حاج‌آقا رضا گفت خواستم غرور شاه را بشکنم

گفتگویی با حسین‌ شاه‌حسینی درباره کارنامه سیاسی برادران زنجانی

حسین شاه‌حسینی، عکس از هوتن دولتی

علی اشرف فتحی: حسین شاه‌حسینی از اعضای قدیمی جبهه ملی ایران و از مؤسسین نهضت مقاومت ملی است. این فعال سیاسی ۸۶ ساله که معاون مهندس بازرگان و نخستین رییس سازمان تربیت بدنی جمهوری اسلامی و نیز وصی شرعی مرحوم آیت‌الله سید ابوالفضل زنجانی بوده است، درباره کارنامه سیاسی و اجتماعی برادران زنجانی با ما سخن گفت. وی را می‌توان تنها بازمانده نهضت مقاومت ملی دانست که پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به ابتکار و هدایت آیت‌الله سید رضا زنجانی تشکیل شد. آقای شاه‌حسینی از فعالیت آیت‌الله سید رضا زنجانی در «هیأت علمیه تهران» به عنوان نخستین تشکل روحانیون پایتخت آغاز کرد:

آیت‌الله آقا میرسید علی رضوی قمی از علمای حامی مصدق و جزو معمرین شاخص تهران بود که در مسجد آذربایجانی‌ها نماز می‌خواند. ایشان به همراه عده‌ای از علمای تهران از جمله حاج سید رضا زنجانی، مرحوم طالقانی، سید محمد علی انگجی تبریزی، آقای جلالی از دماوند و مرحوم سید ابراهیم میلانی در سال‌های قبل از کودتای ۲۸ مرداد اقدام به تأسیس هیأت علمیه تهران کرد. حاج سید رضا اگرچه از قم آمده بود، اما چون پیشکار مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی بود، بین علمای تهران چهره‌ای موجه پیدا کرده بود.

جایگاه ایشان در بیت مرحوم آیت‌الله حائری یزدی چگونه بود؟

به اعتبار مرحوم آیت‌الله سید محمد موسوی زنجانی (پدر حاج سید ابوالفضل و حاج سید رضا) که از شخصیت‌های بنام آذربایجان و زنجان بودند، شیخ عبدالکریم اعتماد و احترام زیادی نسبت به حاج سید رضا و برادرش قائل بود. مسائل مالی بیت حاج شیخ در اختیار حاج سید رضا بود. روابط ایشان با حاج شیخ عبدالکریم به قدری نزدیک بود که ایشان از طرف شیخ، واسطه و مأمور امور مربوط به ازدواج پسر ارشدشان حاج شیخ مرتضی حائری یزدی با مرحومه بتول حجت دختر مرحوم آیت‌الله‌العظمی حجت می‌شوند. نمونه دیگر هم خانم نجم‌السلطنه مادر دکتر مصدق بود که وجوهات شرعی خود را به حاج شیخ عبدالکریم می‌داد، وجوهات ایشان را حاج سید رضا به دستور حاج شیخ محاسبه می‌کنند و از این جهت اختیار کامل داشتند. مادر دکتر مصدق با مشاهده وضعیت زندگی حاج شیخ، درخواست می‌کند که ماهیانه مبلغی به خانواده ایشان بدهد. حاج شیخ مرتضی و حاج شیخ مهدی حائری بعدها به من گفتند که وقتی مادر مصدق به خانه ما آمد و از پشت پرده با پدرم حرف زد، ما را دید که در حیاط بازی می‌کنیم. به هر یک از ما پنج زاری زرد داد و بعدها ما فهمیدیم که این خانم، مادر دکتر مصدق بوده‌اند. حاج شیخ مهدی به من گفت که ما مصدق را مسلمان می‌دانستیم. دکتر مصدق هم آقا مهدی حائری را به سمت ریاست شورای عالی فرهنگ منصوب کرده بود.

همچنین از حاج سید رضا شنیدم که یک بار حاج شیخ عبدالکریم به من گفت حاج آقا روح‌الله خمینی وضعیت مسکن مناسبی ندارند. من از آقای خمینی پرسیدم و ایشان تأیید کرد که برای خرید خانه، پول کم دارند. من هم به دستور آقای حائری یزدی مبلغی به ایشان دادم تا خانه‌ای بخرند. یا می‌گفتند که یک بار با آقای حائری از مدرسه فیضیه وارد صحن حرم می‌شدند که حاج شیخ به ایشان گفته بود اگر من به این زنجیرزن‌ها بگویم که دیگر زنجیر نزنید، فردا به من حمله می‌کنند و از من تقلید نمی‌کنند. این هم یادم هست که ایشان می‌گفت وقتی شیخ عبدالکریم در حال احتضار بود، از آقای گلپایگانی و یکی دیگر از آقایان که اسمش در خاطرم نیست، خواست که مُهرهای ایشان را در حضور این آقایان بشکنیم تا سوءاستفاده نشود. مُهرها در اختیار من بود و در حضور این آقایان شکستیم.

حاج آقا رضا درباره دیدگاه شیخ عبدالکریم نسبت به عملکرد رضاشاه چه می‌گفتند؟

ایشان در جریان حضور حاج آقا حسین قمی در تهران، رابط میان آقای قمی و شیخ عبدالکریم بود و از قول آقای حائری یزدی نقل می‌کرد که من هم اعتراض آقایان را قبول دارم، ولی ارجح برای من این است که حوزه شیعه را از عراق به مرکزیت شیعه در ایران بیاوریم و آن را تقویت کنیم و به همین دلیل، من رعایت این مطلب را می‌کنم و از نظر من این کار ریشه‌ای است. روزی که مقدمات تغییر لباس شروع شد، حاج‌آقا رضا می‌گفت که من موضوع را به شیخ عبدالکریم خبر دادم. ایشان عمامه را از سر برداشت و محاسنش را گرفت و گفت: «وای وای! روزی خواهد رسید که عمامه‌های ما را هم بخواهند بردارند. خدا آن روز را نیاورد. کوشش کنید که این حوزه حفظ شود.»

درباره فعالیت هیأت علمیه تهران در انتخابات مجلس می‌گفتید.

بله. در این دوره از مجلس، توده‌ای‌ها تشکیلات منظم و نیروی منسجمی داشتند و احتمال موفقیت آنها در انتخابات مجلس بیشتر بود. دکتر مصدق برای جلوگیری از غلبه توده‌ای‌ها به اعضای هیأت علمیه تهران پناه آورد و این آقایان به همراه شیوخ و سردمداران بازار تهران از جمله حاج طرخانی بزرگ، مصطفوی، حاج حبیب‌الله توتون‌چیان و حاج غلامحسین اتفاق  تصمیم گرفتند که از دکتر مصدق حمایت کنند. قدرت اینها به نحوی بود که حتی سید محمد بهبهانی هم از آنان قدرت می‌گرفت. ارتباط ما با حاج سید رضا از همین هیأت علمیه و جلسات آن در پاچنار بود. با حاج سید ابوالفضل هم از طریق حاج سید رضا آشنا شدیم. رابطه ما بعد از کودتای ۲۸ مرداد با برادران زنجانی بیشتر شد.

مرحوم حاج محمد حسن شمشیری هم جزو این گروه بود؟

مرحوم شمشیری یک بازاری معنون و عاشق مصدق بود و از مصدق حرف‌شنوی داشت، اما صاحب‌نظر سیاسی نبود. فعالیت این گروه از بازاریان سبب شد که حضرات آیات سید محمدتقی خوانساری، فیض، صدرالدین صدر و حجت کوه‌کمره‌ای که مراجع تقلید قم بودند متفقاً نظر  دادند که مردم در انتخابات شرکت کرده و به صلحا رأی بدهند. این باعث شد که قشر متوسط و مذهبی تهران در انتخابات شرکت کنند و جناح آقای بهبهانی هم حتی از آنها تبعیت کرد. همین مسأله سبب شد که توده‌ای‌ها نتوانند جزو ۱۵ نفر اول منتخبین تهران شوند. این پیروزی بزرگ انگیزه‌ای شد که پایگاه هیأت علمیه تهران تقویت شود و افرادی مثل حاج سید رضا فیروزآبادی و دامادش آقا سید مهدی قوام هم که یک واعظ سرشناس و عرفانی بود وارد هیأت علمیه شوند. در میان این آقایان، حاج سید رضا زنجانی سابقه فعالیت سیاسی داشت. هم سابقه حضور در بیت حاج شیخ عبدالکریم حائری را داشت و هم در جریان اشغال زنجان به دست حزب دموکرات حامی شوروی، سخنرانی‌ها و حتی فعالیت‌های نظامی علیه توده‌ای‌ها انجام داده بود. اهمیت کار حاج سید رضا زنجانی در زنجان به گونه‌ای بود که غلام یحیی به عنوان عامل شوروی  نتوانست کشتاری انجام دهد و نفوذ خود را تقویت کند. خانواده حاج سید رضا در زنجان علاوه بر اینکه مالک بودند، بیت علم هم محسوب می‌شدند و ذوالفقاری‌ها هم با آنها همراهی می‌کردند.

آیت‌الله حاج سید رضا زنجانی، عکس از آرشیو دکتر محسن میرزایی

گویا بعد از ختم غائله دموکرات‌ها شاه از ایشان و دیگر علما دعوت کرده بود که با وی دیدار کنند.

بله. آقای بهبهانی، حاج میرزا عبدالله چهل‌ستونی و جمعی از علمای تهران به همراه حاج سید رضا زنجانی نزد محمدرضا شاه رفتند تا شاه از آنها به سبب ایستادگی در برابر فرقه دموکرات تشکر کند. در مصاحبه‌های دیگر هم گفته‌ام که حاج سید رضا در این دیدار به شاه بی‌اعتنایی می‌کرده و پیش پای شاه بلند نشده و جلوی وی سیگار می‌کشیده است. خود ایشان می‌گفت که من برخورد اینها با حاج شیخ عبدالکریم و رفتار اینها با علما را دیده بودم و می‌خواستم با این کارم غرور آنها را بشکنم. همچنین در همین دیدار از شاه با قاطعیت خواسته بود با افزایش تعداد مشروب‌فروشی‌ها مقابله کند. شاه بعد از پایان دیدار از حاج سید رضا خواسته بود گهگاه به دربار بیاید و با وی ملاقات کند. آقای زنجانی پاسخ داده بود که اگر مسأله‌ای پیش آمد که نیاز به مشورت من بود، خودتان کسی را بفرستید. شاه هم چند بار امیر اسدالله علم و حسن کلانتری را فرستاده بود که با بی‌اعتنایی آقای زنجانی مواجه می‌شوند. وقتی اصلاحات ارضی شروع شد و املاک ایشان را گرفتند، اسدالله علم به حاج سید رضا نامه نوشت که اعلی‌حضرت دستور داده که نسبت به شما مراعات شود. ایشان هم پاسخ داد که من جزء مردم ایران هستم و با من هم مثل بقیه مردم رفتار کنید. پس زنجانی کار سیاسی بلد بود. پسران حاج شیخ عبدالکریم یعنی شیخ مرتضی و شیخ مهدی حائری یزدی هم که در آن زمان جزو فضلای پاکدامن و درست‌کردار حوزه علمیه قم بودند، با حاج سید رضا ارتباط داشتند و همین سبب شده بود که جنبه حوزوی هیأت علمیه تقویت شود. خاندان صدر (حاج سید صدرالدین و فرزندانش سید رضا و آقا موسی صدر) هم رابطه خوبی با حاج سید رضا و حاج سید ابوالفضل داشتند. به یاد دارم که سال ۵۷ یک بار به دیدن حاج سید رضا صدر که امام جماعت مسجد امام حسین (ع) تهران بود رفتیم. وقتی عبای حاج سید ابوالفضل از روی دوشش افتاد، حاج سید رضا صدر خم شد و عبای ایشان را به روی دوش ایشان انداخت. یادم هست که با همدیگر عربی حرف می‌زدند. سپس آقای صدر از آقای زنجانی درباره هیاهوهای سال ۵۷ و آینده آن پرسید. حاج سید ابوالفضل گفت که نگرانی‌هایی نسبت به عملکرد برخی آقایان دارد و به آنها بی‌اعتماد است. آقای صدر از نتایج فعالیت حاج سید رضا زنجانی و همکاری سیاسی‌اش با آقایان جبهه ملی و نهضت آزادی پرسید و حاج سید ابوالفضل گفت: «اینها اگرچه خیرالموجودین هستند، ولی با همه این آقایان «فکلی کراواتی» هم نمی‌شود کار کرد و حرف زد و بعضی از اینها هم قصد استفاده ابزاری از امثال ما دارند. تنها با امثال آقای بازرگان می‌شود کار کرد. اما ما نباید دخالت کنیم و وظیفه ما نظارت است.» آقای صدر در پاسخ گفت: «بله من حرف شما را قبول دارم، به اخوی (آقا موسی صدر) هم عرض کردم، ولی اخوی مورد علاقه بسیار زیاد قشر تحصیل‌کرده و مردم لبنان واقع شده و به ایشان اقبال کرده‌اند و ایشان هم جایگاه مهمی در آنجا دارد.» حاج سید ابوالفضل گفت: «بله ایشان در جلسه‌ای که در منزل آقای مطهری تشکیل شده بود، می‌گفت قصد دارد از محمدرضا شاه برای شیعیان لبنان کمک مالی بگیرد. ولی نظر ما این بود که ایشان نباید به عنوان نماینده شاه در لبنان جلوه کند و فقط در راستای کمک به شیعیان لبنان با نظام پهلوی ارتباط داشته باشد. این کار می‌تواند حداقل جلوی ضربه را بگیرد؟» حاج سید رضا صدر پرسید: «چه ضربه‌ای؟» حاج سید ابوالفضل پاسخ داد: «شاه نسبت به مسلمان‌های دیگر کینه ندارد. ولی دلش می‌خواهد مسلمان‌ها از او حمایت کنند. اینکه آقا موسی صدر با شاه ارتباط داشته باشد، مانع از ضربه زدن شاه به مسلمانان می‌شود.» بعد از پایان صحبت‌ها وقتی آقای زنجانی قصد ترک منزل آقای صدر را داشت، حاج آقا رضا صدر کفش‌های حاج سید ابوالفضل را پیش پای ایشان گذاشت و احترام زیادی به ایشان کرد. در ماشین من از حاج سید ابوالفضل پرسیدم که چرا شما و آقای صدر به شرایط کنونی خوش‌بین نیستید؟ ایشان گفت که به نظر ما تغییرات باید به آرامی پیش برود وگرنه از موقعیت ما سوءاستفاده می‌شود. از آنجا به منزل اخوی ایشان حاج سید رضا رفتیم. علاوه بر ما آقایان گلزاده غفوری، سید مرتضی جزایری و  آیتی هم آمدند. همگی متفق بودند که نباید دخالت مستقیم بکنند و به نظارت اکتفا نمایند. البته آقای طالقانی خیلی دوست داشت پای حاج سید ابوالفضل را وارد این مسائل بکند. حتی گفته بود که نماز مرا ایشان بخواند. دوست داشت بعد از وفاتش ایشان امام جمعه تهران شود، ولی حاج سید ابوالفضل قبول نکرد.

این همان جلسه‌ای است که گفته بودید در آنجا تصمیم گرفته شد در امور مملکت دخالت نکنند ولی نظر آقای طالقانی تغییر کرد؟

نه، آن جلسه بعد از انقلاب در دزاشیب و در خانه مرحوم حاج تقی انوری تشکیل شد و آقای طالقانی هم حضور داشت. در آنجا قرار شد آقایان هیأت علمیه به نظارت اکتفا کنند و از پذیرش مناصب اجرایی خودداری نمایند. چون به حاج سید ابوالفضل هم پیشنهاد شده بود که ریاست دیوان‌ عالی کشور را قبول کند. منتها فشارها بر آقای طالقانی زیاد بود و ایشان مجبور شد برخی مناصب را بپذیرد. حتی اوایل سال ۵۸ که استاندار وقت زنجان و معاونش با حاج سید رضا در تهران ملاقات کرده بودند و از ایشان درخواست داشتند که در پاره‌ای مسائل و اختلافات داخلی زنجان مداخله کند، ایشان مخالفت کرده بود و ابا داشت که از روحانیون مسؤول در آن زمان درخواستی بکند.

مرحوم آیت‌الله حاج سید ابوالفضل زنجانی چه فعالیت‌های سیاسی داشت؟

ایشان کمتر از حاج سید رضا فعال بود، ولی زمان تبعید آقای خمینی که خیلی از روحانیون حاضر به ارتباط گرفتن با ایشان نبودند، ایشان ارتباط داشت. آقای خمینی هم نهایت احترام را برای ایشان قائل بود. هر وقت آقای طالقانی نبود ایشان به جای آن مرحوم در مسجد هدایت نماز می‌خواند. برخی جلسات خصوصی روحانیون در حسینیه ارشاد را اداره می‌کرد. روز ورود آقای خمینی به ایران که من عضو کمیته استقبال از امام بودم، آقایان مطهری و بهشتی، آقا سید ابوالفضل را هم به فرودگاه می‌آورند و زیر بغل ایشان را گرفته بودند. ایشان کهنسال‌ترین روحانی حاضر در مستقبلین بودند و حدودا هشتاد سال داشتند. عبای ایشان افتاد و آقای بهشتی عبای ایشان را به دوش ایشان انداخت. تا به فرودگاه رسیدند و برخی افراد از جمله آقای خلخالی را دیدند که در آنجا فعال بودند، ایشان گفت که مرا به خانه برگردانید. به همین دلیل، ایشان در عکس‌های آن روز دیده نمی‌شود. آن روز من در اثر ازدحام جمعیت بیهوش شدم و تا پنج روز در بیمارستان قلب رجایی بستری بودم. وقتی رییس سازمان تربیت بدنی دولت بازرگان بودم، عده‌ای از مسؤولین تربیت بدنی به دلیل اجرایی کردن ورزش زنان مورد تهدید قرار گرفته بودند. آنها به حاج سید ابوالفضل پناه می‌آورند و ایشان مرا مأمور کرد که مانع از ایجاد مشکل برای این آقایان شوم. من هم سفری به زنجان داشتم و توانستم مشکل را حل کنم.

ارتباط تشکیلاتی با تهضت آزادی و جبهه ملی نداشتند؟

خیر. ایشان جنبه آخوندی را حفظ می‌کرد و وارد هیچ تشکیلاتی نشد. البته با مرحوم بازرگان و دیگران رفاقت داشت.

ایشان هم مثل برادرشان سابقه بازداشت و زندان داشتند؟

خیر. ایشان کار نویسندگی می‌کرد. اما حاج سید رضا بعد از کودتا به دفعات بازداشت و به زنجان تبعید شد. در زندان با دکتر فاطمی ارتباط داشت و فاطمی نامه‌ای به ایشان نوشته و گفته بود که آقا به جده‌ات زهرا من در مقابل اینها ایستادگی کردم و اینها فقط به دنبال کشتن من هستند. این دست‌خط فاطمی را من دارم. دکتر فاطمی ارادت زیادی به حاج آقا رضا داشت. آقای زنجانی هم تا زمانی که زنده بود هزینه زندگی پسر دکتر فاطمی را که آن زمان خردسال بود تأمین می‌کرد. برای آزادی زندانیان هم به شدت فعالیت می‌کردند و از مراجع می‌خواستند که وساطت کنند تا زندانیان آزاد شوند یا اعدام نشوند.

یادم هست که می‌گفتید هزینه زندگی خانواده وارطان سالاخانیان را هم ایشان تا پایان عمر تأمین می‌کرده است.

بله. پس از آنکه وارطان سالاخانیان که یک فعال سیاسی ارمنی عضو حزب توده بود زیر شکنجه وحشیانه کشته شد ولی حاضر به همکاری با کودتاگران نشد، از طرف حاج آقا رضا زنجانی مأمور شدم که از وجوه شرعی، ماهیانه مبلغ ۱۵۰ تومان به خانواده وارطان پرداخت کنم. من هر ماه این مبلغ را به خانه وارطان می‌بردم و به همسر و فرزندان خردسالش می‌دادم. این کمک‌هزینه به مدت ۲۹ سال یعنی تا زمان رحلت حاج آقا رضا زنجانی در ۱۴ دی ۱۳۶۲ پرداخت می‌ش. در مراسم ترحیم آیت‌الله سید رضا زنجانی در مسجد ارک تهران، فرزندان جوان وارطان در حالی که صلیبی بر گردن آویخته بودند در حیاط مسجد برای دقایقی حاضر ‌شدند و چند روز بعد نیز همسر وارطان اصرار کرد که باید برای ادای احترام به حاج آقا رضا بر سر قبر او در حرم حضرت معصومه (س) حاضر شود. من با مرحوم آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی مشورت کردم و ایشان نیز توصیه کرد که بدون هیچ سر و صدایی، همسر وارطان را محجبه به سر مزار مرحوم زنجانی در درون حرم ببرم. در اواخر سال ۶۲ بر سر مزار زنجانی رفتیم و همسر وارطان برای مدتی طولانی در حالی که چادرش را بر سرش کشیده بود زار زار گریه می‌کرد، زمزمه‌هایی زیر لب می‌خواند.

مگر ایشان وجوهات شرعی از مردم دریافت می‌کرد؟

خیر. این دو برادر ابدا وجوهات شرعی از مردم نمی‌گرفتند. مردم خودشان به آنها هدیه می‌دادند یا مبالغی می‌دادند که در امور خیریه مصرف شود. من گاهی شده بود که یک میلیون تومان به خانواده زندانیان سیاسی از طرف حاج آقا رضا پول ببرم.

نهضت مقاومت ملی را در چه شرایطی تأسیس کردید؟

چهار روز بعد از کودتا ایشان از من و آقای رادنیا و آقای توانگر دعوت کرد که به خانه‌شان برویم. در کاغذهای کوچکی نوشتیم که «نهضت ادامه دارد». از نیمه شب حکومت نظامی برقرار بود. بعد از نماز مغرب، تعدادی از این کاغذها رو لوله کرد و داخل عمامه‌اش مخفی کرد. تعدادی را درون جعبه‌های خالی کفش گذاشت. ما هم به فاصله چند متری پشت سر ایشان حرکت می‌کردیم. این کاغذها را ایشان در خانه‌ها می‌انداخت و وقتی کاغذها تمام شد، من تعدادی کاغذ به ایشان رساندم. بعد هم رادنیا همین کار را کرد. تمام کوچه‌های خیابان فرهنگ و مولوی و امیریه را رفتیم و حاج آقا رضا عصا به دست و در حالی که ذکر می‌گفت، این کاغذها را در خانه مردم می‌انداخت. سه شب متوالی این کار را در خیابان‌های دیگر تهران انجام دادیم. شب چهارشنبه که هیأت علمیه در منزل آقای رضوی قمی تشکیل می‌شد، دیدم در جلسه همه آقایان از کاغذهایی که با شعار «نهضت ادامه دارد» در شهر تهران توزیع شده حرف می‌زدند. حاج آقا رضا گفته بود اگر دیدید از این کاغذها حرف می‌زنند، بگوییم که اینها نهضت ملی هستند نه جبهه ملی. بعد از آن و در آستانه ورود نیکسون به ایران، آقای زنجانی اعلامیه علنی داد و از مردم خواست بازار را در اعتراض به توقیف مصدق و تجدید قرارداد با انگلیس تعطیل کنند.

نهضت مقاومت ملی چند سال فعالیت کرد؟

پنج سال. تا سال ۳۷ فعالیت می‌کردیم و چند بار بازداشت شدیم. وقتی نهضت مقاومت ملی لو رفت و حاج‌آقا رضا را بازداشت کردند، مرحوم آیت‌الله سید نصرالله بنی‌صدر (پدر بنی صدر) که ارتباط خیلی نزدیکی با سرلشگر زاهدی داشت، از او خواست که حاج سید رضا زنجانی را آزاد کند. مرحوم بنی‌صدر علاقه زیادی به آقای زنجانی داشت و مثل ایشان از وجوهات استفاده نمی‌کرد. آیت‌الله بروجردی و شیخ مرتضی حائری یزدی هم پیگیر بازداشت ایشان شده بودند. اما آقای زنجانی به مبارزه ادامه داد و دوباره بازداشت شد. در بازداشت‌ سوم، تیمور بختیار که فرماندار نظامی شده بود، از آقای زنجانی پرسید که شما به چه مجوزی دستور تعطیلی بازار را داده‌اید؟ آقای زنجانی هم بدون اعتنا به تیمور بختیار، نشسته بود و سیگار می‌کشید. بختیار دست‌خط را به آقای زنجانی نشان داد. ایشان با خونسردی گفت: «خوب است. من نوشته‌ام.» بختیار گفت: «خب به چه مجوزی داده‌اید؟» آقای زنجانی پاسخ داد: «من نیاز به مجوز ندارم. من مجتهد و حاکم شرع هستم. تو نوکر محمدرضا شاه هستی و من هم حاکم شرع هستم و نیازی به مجوز ندارم.» تا ایشان این را گفت، ما ترسیدیم. بختیار از پشت میز بلند شد و گفت: «آقا من معذرت می‌خواهم. اما این دستور شما باعث ایجاد مشکل برای مردم شده است.» آقای زنجانی پاسخ داد: «به شما چه ربطی دارد؟ من باید در محضر خدا پاسخ‌گو باشم. مملکت مال امام زمان است. مگر شما مسلمان نیستید؟ شاه هم اگر بخواهد کاری بکند باید با اجازه امام زمان باشد. من با اجازه امام زمان دستور تعطیلی بازار را دادم.» همین دفعه بود که ایشان را یک سال و نیم به زنجان تبعید کردند و حتی مدتی در خانه‌شان در زنجان در حصر بودند.

با کدام یک از مراجع تقلید ارتباط داشتند؟

با آقایان میلانی و گلپایگانی ارتباط زیادی داشتند. همچنین با حاج شیخ مرتضی حائری یزدی هم مرتبط بودند.

از روزهای پایانی حیات برادران زنجانی چیزی به خاطر دارید؟

چند روز قبل از وفات حاج آقا رضا زنجانی، سید احمد خمینی به عیادت ایشان آمد و گفت امام گفته که به عیادت شما بیایم. اما ایشان قادر به تکلم نبود. آخرین جمله‌ای که ایشان گفت وقتی بود که مرا خواسته بود، من خدمت ایشان رفتم. تا مرا دید گفت: «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» و پس از آن دیگر حرفی نزدند و دو هفته بعد از دنیا رفتند. در تشییع جنازه ایشان در قم هم عده‌ای آمده بودند و شعار «مرگ بر منافق» و «مرگ بر ضد ولایت فقیه» و «ملی‌گرا کافر است» سرمی‌دادند. حاج سید ابوالفضل هم در اواخر عمرشان هر هفته در خانه خود جلساتی تشکیل می‌دادند و گفت‌وشنودهایی با افراد مختلف داشتند. ایشان بنده را وصی خود قرار دادند و گفته بودند که در هر نقطه‌ای که از دنیا رفتند، بدون هیچ تشریفات خاصی دفن شوند و هیچ عنوان و لقبی روی سنگ قبر ایشان نوشته نشود. وصیت‌نامه نزد حاج احمد خیاط بود که متصدی کارهای آقای طالقانی هم بود. در تشییع ایشان عده‌ای از ائمه جماعات قدیمی تهران حضور داشتند. در نهایت با نظر آقازاده ایشان بنا شد ایشان را در بهشت سکینه کرج دفن کنیم. همچنین وصیت کرده بودند که درِ منزل‌شان سه روز باشد تا هر کسی که خواست، برای عرض تسلیت و فاتحه بیاید، اما گفته بودند هیچ مراسمی برگزار نشود.

درباره علی اشرف فتحی

21 تیر 1360 در زنجان زاده شدم. 17 شهریور سال بعد پدرم در کردستان شهید شد. 18 ساله بودم که پس از پایان مقطع پیش دانشگاهی به حوزه علمیه قم آمدم و اکنون در مقطع درس خارج مشغول به تحصیلم. تا خدا چه خواهد ...
این نوشته در تاریخ, حوزه ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *