چیزی به نام «زندگی»

علی‌اشرف فتحی: خیلی وقت است که اینجا از خودم ننوشته‌ام. شاید چند سال می‌شود! نوروز که شد خواستم چند خطی درباره حال و روز و تجربه‌های شخصی‌ام هم بنویسم که بیماری مادرم پیش آمد و نزدیک یک ماه، تمرکز و توانم را از وبلاگ و نوشتن منصرف کرد.

همه چیز از یک سردرد شدید در روز ۱۶ فروردین شروع شد و پزشک درمانگاه شهرک پردیسان با خونسردی تمام، داروی خواب‌آور نوشت بدون آنکه به علائم متعدد عارضه مغزی دقت کند. ضمن آنکه از مادرم خواست راه برود تا حالش بهتر شود! اما حال مادرم بدتر و بدتر شد و وقتی سه ساعت بعد به یک بیمارستان تخصصی منتقلش کردیم، مشخص شد که خونریزی مغزی از نوع S.A.H رخ داده و خوابیدن و تحرک که توصیه پزشک آن درمانگاه بود، می‌توانست عواقب جبران‌ناپذیری رقم بزند! وضعیت ناگوار علمی و تجربی برخی پزشکان قم، زبانزد خاص و عام است و شخصا حکایت‌های عجیب و غریبی از تشخیص‌های غلط برخی پزشکان قمی دیده و شنیده‌ام.

همین نگرانی و دغدغه در کنار توصیه یکی از متخصصین مغز و اعصاب سبب شد که مادر را به تهران منتقل کنیم و ریسک جراحی مغزی در قم را قبول نکنیم. به لطف خدا و دعای دوستان، همه چیز به خوبی پیش رفت و حال مادرم خیلی زود خوب شد و جراحی دشوار هم با مهارت دکتر محمد صفریان به خوبی انجام شد. این یک ماه، دشوارترین و پر تنش‌ترین روزهای زندگی‌ام را گذراندم و در همین جا مایلم از سه دوست گرانقدرم که در سخت‌ترین شرایط در کنارم بودند و همراهی‌ام کردند و به عیادت مادرم آمدند سپاسگزاری کنم؛ دوستان بزرگوارم محسن طهماسبی، مهدی سلیمانیه و سید شهاب‌الدین کاظمیان.

در حال خواندن خطبه عقد

 تا پیش از بیماری دشوار مادرم، دوست داشتم از تجربه جالبی که اواخر اسفند ۹۲ داشته‌ام بنویسم. یکی از دانشجویانی که سال‌ها پیش از طریق وبلاگم با من آشنا شده بود و در یکی از کشورهای اروپایی مشغول تحصیل بود (و حالا برای خودش استاد ارزشمندی شده)، با یک جوان مسیحی آلمانی آشنا شده بود و در این چند سال اخیر درگیر این موضوع بودند که چگونه با هم ازدواج کنند و من هم کم‌وبیش در جریان این چالش‌های ذهنی‌شان قرار می‌گرفتم. تا اینکه اواخر سال ۹۲ مطلع شدم که این جوان آلمانی تصمیمش را گرفته که مسلمان شود و با این دانشجوی ایرانی ازدواج کند. از من خواستند تا با دفتر یکی از علما هماهنگ کنم تا در محضر ایشان به دین اسلام و مذهب تشیع مشرف شوند و سپس عقدشان خوانده شود. متأسفانه هماهنگی با بیوت چند نفر از علمای تهران به نتیجه‌ای نرسید و عروس و داماد هم باید هر چه زودتر عقد کرده و به محل تحصیل‌شان برمی‌گشتند.

در آخرین لحظات از من خواسته شد که هم به عنوان یک طلبه، شاهد مسلمان و شیعه شدن این جوان اروپایی باشم و هم عقد آنها را بخوانم. مراسم در یک جمع خانوادگی و محدود برگزار شد. قبل از آنکه عقدشان را بخوانم، در حضور مادر طرف ایرانی که تمایل داشت حتما شاهد مسلمان شدن عضو جدید خانواده‌اش باشد، سه شهادت را برای جوان اروپایی تلقین کردم و او هم با اشتیاق و شادی محسوسی که از لبخندش و انرژی چشمانش آشکار بود، به وحدانیت خدا، نبوت حضرت محمد (ص) و امامت حضرت علی (ع) شهادت داد. چنین تجربه‌ای شاید برای هر طلبه‌ای پیش نیاید و از این جهت بسیار برایم مغتنم بود. این جوان اروپایی در حال گذراندن دوره فوق دکتری در امریکا بود و آن‌گونه که بعد از شیعه شدنش به من گفت، عمویش هم یک کشیش کاتولیک است و طبعا آشنایی و چالش ذهنی با پدیده «مذهب» جزو تفکیک‌ناپذیر زندگی او بوده است.

ساعتی بعد با حضور عده‌ای از خویشاوندان، عقد این دو جوان را خواندم و جشن آنها را زیر باران شدید دهه آخر اسفندِ تهران به سمت قم ترک کردم.  این نخستین باری نبود که عقد دوستانم را می‌خواندم. اواخر دی نیز عقد یکی از دوستان را که در امریکا درس می‌خوانَد، در تهران خواندم. این کار نمادین که وسیله‌ای برای یادآوری و تثبیت نقش «خدا» در زندگی انسان است، حس خوبی در خلال این دو تجربه برایم ایجاد کرد. اینکه می‌توانی در آغاز زندگی مشترک یک دوست سهیم باشی و یادآور نام خدا در ابتدای زندگی‌ مشترک‌شان باشی.

این چند ماه، شاهد تلخ‌ترین و شیرین‌ترین لحظات زندگی‌ام بودم؛ لحظاتی که عمیقا با چیزی به نام «زندگی» درگیر شدم … زنده ماندن، تلاش برای زنده ماندن، زندگی کردن، چگونه زندگی کردن …

روایتی در کتاب شریف «کافی» آمده که مرگ و زندگی را دو مخلوق خدا می‌داند. زندگی امر مذمومی در دین اسلام نیست. زنده بودن و جاودانگی در کنار علم و قدرت نامحدود از مهم‌ترین صفات ذاتی خداست. دلبستگی به «زندگی» و غافل شدن از خدا و آخرت است که مذموم است. مثل این آیه که یادآوری خوبی است:

إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا کَمَاء أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاء فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَالأَنْعَامُ حَتَّىَ إِذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْهَآ أَتَاهَا أَمْرُنَا لَیْلًا أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِیدًا کَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ کَذَلِکَ نُفَصِّلُ الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (آیه ۲۴ سوره یونس)

زندگی دنیا مانند آبی است که از آسمان فرود آوردیم که در نتیجه آن، گیاهان گوناگونی روییده و مردم و چارپایان از آنها می‏خورند، تا حدی که ظاهر زمین زیبا شده و به آن گیاهان تزیین می‏شود و اهل زمین مطمئن می‌شوند که قادر به [حفظ] این زیبایی هستند، ولی ناگهان فرمان ما شب‌هنگام یا در روز فرا می‏رسد و آنچنان آن زیبایی را نابود می‏کنیم که گویی هرگز به وجود نیامده بوده است. این‌گونه آیات خود را برای گروهی که همواره اهل تفکر هستند توضیح می‏دهیم.

و به قول مولوی که استاد بزرگوارمان مرحوم آیت‌الله‌العظمی منتظری به این شعرش علاقه داشت و در جلسات درس می‌خواند:

چیست دنیا؟ از خدا غافل شدن     نه قماش و نقده و میزان و زن

درباره علی اشرف فتحی

21 تیر 1360 در زنجان زاده شدم. 17 شهریور سال بعد پدرم در کردستان شهید شد. 18 ساله بودم که پس از پایان مقطع پیش دانشگاهی به حوزه علمیه قم آمدم و اکنون در مقطع درس خارج مشغول به تحصیلم. تا خدا چه خواهد ...
این نوشته در خودمانی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

11 پاسخ به چیزی به نام «زندگی»

  1. حسین می‌گوید:

    خدا مادرتون رو براتون حفظ کنه. راستی سید مرتضی کجاست؟؟

    [پاسخ]

    علی اشرف فتحی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۱:۲۶ ق.ظ:

    ممنونم. مشغول پایان‌نامه هستند

    [پاسخ]

  2. دل افگار می‌گوید:

    عجب دوستای باکلاسی داریدا. همه امریکا همه خارج. بعد این بیت آخر تناقضی با اون ایه که گفته اینا چیز میزا فتنه هستند نداره؟ آشغالترین سال زندگی من ۸۷ بود هنوز دارم عواقبشو پس میدم

    [پاسخ]

    علی اشرف فتحی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۶:۳۹ ب.ظ:

    فتنه یعنی وسیله آزمایش

    [پاسخ]

  3. علیرضا غلامی می‌گوید:

    سلام
    لطفا در صورت امکان از آیت‌الله ملکوتی هم مطلبی بنویسین.
    ممنون

    [پاسخ]

  4. فدائی می‌گوید:

    برداشتم از این ایات این است;
    ”’تنها خداست که میداند
    ”بهترین”
    در زندگی چگونه معنا میشود.”’

    [پاسخ]

  5. علامرضا می‌گوید:

    علی اشرف جان. تازه این متنو دیدم. ایشالله که خدا سایه مادرتو بالای سرت نگه داره.
    واقعیتش من اینطور نوشته هاتو خیلی بیشتر دوست دارم. بیشتر بنویس.

    [پاسخ]

  6. محمد می‌گوید:

    به نظرم خداوند از قول گیاهان می گوید که فکر میکنند قادر به ادامه زندگی هستند ولی …مثل آدمها که وقتی
    فکر می کنند قادر به کاری بی کمک خدا هستند (حتی پیغمبری مثل یونس )کارشان زار می شود.نکته بعدی
    اینکه دنیا وقتی بد است که به آخرت ترجیح داده شود که لزوما به معنی فراموشی خدا نیست مثل کار شیطان در
    سجده نکردن به آدم .

    [پاسخ]

  7. من درد می‌گوید:

    ضمن ارزوی صحت سلامتی برای مادر محترم، یه کم بیشتر از خودتون بگید اقای فتهی. این روزها مشغول چه کارهایی هستید؟!

    [پاسخ]

  8. محمد می‌گوید:

    میشه به همان زبان خودمانیتون بگید که
    تلخ ترین؟ شیرین ترین؟ لحظات زندگیتون چی بوده؟

    [پاسخ]

  9. بازتاب: تورجان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *