نسبت میان من و «پدر»

نمایی از منطقه تورجان

علی‌اشرف فتحی: قدیمی‌ترین خاطره‌ای که از دوره کودکی‌ام به یاد دارم، مربوط به سومین سالگرد شهادت پدرم در تابستان سال ۶۴ است که من چهار ساله بودم و مراسم مفصلی در زنجان برای پدرم برگزار شد. بیشترین خاطرات دوره کودکی‌ام نیز مربوط به حضور هفتگی‌مان در مزار شهدای زنجان است که هر عصر پنج‌شنبه یکی دو ساعت در کنار آرامگاه پدر که اکنون در ردیف ۵۶ گلزار شهدای پایین زنجان قرار گرفته، می‌ایستادیم و پذیرای اقوام و آشنایانی بودیم که برای فاتحه خواندن به مزار پدر شهیدم می‌آمدند. بعدها که چند تکه استخوان باقی‌مانده از پیکر دایی ۱۶ ساله‌ام پس از ۱۰ سال بی‌خبری از شلمچه بازگردانده و در کنار قبر پدر دفن شد، انگیزه مضاعفی برای این برنامه هفتگی داشتیم.

تنها تصور من از «پدر» در همین برنامه عصرهای پنج‌شنبه و تعدادی عکس خلاصه می‌شد که از سه چهار سال آخر عمر ۲۴ ساله پدرم به جا مانده بود. حالا که ۳۱ سال از فقدان‌اش می‌گذرد، وقتی به گذشته فکر می‌کنم، می‌بینم که هیچ دیالوگی با پدرم را چه در خواب و چه در بیداری به یاد ندارم. هنوز هم تنها تصور من از پدر به همان چیزها محدود می‌شود. ما حتی با دوستان و همرزمان پدر نیز ارتباطی نداشتیم. تنها یک نفر از همسایه‌ها به نام سید رضا سیادت که از نیروهای پدر بود، تنها بازگو کننده‌ خاطرات دوره حضور پدر در جبهه محسوب می‌شد و ما بیشترین چیزهایی که درباره پدر می‌دانستیم به لطف وجود همین همسایه دوست‌داشتنی بود که دو برادرش نیز از شهدای جنگ محسوب می‌شوند.

پدرم (نفر اول از چپ) در کنار هادی نژادحسینیان؛ وزیر اسبق راه و صنایع (نفر اول از راست)

پدرم از سال ۵۷ که بیست ساله بود، وارد فعالیت‌های سیاسی شد و چند ماه پس از پیروزی انقلاب با وجود آنکه معافیت دائم از خدمت داشت، وارد فعالیت در نهادهای نظامی مختلف شد تا از عقاید و باورهای مذهبی و ملی‌اش دفاع کند.  متولد دوم خرداد ۱۳۳۷ در روستای گُلابر زنجان بود و روز ۱۷ شهریور ۱۳۶۱ در تورجان (جایی میان سقز و بوکان) جانش را در راه همان باورها و عقاید باخت.

بعدها که برای تحصیل در حوزه علمیه به قم آمدم، به تدریج آشنایی بیشتری درباره پدرم پیدا کردم. اولین بار در تابستان ۱۳۷۹ با حجه‌الاسلام سید موسی موسوی نماینده امام در کردستان و قائم‌مقام کنونی مجمع جهانی تقریب، در حرم حضرت معصومه(س) برخورد کردم و پس از معرفی خودم، با احترام فراوان ایشان مواجه شدم. وی که از اواخر دوره حضور پدرم کردستان، نماینده امام در این استان بود و عکسی نیز در کنار پدرم داشت، در آن دیدار کوتاه درباره پدرم گفت که ایشان از پیشتازان مبارزه در کردستان و از خصّیصین و یاران نزدیک شهید محمد بروجردی  و فردی بسیار متواضع بود. بعدها در تماسی که با دفتر ایشان داشتم، به من گفته شد که سردار احمدی مقدم (فرمانده وقت بسیج و فرمانده کنونی پلیس)، امیر هدایت لطفیان (فرمانده اسبق پلیس) و سردار رادان (فرمانده وقت پلیس سیستان و بلوچستان و جانشین کنونی فرمانده پلیس) از دوستان و همرزمان پدرم بوده‌اند.

پدرم دوربین به دست در کنار حجه‌الاسلام سید موسی موسوی نماینده امام در کردستان، تابستان ۱۳۶۱

با پیگیری‌هایی که در سال ۸۱ انجام دادم موفق شدم تنها شاهد شهادت پدر را که از قضا در سپاه قم فعالیت می‌کرد پیدا کنم و خاطره آخرین لحظات حیات پدر را از زبانش بشنوم. نکته جالبی که این همرزم پدر که در زمان شهادت پدرم یک بسیجی ۱۸ ساله بوده، درباره عملیات روز ۱۷ شهریور ۶۱ در تورجان می‌گفت این بود که در میان نیروهای کومله که با پدر و تعدادی از نیروهایش درگیر شده بودند، حتی یک کُرد هم وجود نداشت و لحظاتی قبل از شروع درگیری، بحث‌های شدید ایدئولوژیکی بین طرفین انجام شده بود و طرفین در حالی که در سنگرهای خود بودند، با همدیگر مباحثه فکری می‌کرده‌اند! در دفترچه خاطراتی که از پدر به یادگار مانده، دیدم که چند جا نوشته که ارتباط نظامی و اطلاعاتی کومله با عراقی‌ها برای پدر و نیروهایش مسجل شده بود.

در خلال همان پیگیری‌ها در مجله فکه که آن سال‌ها منتشر می‌شد دیدم که از قول شهید سید رضا حسینی فرمانده وقت سپاه سقز نوشته شده بود: «نباید بی‌وضو پای بر خاک سقز گذاشت، چرا که خون انسان‌های پاکی چون فتحی بر آن جاری گشته است.»

سردار رادان (نفر اول از راست) و پدرم (نفر سوم از چپ)

تا اینکه آبان سال پرحادثه ۱۳۸۸ سردار رادان به طور کاملا ناگهانی به خانه ما آمد که من پست و فیلمی درباره آن دیدار منتشر کردم. در آن دیدار کوتاه هم ناگفته‌های جالبی درباره پدر از سردار رادان شنیدم. پس از آزادی‌ام از بازداشت نیز بی‌سیم‌چی پدر که اکنون از فرماندهان سپاه شده، به همراه گروهی از نیروهایش برای دلجویی به قم آمد و با خانواده ما دیدار کرد. یکی از همرزمان پدر نیز به نمایندگی از جانب گروهی از آنها با من تماس گرفت و دلجویی کرد. اینها همه آنچه بود که در این ۳۱ سال بر من و خانواده‌ام گذشت تا نسبت میان خود و پدر را کشف کنم.

سردار رادان در خانه ما در حال دیدن آلبوم عکس‌های پدر، آبان ۱۳۸۸

پدرم جوانی خودساخته، تودار و کم‌حرف بود و کمتر کسی از اقوام در زمان حیاتش از موقعیت نظامی او اطلاع داشت. از دوره نوجوانی، تلخی خان‌سالاری و رعیت بودن را از عمق وجودش حس کرده بود، تحقیرش کرده بودند، عزت نفس و غیرتش بارها به جوش آمده بود و در بسیج کردن جوانان برای مبارزه با نظام سیاسی و اجتماعی حاکم در اواخر رژیم پهلوی فعال بود و بدون هیچ واهمه‌ای عکس امام خمینی را در مسجد محل نصب کرده و تحت تعقیب مأمورین حکومت قرار گرفته بود. جوانی‌اش را فدای رؤیای آزادی‌خواهی و عزت‌طلبی‌اش کرد.

دست‌نوشته‌ای از پدر که بهمن ۱۳۵۷ نوشته است

شاید بتوانم بگویم که مصداق جمله «اللّهم إنّا لانعلم منه إلا خیراً» بود، چرا که من تاکنون ندیده و نشنیده‌ام که کسی از او خاطره بدی داشته باشد. از موقعیت نظامی خود بهره شخصی نبرد و تا پایان عمر، خانواده‌اش در پایین شهر زنجان مستأجر بودند.

اما هنوز هم فکر می‌کنم او را درست نمی‌شناسم. نسبت میان من و او هنوز سهل و ممتنع است …

درباره علی اشرف فتحی

21 تیر 1360 در زنجان زاده شدم. 17 شهریور سال بعد پدرم در کردستان شهید شد. 18 ساله بودم که پس از پایان مقطع پیش دانشگاهی به حوزه علمیه قم آمدم و اکنون در مقطع درس خارج مشغول به تحصیلم. تا خدا چه خواهد ...
این نوشته در خودمانی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 پاسخ به نسبت میان من و «پدر»

  1. فرشاد لاهیجی می‌گوید:

    سلام
    خیلی برام جالبه فرض کنم که اگه پدر شما شهید نمیشد آیا هنوز به اون دست نوشته(زندانی سیاسی آزاد باید گردد) معتقد بود یا مثل رادان و بقیه …..؟؟

    [پاسخ]

  2. سجادی نژاد می‌گوید:

    خدایش با شهدای کربلا محشور فرماید

    [پاسخ]

  3. زهرا می‌گوید:

    حق به جا آوردی برایشان.خوشا به سعادتت.روحشان شاد است و نیاز حتی به یاداوری برای خداوند نیست.

    [پاسخ]

  4. ali45 می‌گوید:

    خدا رحمت کند پدر عزیزت را . من با اطمینان میتوانم بگویم از شما بهتر پدر و امثال ایشان را میشناختم یاد شهیدان عزیز ما گرامی که سند زنده و گویای حقانیت نهضت بزرگ خمینی کبیر هستند . گرچه تنگ نظران و متحجرین و جبهه نرفتگان دیروز امروز مدعی داغ ولایتمداری شده اند ولی کسانی که صادقانه وبا باور صادق خویش در جنگ و جهاد بودند امروز مورد بی مهری قدرت طلبان بی درد و مدعیان یاوه گو شده اند.

    [پاسخ]

  5. وحید می‌گوید:

    سلام، خداوند روح پاک پدرتان را قرین رحمت و شادی کند. همه ما به آنها مدیونیم.

    [پاسخ]

  6. محمد حسین می‌گوید:

    خوشا به حالتون خیلیا اینم ندیدند……………………………….
    التماس دعا…

    [پاسخ]

  7. هدیه می‌گوید:

    چه خوب نوشته بودی جناب فتحی. امیدوارم این پازل همینطور کامل تر شه.

    [پاسخ]

    علی اشرف فتحی پاسخ در تاريخ مهر ۱ام, ۱۳۹۲ ۶:۳۷ ق.ظ:

    یعنی من هم شهید بشم؟ 😉

    [پاسخ]

  8. هدیه می‌گوید:

    چه روش بدوی ایی به ذهنتون اومد! سی و یک سال خیلی زمان طولانی اییه اما جدا امیدوارم آدم های دیگه ای پیدا شن و نشونه های بهتری بهتون بدن.

    [پاسخ]

    علی اشرف فتحی پاسخ در تاريخ مهر ۱ام, ۱۳۹۲ ۹:۵۳ ق.ظ:

    نشونه‌های شهادت؟

    [پاسخ]

  9. هدیه می‌گوید:

    اگر خیلی شهادت طلبین ما در خدمتیم ها. برای تسهیل راه عرض می کنم.

    [پاسخ]

  10. بنده خدا می‌گوید:

    اقاجان حواست باشه که لازم نیست اسیر عقاید آن مرحوم باشی که بالاخره جوان بود و تحت تاثیر رومانتیزم انقلابی ان روزها. اگر زنده بود خدا می داند الان راجع به عقاید سیاسی روزگار جوانی خود چه فکر می کرد. اسیر نباش.

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *