ایشان کاملا مشخص است و صریحا گفته‌اند که امام حسین(ع) می‌دانست که کشته می‌شود. حتی آقای خامنه‌ای هم که پیش از انقلاب موافق نظریات شهید جاوید بودند بعد از انقلاب در نماز جمعه از این نظرشان برگشته بودند. در اینجا بد نیست من داستانی را برای شما نقل کنم. وقتی امام به ایران آمدند و در قم ساکن شدند ایشان در منزل آقای یزدی ساکن بودند. من به مرحوم آیت الله حاج آقا علی صافی گلپایگانی که به رحمت خدا رفتند گفتم اگر ممکن است برای ما منبری‌ها یک وقتی از آقای خمینی بگیرید؛ من حرف‌هایی با ایشان دارم. ایشان هم با آیت الله خمینی مربوط بودند و یک روز به محرم مانده بود، به ما وقت دیدار دادند. ما به منبری‌ها گفتیم که آقایان دعوت شدید برویم خدمت آقا. وقتی به آنجا رفتیم رفقا در سمت چپ و راست نشستند و من دقیقا روبروی آقا نشستم. به ایشان گفتم ما خدا را شکر می‌کنیم که شما را بعد از سال‌ها به ما برگرداند ولی من مطالبی دارم که اجازه بدهید به عرض‌تان برسانم. گفتم در این مدت که شما تشریف نداشتید روضه‌خوانی کمرنگ شده است. حتی از همین حوزه افرادی به خارج قم رفته‌اند و گفته‌اند ای مردم زنجیر را به الاغ می‌زنند؛ شما چرا به خودتان می‌زنید؟! حتی بالاتر از این یکی از شخصیت‌های حوزه علمیه قم که منظورم مشکینی بود ولی اسم نبردم، در روز هشتم محرم یک ساعت صحبت کرده است و در آخر صحبت‌هایش حتی یک صلی الله علیک یا اباعبدالله نگفته است! که ایشان بعد از آن صحبت‌‌های من شروع به صحبت‌های معروفش در خصوص عاشورا و عزاداری کرد. این جملات معروفی که عاشورا و محرم و صفر را زنده‌ نگه‌دارید و… تمام اینها در آنجا گفته شد. ایشان گفت دسته به همان صورت سنتی و نه راهپیمایی؛ که این صحبت‌ها باعث شد دسته‌های عزاداری آن سال به صورت بی‌سابقه‌ای شلوغ شد. اما همین آقای مشکینی در ظهر عاشورای آن سال رفتند جلوی روبروی کارخانه ریسبافت که الان صدا و سیما شده است نماز وحدت بخوانند که دسته جات خلوت بشود! شما بدانید اگر جنگ پیش نیامده بود فاتحه عزاداری سنتی خوانده بود. ولی جنگ که پیش آمد، دیدند تحریک مردم با همین نوع عزاداری و بردن اسم امام حسین(ع) است.

با تشکر از وقتی که در اختیار ما قرار دادید. 

——
در همین باره:

مسأله شهید جاوید

این نوشته در تاریخ, حوزه ارسال و , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 پاسخ به امام با انتشار این کتاب مخالف بود

  1. حسین می‌گوید:

    اینکه هم با شریتعی و صالحی مشکل دارند این است خزعبلاتی که طی صدها سال بخورد مردم دادن توسط اینها شکسته شده ….این دکانی است دونبش تا بتواند مردم عامی را مثل سابق سر کیسه کنند .تمام

    [پاسخ]

  2. محمد می‌گوید:

    خداوند علمای ربانی ماننذ ایشان را برای تشیع حفظ کند و روح امام راحل را قرین رحمت کند. اگر این علما نبودند امثال آقای صالحی و شیخ حسینعلی منتظری ولو از روی خیرخواهی تشیع را منهدم می کردند. تعجب از این است که چطور فقیه بزرگی مثل آقای منتظری یا فردی مثل آقای مشکینی این قدر سطحی فکر می کرده اند

    [پاسخ]

  3. علی می‌گوید:

    این آقا که به جای نقد کتاب، مرتب به نویسنده تهمت و توهین می کند و او را منحرف، ملحد و دارای آخرت خراب معرف می کند. البته این لجن مالی فردی که با او مخالفند، اخلاق رایج … ماست که همواره برای من مذهبی مایه خجالت و سرافکندگی بوده است.

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *