سلفی‌گری؛ محصول مدرنیته وارونه

اندیشه سیاسی نوین اعراب؛ از اصلاح تا تکفیر در گفتگو با دکتر محمدعلی اکبری؛ استاد تاریخ دانشگاه بهشتی

علی‌اشرف فتحی: انتشار ترجمه کتاب «اندیشه عرب در عصر لیبرالیسم» نوشته آلبرت حورانی بهانه‌ای شد که با دکتر محمدعلی اکبری؛ استاد تاریخ دانشگاه بهشتی و مدیر گروه تاریخ این دانشگاه درباره سیر تطور اندیشه سیاسی عرب در دنیای معاصر و به ویژه تحولات پروژه «اصلاح فکر دینی» گفتگو کنیم. دکتر اکبری نویسنده کتاب‌هایی چون «تبارشناسی هویت جدید ایرانی»، «چالش‏های عصر مدرن در ایران عهد قاجار»، «پیشگامان اندیشه جدید در ایران (عصر روشنگری ایرانی)» و مقالاتی چون «غرب در چشم و دل روشنفکران ایرانی» و «مشروطیت: پروژه ناممکن یا ناتمام؟» است.

 

آیا با این نظر موافقید که اندیشه سیاسی نوین اعراب با رویکرد اصلاح دینی آغاز شد که سید جمال و عبده از نمادهای بارز آن بودند؟

 شما نیک می‌دانید که درباره  نقش سید جمال‌الدین اسدآبادی در اندیشه تحول‌خواهی در جهان اسلام مناقشه‌های فراوانی وجود دارد، چه در انگیزه‌های سید و چه در بازتابی که بعدها نقش سید پیدا کرد. به باور بنده سید جمال بیش از آن که یک متفکر باشد، یک مصلح سیاسی بود که عقب‌ماندگی مسلمانان را جدی تلقی کرد. و از مجموعه مقایسه‌هایی که در قیاس با وضعیت جهان پیرامونش کرده بود، به فکر یک اصلاحی در جهان اسلام رسید. سید فردی باهوش، خوش‌حافظه و خوش‌قریحه بود و طبیعتا وارد مسائل سیاسی شد. بنده از شواهد ومستندات تاریخی اینطور استنباط کرده ام که سید ابتدا به ساکن پروژ ه اصلاح فکر دینی را در کانون فعالیت‌های اصلاحی خود نداشت و اگر به موضوع اصلاح فکر دینی نیز توجهی خاص داشت، ناشی از اقتضائات پروژه سیاسی او یعنی مبارزه با عقب‌ماندگی مسلمانان بود. البته این امر در باره عبده تا حدود زیادی متفاوت است. به عبارت دقیق‌تر، سید جمال به این نکته مهم دست یافته بود که برای رهایی مسلمانان از عقب‌ماندگی علاوه بر تغییر عرصه سیاسی مسلمانان، اندیشه آنان نیز باید از بند خرافات رهانیده شود ولی او در همین حد متوقف ماند و برای این وضعیت فکری و رهایی از آن طرح نظری درنیافکند. اما محمد عبده، فارغ از هر نوع داوری که درباره ایده اصلاحی او داشته باشیم، متفکر اصلاحگری بود که برای اصلاح فکر دینی طرح خاصی داشت. اما باز هم تأکید می‌کنم که من سید جمال را عمدتاً یک رجل سیاسی می‌بینم که با همه فراز و فرودهای حرکتش به فکر اصلاح اوضاع نابسامان موجود مسلمین بوده است. بنابراین سید جمال‌الدین اسدآبادی بیشتر یک «بانگ بیدارباش» و یک فریاد بلند علیه وضع اسفناک مسلمانان در زمانه خودش بود. البته سید صرفاً یک سیاست‌ورز نبود و متعرض حوزه‌های اندیشه‌ای هم شده است، مثلا در مباحثاتی که با رنان و سید احمد خان داشته و نوشته‌هایی که در قالب برخی گرایش‌های اندیشه‌ای عرضه کرده است و لامحاله تأثیراتی نیز بر متفکرانی که بعد از وی آمده‌اند هم برجای گذاشته است.

اینکه سید جمال بر متفکرین این جریان تأثیرگذار بوده است، آیا نمی‌تواند با توجه به فقدان منظومه فکری مشخص در ذهن سید جمال، باعث تبعات ناخواسته‌ای همچون سلفی‌گری در جهان اسلام شده باشد؟

موضوعی که شما اشاره کردید مساله بسیار مهمی است. واقعیت این است که طرح مسأله‌ای که سید جمال‌الدین می‌کند، پر از آشفتگی است. از عبارت سید جمال می‌توان قرائت‌های متفاوت و حتی متعارضی به دست داد که به باور من، از ابهام‌ها و ایهام‌هایی که در مواضع سیاسی و فکری اوست، ناشی می‌شود. سید جمال در جایی چنان سخن گفته است که گویی یک سلفی است، در جای دیگری آن‌گونه موضع گیری کرده است که گویی یک نوگرای منتقد تحجر است. البته باید عرض کنم که  بنده در گذشته این‌چنین نمی‌اندیشیدم، ولی اکنون فکر می‌کنم که سید جمال‌الدین اسدآبادی بیشتر یک فعال سیاسی و انقلابی شورشگر بوده تا متفکر و مصلح دینی. اگر از من بپرسید که او مسلمانان را به چه چیز فرامی‌خوانده است، پاسخ آن روشن است: به قرآن، ولی این حرف می‌تواند دستاویز سلفی‌گری هم باشد، زیرا جنبش سلفی که بعداً ظاهر شد نیز همین شعار را برگزید.

فکر نمی‌کنید که همین ابهام‌ها و آشفتگی‌های موجود در شخصیت و آرای سید جمال بر جریان اصلاح دینی و اندیشه سیاسی اعراب در جهان معاصر سایه افکنده و منجر به بدفهمی‌ها و تبعات خشونت‌بار کنونی شده است؟ آلبرت حورانی در کتاب خود از وجود ابهام و غموض در سخنان برخی دیگر از این اندیشوران به ویژه عبده و نیز برخی رفتارهای به ظاهر غیرمذهبی در میان آنان سخن گفته است. نمونه‎های ایرانی این جریان نیز به چنین نقدهایی برخورده بوده‎اند.

به نظرم اگر ما سید جمال را از این جریان جدا کنیم و پروژه اصلاح فکر دینی را به طور واقعی از عبده در نظر بگیریم، این‌طور نیست، زیرا شیخ محمد عبده، رشید رضا و دیگران در مجموع یک پروژه فکری مشخص داشتند که در آثارشان قابل ردگیری است.

ولی حتی خودشان هم از سید جمال شروع می‌کنند.

بله، این ذهنیت بخاطر پیشگامی سید در بیداری مسلمانان و توجهی است که او به ضرورت اصلاح فکری مبذول داشت، و الا سید پروژه روشنی در زمینه اصلاح فکر دینی طرح نکرد و  ما هیچ اثر مشخصی از سید جمال نمی‌بینیم که بشود از وجود یک پروژه فکری برای اصلاح فکر دینی مسلمانان در آن نشانی یافت. مثلا برخی هنوز هم دلیل مرزبندی و اختلاف فکر اصلاحی سید با  سید احمد خان هندی را نمی‌فهمند. یعنی واقعا سید جمال چه چیزی اندیشه اصلاحی از سر سید احمد خان را نقد می‌کند؟! در حالی که خودش بعدها در جای دیگری برخی از همان مواضع اصلاحی سید احمد خان را بیان می‌کند. البته اختلاف سیاسی سید و سر سید احمد خان روشن است ولی در ساحت فکری بسیاری از اختلافات در فضایی ابهام‌آلود بیان شده است.

پس دلیل بدفهمی این پروژه و ظهور جریان‌های خشونت‌گرا را که در ایران هم درباره شریعتی شاهدش بوده‌ایم، در چه می‌دانید؟ آیا فکر نمی‌کنید که بشود ادعا کرد که این جریان قادر به دریافت درک درستی از واقعیات جامعه خود نبوده است؟

این حرف درست است که بگوییم موج اول جریان اصلاح فکر دینی، دست‌کم در میان جامعه عربی منجر به ظهور یک قرائت سازگار با دنیای جدید نشده و خواسته یا ناخواسته منجر به ظهور سلفی‌گری کمک کرده است. اما لزوماً نمی شود آن را به موضوع آشفتگی فکری این جریان ربط داد، چرا که پروژه عبده و رشید رضا و اخوانی‌ها کاملا مشخص بود. مشکلی که آنها داشتند این بود که جریان بازگشت به اسلام در این پروژه اصلاح فکر دینی، نواختن شیپور از سر گشادش بود. یعنی اینکه این بیداری منجر به یک اسلام مترقی و غیرخرافی نبود، بلکه آنها در عمل دست به بازسازی سنتی زدند که تعارض‌های آن با جهان جدید، به مراتب بیشتر از تعارض‌های جریان سنتی بود. خروجی خشونت‌بار این جریان، ناشی از آشفتگی برخی متفکرین این جریان نبود. بلکه این آشفتگی‌ها و ناسازگاری‌ها بیشتر در میان کسانی مثل کواکبی دیده می‌شود که به دنبال جمع و انطباق میان سنت و مدرنیته بوده‌اند. سید جمال هم در چنین مواردی دارای آشفتگی‌ها و تناقض‌ها بود. در حالی که آشفتگی فکری سنت‌گرا و سلفی‌ها بسیار کمتر از این جریان میانه بوده است، چرا که آنها ضمن بازگشت به سنت، فاصله خود را با اقتضائات جهان جدید حفظ کرده‌اند. البته باید عرض کنم که در امروز و آینده جهان اسلام، همین جریان میانه تأثیرگذار است، چون صورت واقعی زندگی ما، زندگی در جهان مدرن است و این گروه به دنبال سازگار کردن دین با جهان مدرن بوده و خود را کنار نکشیده است. تجربه انقلاب اسلامی در ایران و تجربه ترکیه این را نشان داد. اما چیزی که برای من قابل تأمل است و به عنوان جمله معترضه می‌خواهد عرض کنم این است که ظاهراً سیاستمداران غربی ها تمایلی به جدی گرفتن جریان نواندیشی دینی ندارد و سعی می‌کند جریان‌های سلفی را نماد جهان اسلام معرفی کند و پررنگ‌ نشان دهد.

آشفتگی‌های فکری جریان اصلاح دینی که از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در جهان اسلام و همزمان با اشغال برخی سرزمین‌های اسلامی به دست غربی‌ها شکل گرفت، در ایران نیز نمونه‌های مثل کسروی را داریم که از بازگشت به «اسلام خالص» سخن می‌گفته‌اند و همانند سلفی‌ها راه مشخصی برای این پروژه بازگشت ارائه نمی‌دادند و در نهایت به نفی دین و برخی بدیهیات دینی می‌رسیدند. فکر نمی‌کنید که رعب از هجوم مظاهر مدرن غربی منجر به بروز چنین چالش‌هایی در میان مسلمین شده است؟ به نظر می‎رسد که مصلحت‎گرایی برای بقای تمدن اسلامی در برابر غرب و مدرنیته از مهم‎ترین انگیزه‎های شکل‎گیری این جریان بوده است. آیا نمی‎توان این مصلحت‎گرایی را غلیظ و غیرعادی و ناشی از گونه‎ای رعب از سیطره غرب دانست؟

بنده جریان سلفی، خصوصاً نمایندگان خشونت‌گرای آن را به نوعی محصول “مدرنیته وارونه” در کشورهای اسلامی می‌‌دانم. در واقع رفتارهای خشونت‌آمیز نمایندگان خشونت‌گرای سلفی را باید واکنشی منفعلانه و عصبی نسبت به موجودیت از دست رفته اسلامی (که ناشی از تجاوز رذیلانه غربیان است) تلقی کرد. اما حساب جریان سنت‌گرا را باید از این گروه جدا کرد، گرچه آنها نیز با تجدد مرزبندهای آشکاری دارند ولی لزوماً سلفی نیستند و ضدیت تام و تمامی با همه دستاوردهای تمدن مدرن ندارند. البته سلفی‌ها هم یک مکتب روشن واحدی را عرضه نمی‌کنند و خود دارای طیف‌های گوناگونی هستند. مثلاً برخی از آنها به نظام خلافت بازگشته‌اند و برخی نیز اساس خلافت را عرفی ارزیابی کرده‌اند. به حال، سلفی ها، بدون تردید، بازتاب  و محصول مواجهه جماعات و گروه‌های خاصی در جهان اسلام با سیاست و تمدن جدید غربی بوده‌اند.

نکته دیگری که باید به آن توجه کنیم این است که مواجهه جهان اسلام با غرب فقط یک مواجهه نظری و تمدنی نبود. مسلمانان بیش از آنکه با یک اندیشه و تمدن روبه‌رو باشند، با یک نظام سیاسی جدید و سیاست‌های تجاوزکارانه و استعماری آن نسبت به ممالک خودشان روبه‌رو شدند. این سیاست که تجاوزکارانه و استعماری بود آن طرف سکه غربی را که رویه تمدنی‌اش محسوب می‌شد را نیز تحت‌الشعاع خود قرار داد و لذا هر دو سویه آن برای مسلمانان خصوصاً جریان سلفی دو لبه قیچی بودند که برای بریدن رگ مسلمین به کار گرفته شده بود. بنده در جایی گفته‌ام که داستان مسلمانان و غرب، داستان غم‌انگیز درد و درمان بابا طاهر عریان خودمان است؛ یعنی مسلمانان هم از طریق این مواجهه با افق‌های جدیدی روبرو شدند که در شهر فرنگ بود  و پر از جذابیت. و هم پدیده استعمار غربیان در آنان حس مقابله‌جویی و تنفر ایجاد می‌کرد. به همه اینها باید خاطره قدرتمند جنگ‌های صلیبی و جدایی اندلس  را نیز در ذهنیت تاریخی مسلمانان اضافه کنیم. این وضعیت تناقض‌آمیز در افریقا و امریکای لاتین هم وجود داشته است. پس نباید این وضعیت تاریخی را به یک مواجهه تئوریک تقلیل داد، چرا که در این صورت نمی‌شود درک درستی از رفتارهای تناقض‌آمیز برخی مسلمانان در مواجهه با غرب داشت. این وضعیت،  درست مثل مواجهه با شخصی است که خنجری پشت گلدان زیبای خود پنهان کرده باشد. دوگانگی کنونی غرب در مواجهه با کشورهای اسلامی و رفتارهای دوگانه با مفاهیمی مثل حقوق بشر و دموکراسی، هنوز هم منجر به رفتارهای تناقض‌آمیز و خشونت‌بار با غرب می‌شود. واقعیت این است که این هیأت تمدن جدید کاملا پر از تناقض است و ما هنوز هم شاهد آن تناقضات عملی و رفتاری هستیم. هنوز هم برای مسلمان‌ها قابل هضم نیست که چرا غربی‌ها از جنایات اسرائیل حمایت می‌کنند و از آن سو تبلیغات یکسویه‌ای علیه جمعیت کوچکی از مسلمانان حامی خشونت به راه انداخته‌اند. یک قرن است که منطقه خاورمیانه به پمپ بنزین غربی‌ها تبدیل شده و فقط سوخت خود را از این منطقه تأمین کرده‌ اند و به وضعیت فقر و فساد و استبداد موجود در این منطقه کاری نداشته‌اند.

از سوی دیگر باید به این مسأله هم اشاره کنیم که اسلام برای کشورهای عربی، عنصر بسیار مهم و تعیین کننده ای از هویت ملی محسوب می‌شود، لذا باید صورتی از زندگی ترسیم شود که این عنصر هویتی در آن وجود داشته باشد. اینکه حتی بسیاری از متفکرین نوگرای عرب نیز به سراغ اسلام می‌روند، بخاطر این است که یکی از عناصر هویتی آنها شمرده می‌شود. مثلاً در همین بهار عربی شاهد بودیم که احکام شریعت، مبنای قانونگذاری در قوانین اساسی مصوب انقلابیون شد. استفاده از نمادهای دینی نیز به دلیل همین عنصر هویتی آنهاست. نمونه دیگر ترکیه است که پس از هفت دهه حکومت لائیک، اسلام به عنوان یک عنصر هویتی سیاسی در این کشور تبروز کرده است.

ولی تجربه ترکیه و مرسی در مصر نشان‌ می‌دهد که این جریان اسلامی به همه عناصر هویتی بهای لازم را نداده است. چالش میان ملی‎گرایی با اسلام‎گرایی و نیز تلاش برای برقراری آشتی میان اسلام و علم جدید نقش مهمی در این جریان (چه در جهان عرب و چه در ایران) ایفا کرده است. آیا این جریان را در برقراری سازگاری میان این دو مفهوم در عصری که مفهوم ملت – دولت تولید و تثبیت شده است، موفق می‎دانید؟

دقیقاً با گفته شما موافقم. اگر چه باید میان جریان فکری و نمایندگان سیاسی آن مرزبندی قائل باشیم ولی از این واقعیت نیز نمی‌توان چشم پوشید که نارسایی‌های عملی ناشی از ناتوانی‌هایی نظری و فکری نیز هست. ولی این دو تجربه را هم نمی‌توان با یک چوب راند. حتی شاید بتوان در مجموع می‌شود گفت که در میان اهل سنت تجربه ترکیه با توفیق بیشتری روبه‌رو بوده است. زیرا جریان اسلامی ترکیه از دنده نوگرایی دینی برخاسته بود و در مجموع کنش سیاسی موفق‌تری در زمینه برقراری رابطه میان هویت دینی و سایر ابعاد هویتی جامعه‌اش نشان داد. ولی جریان مرسی از دنده اخوان‌المسلمین مصر بلند شده است و متاسفانه قادر به ایجاد ارتباط با سویه‌های مختلف هویتی جامعه  مصر نشد و امروز نیز منجر به ظهور تجربه ناموفقی گردید.

این گفتگو در صفحه ۱۲۵ شماره ۱۸ ماهنامه «اندیشه پویا» در مرداد ۱۳۹۳ منتشر شده است.

درباره علی اشرف فتحی

21 تیر 1360 در زنجان زاده شدم. 17 شهریور سال بعد پدرم در کردستان شهید شد. 18 ساله بودم که پس از پایان مقطع پیش دانشگاهی به حوزه علمیه قم آمدم و اکنون در مقطع درس خارج مشغول به تحصیلم. تا خدا چه خواهد ...
این نوشته در اندیشه, تاریخ, سیاست ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *