ناگفته‌هایی از برادران زنجانی

به روایت سید حسن موسوی زنجانی

محسن طهماسبی: سید حسن موسوی خواهرزاده مرحوم آیت‌الله‌العظمی عزالدین حسینی زنجانی و عموزاده حضرات آیات سید ابوالفضل و سید رضا زنجانی است. او اسناد خطی و عکس‌های تاریخی فراوانی از دو بیت امام جمعه زنجانی و موسوی زنجانی در اختیار دارد که بخشی از آنها را در اختیار ما گذاشت. وی مراوده زیادی با برادران زنجانی داشته است. آقای موسوی در گفتگویی که با ما داشت، خاطراتی از این دو برادر فقیه بیان کرد.

دعوت به شورای انقلاب را نپذیرفت

پدرم پسرعموی حاج سید ابوالفضل و حاج سید رضا بود و من نیز با هر دو بزرگوار مراوده داشتم. من هفته‌ای یک روز به دیدن ایشان می‌رفتم. روزهای جمعه در منزل ایشان جلساتی برگزار می‌شد که بیشتر اعضای نهضت آزادی و جبهه ملی در این جلسات شرکت می‌کردند. اوایل اردیبهشت سال ۵۸ بود که من خدمت حاج سید ابوالفضل رفته بودم، گفتند: «الان آقای مطهری اینجا بود و نامه‌ای به من داد. نامه را باز کردم و دیدم که مرا به عضویت در شورای انقلاب دعوت کرده است. به آقای مطهری پیغام دادم که این کارها برای من مفسده دارد و نمی‌پذیرم.» چند روز بعد از این دیدار بود که آقای مطهری ترور شد.

به شریعتی گفت تند نرو

حاج سید ابوالفضل می‌گفت یک بار یه دکتر شریعتی گفتم: «قرآنی که تو در پاریس خوانده‌ای با قرآنی که من در نجف خوانده‌ام خیلی فرق دارد. شما خیلی تند نروید.»

از خانه بیرونش کرد

یکی از مقامات به دیدن حاج سید ابوالفضل آمده بود و به ایشان می‌گفت که بیایید برای حفظ قرآن و اسلام همکاری کنیم. آقا به ایشان جواب داده بود: «از خانه من بیرون برو! من حرفی با شما ندارم. چرا در سخنرانی‌هایت با اعتقادات مردم بازی می‌کنی؟ چرا کاری می‌کنی مردم همین ایمان‌شان را هم از دست بدهند؟»

گلایه مفتی فلسطین از آیت‌الله حائری یزدی

از حاج‌آقا رضا شنیدم که می‌گفت: یک بار نزد شیخ عبدالکریم حائری یزدی بودم که مفتی فلسطین به دیدن ایشان آمد و از حاج شیخ گله کرد که چرا به تلگراف من جواب ندادید؟ مرحوم شیخ گفته بود که من یک نفرم و تلاش انفرادی من برای وحدت میان مسلمانان به جایی نمی‌رسد. مفتی فلسطین هم پاسخ داده بود: درست است که شما تنها هستید. ولی من جواب شما را بازتاب می‌دادم و کاری می‌کردم که یک تلگراف به اندازه صد تلگراف صدا کند.

توصیه حاج‌آقا رضا زنجانی به بختیار

حاج آقا رضا می‌گفت که به شاپور بختیار توصیه کردم که اگر می‌خواهی آقای خمینی تو را بپذیرد، باید لایحه خلع شاه از سلطنت را به مجلس ببری، اما بختیار گوش نکرد و حالا ادعا می‌کند که مرغ طوفان است. حاج آقا رضا هیچ اعتقادی به شخصیت بختیار نداشت.

نماز اول وقت مصدق

حاج‌آقا رضا می‌گفت یکی از روحانیون نزد من آمد و گفت می‌خواهم به دیدن دکتر مصدق بروم و از او بپرسم که آیا نماز اول وقت می‌خواند یا نه؟ حاج‌آقا رضا جواب داده بود که به شما چه ربطی دارد که ایشان نماز اول وقت می‌خواند یا نه! مگر وقتی کسی قرار است پیش نخست‌وزیر مملکت برود چنین سؤالاتی می‌پرسد؟!

دعا برای افزایش شعور

یک بار که نزد حاج آقا رضا بودم، کسی آمد و گفت که من قصد سفر حج دارم، چه دعایی می‌خواهید در کعبه بکنم؟ ایشان نگاهی به او کرد و گفت: برو آنجا دعا کن خدا شعور ماها را زیاد کند!

رژیم بی‌رجال

حاج آقا رضا می‌گفت رژیم پهلوی اجازه نمی‌داد رجال زیادی پرورش پیدا کنند. ایشان به سه نفر از سیاستمداران عقیده داشت: دکتر مصدق، فروغی و احمد قوام.

دکتر فاطمی را نمازخوان کردم

حاج آقا رضا از خاطرات زندان که می‌گفت به نامه‌نگاری‌های مخفی‌اش با دکتر فاطمی که روی سیگار اشنو می‌نوشته‌اند اشاره می‌کرد و می‌گفت: تنها کاری که توانستم برای فاطمی بکنم این بود که او را در زندان نمازخوان و مذهبی کردم.

آخرین دیدار سید رضا زنجانی با طالقانی

در آخرین روزهای حیات مرحوم طالقانی، حاج آقا رضا به علت بیماری در بیمارستان جم بستری بودند و آقای طالقانی به عیادت ایشان رفته بود. حاج آقا رضا گفته بود که من حال خوشی ندارم و از عمرم چیزی نمانده است. آقای طالقانی گفته بود که نه، من قبل از شما خواهم رفت و از شما التماس دعا دارم.

امام خمینی گفت من حاج آقا رضا را خوب می‌شناسم

زمانی که حاج آقا رضا در بیمارستان بستری بودند، نقل شده که عده‌ای از مسؤولین نزد امام خمینی می‌روند و از ایشان می‌خواهند که حاج آقا رضا را برای معالجه به امریکا اعزام کنند. امام که روحانیت را خیلی خوب می‌شناخت، می‌گوید که این کار را نکنید. من حاج آقا رضا را خوب می‌شناسم، اگر هزینه معالجه ایشان را بخواهیم بدهیم، به شدت مخالفت خواهند کرد و از کسی پول قبول نمی‌کند.

غذای ساده می‌خورم که بتوانم حرف مردم را بزنم

یکی از تجار به نام مرحوم بیات موقع ناهار نزد حاج آقا رضا رفته بود. دیدم عذای بسیار ساده‌ای می‌خورند. پرسیدم این چه غذایی است که شما می‌خورید؟ گفتند اگر بخواهم حرف مردم را بزنم باید همین ناهار را بخورم. اگر با پول بازار ناهار بخورم، نمی‌توانم حرف مردم را بزنم.

تذکر شدید به روضه‌خوان

در مجلس ختم مادربزرگ من در مسجد ارک تهران که حاج آقا رضا هم حضور داشتند، روضه‌خوان در حال خواندن شعر بود که حاج آقا رضا با صدای بلند به وی گفت برای مُرده باید قرآن بخوانی نه شعر! شعر به چه درد مُرده می‌خورد؟!

درباره علی اشرف فتحی

21 تیر 1360 در زنجان زاده شدم. 17 شهریور سال بعد پدرم در کردستان شهید شد. 18 ساله بودم که پس از پایان مقطع پیش دانشگاهی به حوزه علمیه قم آمدم و اکنون در مقطع درس خارج مشغول به تحصیلم. تا خدا چه خواهد ...
این نوشته در تاریخ, حوزه ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *