می گفت قرار نیست مثل من بیاندیشید، قرار است فقط بیاندیشید

سید مرتضی ابطحی: درباره دکتر شریعتی با کسی صحبت کردیم که همدم و مونس تنهایی های دکتر بوده و شریعتی درباره اش گفته که: «برادرم پرویز خرسند قوی ترین نویسنده ای است که نثر امروز را در خدمت ایمان دیروز ما قرار داده است.» پرویز خرسند که از فعالان ادبی و سیاسی مشهد در اواخر دهه سی بوده است، اکنون در هفتاد سالگی هنوز هم عاشقانه از دکتر سخن می گوید و با وجود همه گلایه ها، از راه شریعتی دفاع می کند. خالق اثر جاودانه «هابیل؛ شهید همه اعصار» هنوز هم باور دارد که راه شریعتی ناتمام مانده و پیروان او نتوانسته اند از عهده اتمام پروژه او برآیند. از او درباره نخستین دیدارش با دکتر می پرسم:

-اولین بار چه زمانی شریعتی را دیدید؟

من از اواخر دهه سی شمسی به همراه امیرپرویز پویان به خانه مرحوم آیت‌الله میلانی می‌رفتم و روابط صمیمانه‌ای با ایشان داشتیم. منزل آیت‌الله میلانی آن موقع پاتوق روشنفکران مذهبی بود. همه طلبه‌ها و غیرطلبه‌ها می‌آمدند. البته بیشتر دانشجویان می‌آمدند. من هم آنجا می‌رفتم. به یاد دارم طلبه‌ها خیلی به من متلک می‌گفتند که چرا ریش نمی‌گذاری؟! آخرش حوصله‌ام سر رفت و روزی به آقای میلانی گفتم که این طلبه‌ها خیلی به من گیر می‌دهند. شما تکلیف مرا روشن کنید. آقای میلانی لبخندی زد و گفت: «من تا به حال یک بار به تو گفته‌ام که چرا ریشت را می‌زنی؟» من و امیر پرویز پویان زیاد به آنجا و نیز نماز آقای میلانی در صحن نو حرم می‌رفتیم. کسانی که مبارز بودند پیش آقای میلانی می‌رفتند و او را دوست داشتند. آیت‌الله میلانی نماز عید فطر را هم به باغ تلگرد می‌آمد که متعلق به طاهر‌احمدزاده بود. این باغ آن زمان بیرون مشهد بود و انگور زیادی داشت. به هر حال ما رفت و آمد زیادی به خانه آقای میلانی داشتیم. حدود سال ۴۱ بود؛ یعنی قبل از قضایای خرداد ۴۲٫ یک بار وقتی در خانه آیت‌الله میلانی بودیم، دیدم پچ پچی در محفل افتاد. می‌گفتند علی شریعتی آمده است. من هیچ‌گاه از آیت‌الله یک چهره اسطوره‌ای و با تبختر در ذهن نداشتم اما فراموش نمی‌کنم و برایم عجیب بود که آیت‌الله میلانی یکباره از جا پرید و از طبقه دوم به کوچه آمد تا قبل از اینکه شریعتی به او برسد، او به شریعتی برسد. آن دو همدیگر را بغل کردند و بوسیدند. این جریان خیلی برایم جالب بود. من تا آن روز شریعتی را ندیده بودم و هیچ تصویری از او نداشتم، ولی قبل از آن او را می‌شناختم و نامش را شنیده و برخی آثارش را خوانده بودم. آن زمان او به دلیل درگذشت مادرش به ایران آمده بود و پس از مدتی اقامت در ایران به فرانسه بازگشت. البته پویان بیشتر از من شریعتی را می شناخت.

-دیدار بعدی تان کی بود؟

سال ۴۳ بود. زمانی که دکتر بعد از اتمام تحصیلات به ایران برگشته بود من خبر داشتم که دکتر را به روستاهای مشهد فرستاده بودند و یا مجبور شده در مدارس تبعیدی مشهد مثل محله دریادل و دبیرستان حاج تقی آقا بزرگ درس بدهد که محله لات های مشهد شمرده می شد. یک کلاس دستور زبان هم در اطراف بیمارستان شاهرضای سابق (امام رضای کنونی) برقرار کرده بود تا مخارج زندگی اش تأمین شود. بعد هم به دبیرستان نصرت الملک ملکی فرستاده و گرفتار محیط آنجا شده بود. من آنجا درس خوانده بودم و به محیط آنجا آشنا بودم. یک بار از یکی از بچه های این دبیرستان درباره دکتر پرسیدم. با بی ادبی تمام پاسخ داد که شریعتی یک معلم احمقی است که تعلیمات دینی درس می دهد و ما هم به حرف هایش گوش نمی دهیم و او هم نمره ما را می دهد! بعد هم حرف های جالبی از شریعتی نقل کرد و من متوجه شدم که اتفاقا بچه باهوشی است که این حرف ها به خاطرش مانده است و البته قدرت تحلیل و فهم آنها را نداشته و من واقعا به حال و روز دکتر گریه ام گرفت که پس از تحصیل در سوربن او را گرفتار چه محیطی کرده اند.

-شما در دبیرستان هم شاگرد دکتر بودید؟

نه من قبل از آمدن دکتر در دبیرستان نصرت الملک ملکی مشهد درس می خواندم.

-پس آشنایی شما با دکتر به خاطر حضور در کانون نشر حقایق اسلامی بوده…

بله من به توصیه منصور بازرگان در جلسات کانون شرکت کردم و به استاد شریعتی علاقه مند شدم. بعدها هم که دکتر به ایران برگشت به دلیل همین پیشینه ای که در کانون داشتم و نیز به خاطر فعالیت هایی که در حوزه نویسندگی و مبارزه داشتم ارتباط بیشتری با دکتر پیدا کردم. سال ۴۳ که به تهران آمدم و مدتی در دبیرستان کمال بودم این ارتباط قطع شد.

-در دبیرستان کمال با چه کسانی آشنا شدید؟

با مرحوم رجایی، مرحوم باهنر، جلال فارسی  و برخی دوستان دیگر

-از چه سالی شاگرد دکتر شدید؟

سال ۴۳ که تهران بودم باخبر شدم که در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شده ام و دکتر هم از همان سال استاد آن دانشگاه شد. در آن چهار سال ارتباطم با دکتر به اوج رسید و دکتر به خانه ما می آمد.

-در کلاس های دکتر چه می گذشت؟

در کنار استادان بزرگی چون دکتر احمد علی رجایی و دکتر غلامحسین یوسفی که در به در به دنبال شعور دانشجو بودند، شریعتی هم توانست جای خود را باز کند. دکتر اصلا به نمره دادن بها نمی داد. برایش این مهم بود که دانشجو بفهمد. حتی اصلا دنبال این نبود که دانشجو مثل او فکر کند. در کلاس هم مثل سخنرانی های حسینیه ارشاد بدیهه گو بود. معمولا کلاس درسش شلوغ می شد و دانشجویان دیگر هم به کلاس درس او می آمدند که همین مسأله موجب بغض کسانی مثل دکتر متینی می شد.


-تا چه حد می شد در کلاس های دکتر آزادانه بحث کرد؟

دکتر به همه حتی بهایی ها اجازه طرح مسأله می داد و آنها هم به راحتی مبانی فکری دکتر را نقد می کردند. دکتر هم صریحا به آنها می گفت که اصلا قرار نیست همه دانشجویان مثل او بیاندیشند. مهم این است که بیاندیشند.

-روابط دکتر با دانشجویان در خارج از کلاس درس چگونه بود؟

اتفاقا یکی از ویژگی های دکتر همین ارتباط نزدیک و دوستانه دکتر با دانشجوها بود. دکتر به کافه دانشگاه فردوسی می آمد و وقت زیادی را در اختیار بچه ها می گذاشت. همین صمیمت ها برای افراد سلطنت طلبی چون جلال متینی خوشایند نبود. متینی به دکتر ایراد می گرفت که چرا حضور و غیاب نمی کند. دکتر هم اعتنایی به حرف های متینی نمی کرد. متینی هم ترفندهای زیادی به کار می بست که جلوی شلوغ شدن کلاس دکتر را بگیرد. همین مسأله هم مانع حضور گسترده دانشجوها در کلاس دکتر نمی شد. ولی حتی نگهبان های دانشگاه هم اعتنایی به حرف های متینی نمی کردند.

-داستان کتاب تشنگی و گشنگی چه بود؟

آن روزها مرحوم رضا کرم رضایی نمایشنامه «تشنگی و گشنگی» اثر اوژن یونسکو را به فارسی ترجمه کرده بود. من این کتاب را خوانده بودم و شخصیت دکتر را شبیه «ماری» یکی از شخصیت های این اثر دیده بودم که خواهان حفظ آن خانه قدیمی و مرمت آن است. کتاب را به دکتر دادم و فردای آن روز دکتر مرا صدا زد و گفت که کتاب را همان شب خوانده و به من گفت که تعجبم از این است که چگونه در این مدت اندک که از آشنایی مان می گذشت توانسته ای مرا تا این حد بشناسی؟ هنوز هم بعد گذشت بیش از ۴۰ سال معتقدم که شناخت آن روزم از دکتر بسیار دقیق بوده و دکتر همه تلاشش این بود که خانه قدیمی ما از بین نرود و مرمت و بازسازی شود.

-دکتر چه تأثیری در فضای غیر دانشجویی مشهد گذاشت؟

دکتر از طریق کانون نشر حقایق اسلامی مشهد که پدرش استاد شریعتی و طاهر احمدزاده آنجا را اداره می کردند با جوانان مشهدی ارتباط داشت. ولی حضورش در دانشگاه بیشتر بود. اما همین حضور اندک و چهار پنج ساله هم به مذاق خیلی ها خوش نمی آمد و فضای بدی را علیه دکتر درست کرده بودند. حتی از طرح اتهامات اخلاقی علیه دکتر ابایی نداشتند. حسادت های زیادی علیه دکتر حتی در مجامع روشنفکری و غیر مذهبی مشهد علیه دکتر به وجود آمده بود. مارکسیست ها هم دل خوشی از دکتر نداشتند.

-دکتر چه زمانی به تهران آمد؟

حدود یک سال بعد از این که من به تهران آمدم، دکتر هم به تهران آمد. فکر می کنم حدود سال ۴۸ بود یعنی درست بعد از این که متینی رییس دانشکده ادبیات شد. دکتر با متینی سر سازگاری نداشت، چون متینی شدیدا چاپلوس بود و همین مسأله به اخراج دکتر از دانشگاه مشهد انجامید. دکتر در تهران همان کلاس های مشهد را در سطح وسیع تری در کلاس های حسینیه آغاز کرد. یکی از اسناد خوبی که در رابطه با سال ورود دکتر به تهران هست، نامه آقای مطهری به دکتر است که از او مقاله می خواهد. یعنی تحت تأثیر سخنرانی خوب دکتر، از او مقاله می خواهد که پس از آن شدیدا از آن مقاله خوشش می آید. مطهری می گفت دو مقاله دستم آمده است که نمی دانم با آندو چه کنم؟ که یکی از آنها مقاله دکتر بود: از هجرت تا وفات.

-غیر از شریعتی در آن زمان چه کسانی سخنرانی می کردند؟

معروف ترین سخنران های آن زمان زریاب خویی و مطهری بودند که جلسات مطهری شدیدا خلوت بود. جلسات زریاب شلوغتر بود. مسائلی که مطرح می کرد هم بهتر بودند. یادم هست که یکبار با صبحدل مقداری پول برای زریاب بردیم. ۵۰۰ تومان برای هر سخنرانی می دادند که برای آن زمان پول زیادی بود. شریعتی اما نه پولی برای سخنرانی می گرفت و نه پول کتاب هایش را به خاطر این که قیمت جزوه ها ارزان تر در بیاید.

-سطح روابط شما و دکتر در تهران چقدر بود؟

وقتی دکتر به تهران آمد، شریعتی خیلی کم از من سراغ می گرفت. همان طور که در مشهد هم خیلی کم برایم وقت می گذاشت. البته من شاکی نبودم ولی اگر کمی بیشتر به حرف هایم توجه می کرد و یا به سؤالاتم پاسخ می داد شاید وضعیت امروز من اینگونه نبود. در مشهد به من گفته بود که نوارهای سخنرانی اش را بگیرم و پیاده کنم. من این کار را می کردم، ولی یادم هست که یک بار تا دم خانه شریعتی رفتم و از آنجا که ماشینش در منزل بود و همسرش در را باز کرد فهمیدم که در خانه است ولی همسرش گفت که شریعتی در منزل نیست. ولی من اصلا ناراحت نشدم؛ چون معتقد بودم که شریعتی یا استراحت می کند یا در حال مطالعه است و حتما نمی تواند من را ببیند. در دانشکده هم هیچوقت از این مسأله گله نکردم.

-شما آن زمان در تهران چه کار می کردید؟

در ابتدایی که به تهران آمدم کتاب های مطهری را ویراستاری می کردم. جاذبه و دافعه علی را من ویراستاری کردم. سبک صحبت کردن آقای مطهری شبیه متدی بود که در کتاب آیین سخنوری دیل کارنگی تبیین می شود. خیلی کتابی حرف می زد و گاهی تن صدا را بالا و پایین می کرد. به هر حال چون کار در حسینیه به تنهایی کفاف زندگی ام را نمی داد، در دبیرستان کمال هم کار می کردم.

-میزان استقبال از سخنرانی های شریعتی در تهران چگونه بود؟

سخنرانی های شریعتی وقتی به تهران آمد، شلوغ می شد. شریعتی می گفت به دانشجویان کارت مخصوص بدهید چون من می خواهم درس بدهم و اینجا را به عنوان کلاس صحبت می کرد. و این کلاس ها در خود حسینیه اجرا می شد. خود شریعتی هم تأکید می کرد که اینجا یک کلاس درس است و اجازه سؤال دارید.

-دکتر سبک خاصی داشت؟

سبک شریعتی این بود که اصولا کاری به این نداشت به مذهب آدم ها. با مسلمان و مسیحی و بهایی و مارکسیست و خلاصه همه به یک سبک حرف می زد. پیش از دومین جلسه ای که شریعتی مارکسیسم را توضیح می داد داشتیم با هم حرف می زدیم که یکباره دیدم که چشمانش آماده گریه کردن است. گفت: «همین الان خیلی ها در جلسات روشنفکری فقط بر همین مبنا که من دارم مارکس می گویم می گویند الان شریعتی در حسینیه ارشاد مارکس را می کوبد!» ولی شریعتی واقعا تحلیل می کرد. این در حالی بود که مهمترین تفسیر آخوندها از کمونیسم این بود که کمو یعنی خدا و نیسم هم یعنی نیست. در صورتی که شریعتی واقعا تحلیل می کرد و می گفت که خیلی از حرف هایی که در مارکسیسم مطرح شده است را حتی خود مارکس هم قبول نداشته است.

-تأثیر سخنرانی های شریعتی تا چه اندازه بود؟

من خاطره ای را برایتان می گویم که ببینید خود شریعتی چه معیاری برای سنجش تأثیر حرف هایش در جامعه داشت. روبروی حسینیه ساختمانی هست که آن موقع اتاق کار شریعتی در آنجا بود. من یکبار داشتم طبق معمول از پله های ساختمان بالا می رفتم که دیدم پرویز ثابتی معروف به مقام امنیتی، نفر دوم ساواک از پله های آنجا آمد پایین. تعجب کردم و نگران شدم. وقتی پیش دکتر رفتم با تعجب دیدم دکتر بیش از اندازه شاد است!  وقتی علت را پرسیدم دکتر گفت من تا حالا نمی دانستم کارم تأثیر دارد یا نه؟ ولی امروز ثابتی آمد اینجا به من گفت حیف است در ایران بمانم و پیشنهاد داد برای ادامه تحصیل و یا تدریس به هر کدام از دانشگاه های خارجی که می خواهم بروم. ولی من گفتم ترجیح می دهم در ایران بمانم حتی اگر نتوانم تدریس دانشگاهی داشته باشم. همین حرف ثابتی دکتر را به شعف آورده بود که بالاخره فهمیدم من مثل کسانی نیستم که بود و نبودشان یکسان است و رژیم به نبودن من می اندیشد و این نشان  از تأثیر من است  که  رژیم از وجود من احساس خطر می کند.

-در خود حسینیه، رابطه دکتر با مسئولان آنجا چگونه بود؟

دکتر دل خوشی از میناچی نداشت و حتی از او بد می گفت. میناچی رییس هیأت مدیره بود ولی یک سهم جزئی از حسینیه هم داشت و خانه اش نزدیک حسینیه بود. اما سرمایه اصلی حسینیه از آن محمد همایون بود و حتی از سرمایه همو دستگاه چاپ خریدند. جذب شریعتی به حسینیه هم از طریق مرحوم همایون بود که او عاشق شریعتی بود. اما شریعتی از خیلی وقت پیش از (بحث اخراج) من، از میناچی بدش می آمد.

یادم هست آن زمان شریعتی را برای غذا به رستوران البرز در قلهک می بردند که مدیریتش با آقای افشار بود که مرتب به حسینیه می آمد. یکبار من با پدرم آنجا بودیم، دیدم شریعتی با میناچی آمد. میناچی دست شریعتی را می کشید که عقب تر ببردش. ولی شریعتی پیش ما نشست و با هم حدود ۲ ساعت صحبت می کردیم. البته موضوع صحبت ها یادم نیست.

-بیشتر راجع به چه موضوعاتی با هم صحبت می کردید؟

شریعتی معمولا یک موضوع را می گرفت و صحبت می کرد و کمتر پراکنده گویی می کرد. البته حافظه خوبی داشت و مسائل مختلفی را در راستای بحث مطرح می کرد ولی موضوع را گم نمی کرد و یک موضوع را پرورش می داد. کلا مباحث ما بیشتر در مورد خلقت بود. یعنی تمام معانی را می توان از داستان خلقت فهمید.

-برگردیم به بحث قبلی…

بله. آقای میناچی از همان ابتدا شدیدا قصد داشت شریعتی را از من جدا کند. حتی وقتی من هابیل و قابیل را نوشتم شریعتی به حدی تحت تأثیر قرار گرفت که گریه کرد وقتی من همان را در حسینیه خواندم، میناچی با عصبانیت پیش من آمد و گفت: نگفتم ده، پانزده دقیقه بیشتر صحبت نکن! چون من حدود ۴۵ دقیقه صحبت کرده بودم. و جالب اینجاست که نوار هابیل و قابیل را به قیمت های مختلف فروختند. حتی جالب است بدانید که من در طول رابطه ام با شریعتی ندیدم او کسی را نفرین کند؛ ولی یادم هست که از میناچی بد می گفت و تند علیه او موضع می گرفت. حتی در آخرین باری که صحبت می کردیم، من به شریعتی گفتم اگر میناچی مشکلاتی دارد، در عوض مدیر خوبی است گفت: «غلط کرد مدیر خوبی است. همین چهار تا حاجی را هم که می برد حج ببین چه آدم هایی را می برد…»

دکتر نامه ای دارد خطاب به کاظم متحدین (پدر محبوبه متحدین) در رابطه با وضعیت مدیریت حسینیه. البته این که متحدین مخاطب نامه قرار گرفته بود روی این اصل بود که او میناچی را قابل آن نمی دانست که خطاب به او نامه بنویسد. دکتر با عشقی که به متحدین داشت، متحدین و میناچی را قاطی می کند که دلش بیاید حرف بزند. در آن نامه که در خرداد ۸۶ هم در شماره ۳۹۰ روزنامه اعتماد ملی منتشر شد، درباره سوء استفاده های مالی می نویسد. این نامه را احسان شریعتی در سال ۵۸ به من داد و من هم بعدها آن را به بنیاد تاریخ و آقای دعایی دادم. دکتر در نامه اش دکتر به شدت از نحوه اداره حسینیه ارشاد گلایه می کند و مخالفت خود را با بیرون گذاشتن مرحوم استاد مطهری و من ابراز می کند.

بد نیست بخش هایی از این نامه را برایتان بخوانم تا از زبان خود شریعتی بینید که شریعتی چگونه از وضعیت حسینیه گله می کند و مسائلی را که بر من روا داشتند تا مراز حسینیه بیرون کنند شرح می دهد :«برادران همفکر عزیزم آقای میناچی و آقای متحدین! اکنون که تمام پیش بینی هایی که می کردم روی داده است و آنچه همیشه از آن بیم داشتم و همواره تکرار می کردم تحققق یافته، دیگر احساس می کنم که هرگونه امیدواری، خیالی واهی و ساده لوحانه است و باز هم صبر کردن و منتظر ماندن، به هدر دادن بیشتر وقت و عمر و پایمال کردن بیشتر زندگی. البته زحمات و الطاف دوستان، بسیار است، ولی اختلافی که هست اختلافی طبیعی است، زیرا تلقی دوستان از کار ارشاد و چاپ این کنفرانس ها و درس ها نمی تواند با تلقی من یکی باشد… حسینیه، کار انتشارات را یک کار«اندر» خود احساس می کرد و آن همه امکانات و بودجه هنگفت و مخارج سخاوتمندانه صرف اموری شد که یا در حاشیه بود و یا تشریفات و یا کم اثر و ارزشی  ناپایدار، و نسبت به کار ترجمه و چاپ – که از نظر من کار اصلی بود-  توجهی نکرد و یادم می آید که تا مدت ها سازمان انتشارات ارشاد عبارت بود از یک«پیت نفت خالی» که سرش را سوراخ کرده بودند و پول جزوه ها را در آن می انداختند، زیر میز آقای مقدم در دفتر! در حالی که بودجه خود ارشاد – که درست نمی دانم چقدر بود و برای  چه؟- چک ها و حواله ها بود و دسته های انبوه اسکناس و گاه گاو صندوق حسابی! این سمبل آن حقیقتی است که من به عنوان حسینیه و انتشارات حکایت می کنم و رنج می برم! در حالی که امروز می بینیم آن گاو صندوق یک گربه شده است و همین پیت حلبی، کانون یک نهضت فکری و اسلامی عمیق که تا اعماق جامعه رسوخ یافته و دامنه اش تا دورترین نقطه های دنیا گسترده است. وسازمان انتشارات هم با همه زحمت دوستان نه تنها چنانکه امید داشتم که یک بنیاد انتشاراتی علمی قوی شود وبهترین ترجمه ها و تحقیقات را نشر دهد، نشد، بلکه حتی پابه پای من تنها نیامد وهرچه التماس کردم و رنج بردم و دلهره و شتابزدگی ها و بی تابی هایم را ابراز کردم و طرح و برنامه ریختیم و قرار گذاشتیم … نتیجه ای نداد. آقای خورسند را که دانشجو و دوست نزدیکم بود و خوش قلم ، و خودم به اینجا آورده بودم ، به عنوان اینکه سهل انگاری می کند و کندکاری ، با همه سختی قبول کردم که نباشد و نتیجه اش این شد که کار کند تبدیل شد به کار متوقف! و بعد از او دیگر یک درس هم تصحیح و آماده چاپ نشد و هیچ کاری هم برای رفع این مشکل نشد و در نتیجه ۱۰ درس اساسی اسلام شناسی در نوارها برای همیشه دفن گردید وبیش از سی سخنرانی که هر کدام تزی است ، از میان رفت و کار ترجمه منحصر شد به ترجمه یک مقاله سیمای محمد که دیگری داوطلبانه انجام داد وفقط یک سال برای تایپ شدن آن معطل کردیم و در آخر هم سربه نیست شد! و سؤال و جواب های پارسال که آن همه فوریت حیاتی داشت وبا تمام وجود ارشاد و حیثیت مکتب ما بستگی داشت، ماه ها ماند… حساس ترین مسائلی که طرح کردم مثل زن، نقش یاد، مارکسیست، اگزیستانسیالیسم، علی بنیانگذار وحدت،حج… همه بر باد رفت و چاپ دوم تشیع علوی که کتاب دیگری است و تمام امیدم و عشقم انتشار این کتاب بود که تمام حرف های اساسی و حیاتی امروز است، شش ماه معطل ماند و بعد هم که دیگری داوطلب شد متوقف شد و حالا هم که دیگر هیچ!…  این وضع نه تنها سلامت جسم و روح و اعصابم را از میان  برد، بلکه فکر می کنم از خیلی کارهای تحقیقی  و فکری تازه که می توانستم، باز ماندم و بیشتر وقتم و اعصابم در پریشانی و اضطراب و خودخوری و ترس و دلهره و ناامیدی، خرد وتباه شد! و الان به قدری فرسوده ام که در تصور شما نمی آید و شاید برای همین باشد که این درددل و گله مندی و یأس را هم بر من نبخشید و حق دارید! چون فکر نمی کنید  با آن همه لطفی که نسبت به من داشته اید و این همه زحمت، من حق ندارم که به جای امتنان، ناسپاسی کنم. ولی می دانید که در این جا صحبت از کار من نیست، صحبت از یک کار اعتقادی است که همه در برابرش مسؤولیت داشتیم. شاید اگر بودجه ای در اختیار می داشتم، می توانستم کاری بکنم، ولی بودجه آنچنانی ارشاد که آنچنان رفت و بودجه انتشارات هم که در پایان کار، عبارت است از مقداری سفته واخورده و قرض های مطالبه شده… دیگر احساس می کنم ماندن و اینگونه زندگی کردن برایم قابل توجیه نیست. فکر هم نمی کنم که دیگر در باقی مانده عمر، فرصتی باز به دست آید که بتوانم حرفی بزنم و کاری بکنم. عقده اینکه وقت گذشت و کاری چندان نکردم مرا می کشد. اما این خود مایه تسلیتی است که خدا می داند که من دریغ نکردم. در این دو سال لحظه ای را به خودم و شغلم و زندگی ام و آینده ام و زن و بچه ام نپرداختم و جز او و کار او هیچ اشتغالی نداشتم….»

-دکتر چقدر در اخراج مطهری از حسینیه نقش داشت؟

بیرون انداختن مطهری زیر سر میناچی بود. من خودم شاهد بودم که میناچی داشت با مطهری صحبت می کرد و می گفت هیأت مدیره به این نتیجه رسیده است که بین شما و شریعتی یک کدام بایستی بماند. من خیلی از این حرف عصبانی شدم. آن زمان فکر می کردم شریعتی هم جزء هیأت مدیره محسوب می شود. با همان حالت وسایلی را که گرفته بودم بردم به دکتر دادم؛ دکتر علت ناراحتی ام را پرسید، گفتم من از شما انتظار نداشتم. چه خوشتان بیاید یا بدتان بیاید چرا مطهری را بیرون کردید؟ مگر ما قرار است از هر کس خوشمان نیامد بیرونش کنیم؟ دکتر متعجب شد و داستان را پرسید و من هم تعریف کردم. شریعتی شدیدا عصبانی شد و گفت یعنی چه؟ کار ما دو مقوله مختلف است. من جامعه شناسی می گویم او حکمت اسلامی. مثل این است که یک معلم شیمی با معلم ادبیات در بیفتد. حالا به هر بهانه ای باشد احمقانه است. چند سال پیش بود که من یک بار میناچی را دیدم؛ به او گفتم:«خودمونیم، خوب حسابش رو رسیدی ها» و اصلا اسمی نیاوردم. او هم حرف مرا تأیید کرد و گفت:«خوشت اومد؟ پدرش رو در اوردم. پاش رو بروندم از حسینیه.»

-یعنی شما می خواهید بگویید دکتر حتی از این مسأله خوشحال هم نبود؟

من یک نوار از شریعتی گوش کردم که بدون اینکه خودش بفهمد توسط خانواده اش ضبط شده بود. در آن نوار شریعتی برای فرزندش بعضی حرف های مطهری را انقلابی تفسیر می کرد تا نکند یک وقت شخصیت او پیش فرزندش بشکند. بر خلاف دکتر، خود مطهری شدیدا در مقابل شریعتی جبهه گرفت.  شریعتی ممکن با نورایی یا حکیمی بحثی داشته باشد ولی با مطهری اگر چه اختلاف نظر داشت ولی بحث خاصی نداشتند. شریعتی کارش را می کرد و برایش مسخره بود که مخالفانش را راضی کند. حتی در مورد نورایی و حکیمی مشکلش این بود که می گفت اینها خیلی خاطر جمعند و خیال می کنند من یک عمر وقت دارم. یا خودشان یک عمر وقت دارند.

-چه شد که خود شما از حسینیه کناره گرفتید؟

من کناره نگرفتم، من را کنار گذاشتند. من عاشقانه دوست داشتم در حسینیه کار کنم و حتی برای کاری که می کردم هم هدفم پول نبود. و پولی هم که در حسینیه برای کارم می دادند به مراتب کمتر از پولی بود که اگر می خواستم همان کار را در بازار آزاد انجام دهم. اما حسینیه و کار در آنجا برایم معنای دیگری داشت. در حقیقت میناچی با سیاست ورزی مرا از حسینیه بیرون کرد و در این باره دکتر را هم بازی داد. بهانه اش این بود که خرسند کند کار می کند، و البته همان طور که شریعتی هم در نامه اش می آورد، کار کند خرسند تبدیل شد به کار متوقف. بعد از آن جریان وقتی از دکتر درباره این مسأله پرسیدم که چرا به این کار رضایت دادی؛ خیلی ناراحت شد و میناچی را در این مسأله مقصر دانست. دکتر در رفت و آمدهایش میناچی را شناخت. من هیچوقت نفهمیدم چرا میناچی از من دل خوشی ندارد. من حدود یک سال به حسینیه می رفتم و آخرین کاری که به من دادند، «یاد یادآوران» بود. بعد از انقلاب من به متحدین گفتم چرا تو این کار را کردی که آن کار را من گرفتند؛ او هم خیلی مظلومانه جواب داد: «پرویز جان ول کن این حرف ها را، همه می دانند که شریعتی هیچکس را به اندازه تو دوست نداشت.»

-پس از حسینیه ارتباط شما با دکتر چگونه بود؟

متأسفانه دکتر توجه زیادی به من نکرد. من برای کار به بنیاد شاهنامه رفتم. ارتباط ما با دکتر تقریبا قطع شد و دکتر هم به زندان رفت و من هم به زندان رفتم. آخرین باری که شریعتی را دیدم در ماشینش نشستیم و شریعتی از حال وضعیت زندگی من پرسید. من وضعیت زندگی خوبی نداشتم و همه را برای دکتر گفتم. وضع زندگی ام طوری بود که حتی فرزند اولم به دلیل ناتوانی مالی، در یک بیمارستان نا مناسب، هنگام زایمان فوت کرد. من این ها را برای دکتر شرح دادم و دکتر هم گریست  و گفت که فکر نمی کرده وضعیت زندگی من به اینصورت باشد و این آخرین دیدار ما بود.

این مصاحبه در شماره ۷ ماهنامه نسیم بیداری منتشر شد.

  

آیت الله میلانی؛ انقلابی یا سازشکار؟

علامه طباطبایی در کنار آیت الله العظمی سید هادی میلانی
علی اشرف فتحی: آیت‌الله العظمی سیدمحمدهادی میلانی را باید از متفاوت‌ترین مراجع تقلید معاصر نامید که مواضع و آرای سیاسی و اجتماعی‌اش مورد توجه قشرهای مختلف جامعه بود. او در زمانی به مرجعیت رسید که جامعه ایران در التهاب ناشی از شرایط پس از نهضت روحانیون به سر می‌برد. میلانی در آن زمان مقبول روشنفکران و نواندیشان دینی بود و به دلیل روحیه میانه‌رویی که داشت، جذابیت‌های متنوعی را از خود نشان می‌داد. آیت‌الله میلانی که مقام علمی قابل توجهی نیز داشت، در دهه پایانی عمر خود به یکی از متنفذترین مردان سیاست و فرهنگ در ایران بدل شد.
از نجف تا مشهد
مرحوم میلانی از نسل سادات حسینی شهر مدینه بود که اجدادش به دعوت مردم آذربایجان به ایران آمده بودند تا به ارشاد دینی مردم بپردازند. اقامت آنها در منطقه «میلان» تبریز، سبب شد که نام خانوادگی آنها به «میلانی» شهرت یابد. بعدها اجداد آیت‌الله که از عالمان دینی بودند، به رسم آن روزگار به نجف رفتند و به تحصیل و تدریس در حوزه هزار ساله نجف مشغول شدند. محمدهادی میلانی در همین شهر زاده شد. سالی که او به دنیا آمد؛ ۱۳۱۳قمری برابر با ۱۲۷۴ شمسی بود و در آن زمان حوزه نجف محل حضور و تدریس بزرگانی چون آخوند خراسانی، میرزای نائینی و سید کاظم یزدی بود. سیدمحمدهادی کودک بود که حوزه نجف توانست انقلاب مشروطیت را در ایران رهبری کند. در واقع دوران کودکی و نوجوانی میلانی را باید سیاسی‌ترین سال‌های حوزه نجف به شمار آورد.
میلانی در همین سال‌های سرنوشت ساز، تحصیل در حوزه را آغاز کرد و درس مراجع و علمای مشهوری چون میرزای‌نائینی، سید ابوالحسن اصفهانی و آقا ضیاء عراقی را درک کرد. همچنین در علوم معقول نیز از آیت‌الله‌شیخ محمد حسین غروی اصفهانی بهره برد. آیت‌الله میلانی پس از سال‌ها تحصیل در مهم‌ترین مرکز فقهی تاریخ تشیع، به یکی از استادان مهم حوزه‌های علمیه عراق بدل شد و ۱۸ سال نیز در شهر کربلا به تربیت شاگرد پرداخت. حاصل کار او در کربلا تربیت عالمان بزرگی همچون آیات‌عظام حسین‌وحید خراسانی و مرحوم سید‌محمدشیرازی و مرحوم علامه محمدتقی جعفری بود.
آیت‌الله میلانی در دوران تحصیل در نجف، همراه با سایر روحانیون این حوزه به صف مبارزه با انگلیسی پیوست و در کنار دوستانش میرزامهدی کفایی فرزند آخوند خراسانی و شیخ جواد جواهری فرزند صاحب جواهر در این رویداد مهم سیاسی تاریخ نجف حضور فعال داشت. او پرورده علمی و سیاسی نجف شمرده می‌شد و از نزدیک شاهد پیروزی‌ها و شکست‌های تاریخی بزرگان این حوزه بود. همین مساله سبب شد که در رویکردهای سیاسی و فرهنگی دوران حضور و مرجعیتش در ایران، با مراجعی که پرورده قم بودند، تفاوت‌هایی داشته باشد.
دیدار شیخ محمود خلیل الحصری قاری معروف مصری با آیت الله میلانی
او در سن ۶۰ سالگی به قصد زیارت عازم مشهد شد و پس از مشاهده اوضاع نابسامان حوزه علمیه این شهر، مشابه شیخ عبدالکریم حائری یزدی در قم به احیای این حوزه پرداخت. او از سال ۱۳۳۴ شمسی در مشهد ماندگار شد و ۲۰ سال حضور او در مشهد، علاوه بر تقویت مرجعیت وی به احیای حوزه‌ای منجر شد که سرکوب‌های عصر رضاخان آن را از اثرگذاری دور کرده بود. آیت‌الله خامنه‌ای که در زمان ورود آیت‌الله‌العظمی میلانی به مشهد از طلبه‌های جوان این شهر بودند و خودشان نیز مدتی در درس خارج آیت‌الله میلانی شرکت کرده بودند، درباره تاثیرات حضور این مرجع تقلید در مشهد معتقد هستند: «ما دیدیم که مرحوم آیت‌الله میلانی از کربلا که نزدیکی نجف بود آمدند تا مشهد و یک حوزه علمیه بزرگی را به‌وجود آوردند. این یک واقعیت است. از برکت الهی برای حوزه علمیه مشهد وجود آیت‌الله میلانی بود.»
محبوب نوگرایان
آیت‌الله العظمی سیدمحمدهادی میلانی در سالی وارد مشهد شد که نیروهای هوادار دکتر مصدق نفوذ بالایی در میان قشر مذهبی شهر داشتند. استاد محمد تقی شریعتی و طاهر احمد‌زاده به عنوان دو چهره فعال سیاسی – مذهبی شهر، نقش بسیار مهمی در جذب جوانان و جلوگیری از گسترش افکار مارکسیستی ایفا می‌کردند. روحیه میانه‌رو و فرهنگ دوست او که حاصل شش دهه حضور وی درعراق بود، کمک زیادی به تحکیم روابط او با نواندیشان دینی می‌کرد. به‌این ترتیب بیت آیت‌الله میلانی به پاتوق نیروهای فعال و جوانان مذهبی بدل شد. پرویز خرسند که در آن سال‌ها از نویسندگان و فعالان سیاسی و مذهبی این شهر به حساب می‌آمد، به یاد می‌آورد که به همراه امیرپرویز پویان به خانه آیت‌الله میلانی می‌رفته و روابط صمیمانه‌ای با او داشته است. خرسند می‌گوید که دکتر علی شریعتی را نیز نخستین بار در خانه آیت‌الله میلانی دیده است: «منزل آیت‌الله میلانی آن موقع پاتوق روشنفکران مذهبی بود. همه طلبه‌ها و غیرطلبه‌ها می‌آمدند. البته بیشتر دانشجویان می‌آمدند. من هم آنجا می‌رفتم. به یاد دارم طلبه‌ها خیلی به من متلک می‌گفتند که چرا ریش نمی‌گذاری؟! آخرش حوصله‌ام سر رفت و روزی به آقای میلانی گفتم که این طلبه‌ها خیلی به من گیر می‌دهند. شما تکلیف مرا روشن کنید. آقای میلانی لبخندی زد و گفت: «من تا به حال یک بار به تو گفته‌ام که چرا ریشت را می‌زنی؟» من و امیر پرویز پویان زیاد به آنجا و نیز نماز آقای میلانی در صحن نو حرم می‌رفتیم. کسانی که مبارز بودند پیش آقای میلانی می‌رفتند و او را دوست داشتند. آیت‌الله میلانی نماز عید فطر را هم به باغ تلگرد می‌آمد که متعلق به طاهر‌احمدزاده بود. این باغ آن زمان بیرون مشهد بود و انگور زیادی داشت. به هر حال ما رفت و آمد زیادی به خانه آقای میلانی داشتیم. حدود سال ۴۱ بود؛ یعنی قبل از قضایای خرداد ۴۲٫ یک بار وقتی در خانه آیت‌الله میلانی بودیم، دیدم پچ پچی در محفل افتاد. می‌گفتند علی شریعتی آمده است. من هیچ‌گاه از آیت‌الله یک چهره اسطوره‌ای و با تبختر در ذهن نداشتم اما فراموش نمی‌کنم و برایم عجیب بود که آیت‌الله میلانی یکباره از جا پرید و از طبقه دوم به کوچه آمد تا قبل از اینکه شریعتی به او برسد، او به شریعتی برسد. آن دو همدیگر را بغل کردند و بوسیدند. این جریان خیلی برایم جالب بود. من تا آن روز شریعتی را ندیده بودم و هیچ تصویری از او نداشتم، ولی قبل از آن او را می‌شناختم و نامش را شنیده و برخی آثارش را خوانده بودم. آن زمان او به دلیل درگذشت مادرش به ایران آمده بود و پس از مدتی اقامت در ایران به فرانسه بازگشت.
حضور آیت‌الله‌العظمی سیدمحمدهادی میلانی در مشهد سبب شد که این شهر در جریان جنبش روحانیون در سال‌های نخست دهه ۴۰، محوریت بیشتری یابد و حکومت پهلوی نیز با اطلاع از میزان نفوذ آیت‌الله میلانی، سعی فراوانی در رعایت حال او داشت. مرحوم میلانی به دلیل موقعیت علمی و فرهنگی خاصی که داشت، حتی در میان روحانیون نوگرای قم نیز محبوبیت و مقبولیت قابل توجهی داشت. مدرسه علمیه حقانی قم که به دست روحانیون خوشفکری چون بهشتی و قدوسی پایه‌گذاری شده بود، به گفته آیت‌الله منتظری بیش از آنکه به امام خمینی گرایش داشته باشد، روابط حسنه‌ای با آقای میلانی داشت. (خاطرات آیت‌الله منتظری، ج۱، ص ۲۱۱)
نگاه‌ویژه به سیاست و انتقاد انقلابیون
از نکات قابل تامل در حیات سیاسی آیت‌الله‌میلانی، نوع نگاه او به مبارزه سیاسی و حتی نظامی با حکومت و نیز نوع نگاه مبارزان به وی بود. میلانی در جریان مهاجرت علما به تهران در سال ۱۳۴۲ حضور فعالی داشت. او از مشهد به تهران آمد و با وجود روحیه مسالمت‌آمیزی که داشت، از تهدیدهای حکومت نهراسید و حتی مرجعیت امام خمینی را کتبا تایید کرد تا مانع از اعدام امام شود. اما رادیکالیسم موجود در فضای آن روزگار سبب می‌شد که سطح انتظارات از مراجع تقلید فراتر رود. انقلابیون انتظار داشتند که مرجعیت شیعه حضور فعال‌تری در صحنه داشته باشد و از میانه‌روی بپرهیزد. این تعامل فرسایشی در مقاطع مختلف تاریخی موجب بروز چالش میان بخش‌هایی از جامعه با مرجعیت شده بود. همین توقعات سبب شد که آیت‌الله شریعتمداری در قم و آیت‌الله میلانی در مشهد مورد سرزنش انقلابیون قرار گیرند. آیت‌الله منتظری در خاطراتش به یاد می‌آورد که در جلسه‌ای که با برخی از روحانیون مشهد داشته و خواستار تقویت آیت‌الله میلانی بوده، از یک روحانی انقلابی شنیده است که آقای میلانی در مشهد، مثل آقای شریعتمداری در قم است. منتظری روایت می‌کند که انقلابیون داغ مشهد از آقای میلانی مأیوس شده بودند.
شهید حاج مهدی عراقی نیز که از برجسته‌ترین مبارزان آن سال‌ها بود درباره چرایی تیرگی روابط انقلابیون با مرحوم میلانی گفته است: «آقای میلانی یکی از افرادی بود که وقتی آمد موضع خیلی خوبی داشت که واقعا امیدوارکننده بود. ولی چند روزی نگذشت که آقای شریعتمداری هم آمد و نفس آقای شریعتمداری خورد به آقای میلانی و عین کوه یخ کرد؛ او را. یعنی همه فکرهایی که ما می‌کردیم که اقلا بعد از نبود آقای خمینی ما بتوانیم با آقای میلانی یک سری کارهایی انجام بدهیم ولی متاسفانه نشد.» (ناگفته‌ها، خاطرات شهید عراقی، ص ۱۹۳)
دکتر علی شریعتی و آیت الله سید رضا فیروزآبادی در کنار آیت الله العظمی میلانی دکتر علی شریعتی نیز که ابتدا روابط نزدیکی با آیت‌الله میلانی داشت با رادیکال شدن مسیر جنبش به انتقادهای بی‌پرده از آیت‌الله و مقایسه با «گورویچ‌» می‌پرداخت. (با مخاطبان آشنا، ص ۱۳)
گویا نزدیکی ولایتی‌های مشهد که تعصب در تشیع خود داشته و با تقریب‌گرایان مخالف بوده‌اند، تاثیر فراوانی در شدت‌گیری انتقادات نواندیشان و انقلابیون علیه آیت‌الله میلانی داشته است. شریعتی نیز در این نامه خود به پدرش استاد شریعتی، تلویحا مرحوم میلانی را به دلیل همین طرز فکر مورد حمله قرار داده است.
اما بررسی اسناد ساواک و خاطرات شفاهی فعالان سیاسی و حوزوی آن روزگار نشان می‌دهد که آیت‌الله العظمی میلانی بر خلاف منش محتاطانه‌ای که در ظاهر داشت، نقش مهمی در مبارزات مسلحانه علیه رژیم شاه ایفا می‌کرده است. فعالان هیات‌های مؤتلفه اسلامی که حسنعلی منصور را به جرم تبعید امام خمینی ترور کردند، مستند شرعی خود برای ترور نخست وزیر شاه را فتوای آیت‌الله میلانی ذکر می‌کنند. هرچند در یکی از اسناد ساواک آمده که مرحوم میلانی از استناد ترور منصور به خود ناخرسند بوده و در نامه‌ای به مراجع تهران و قم این فتوا را تکذیب کرده است. (آیت‌الله العظمی میلانی به روایت اسناد ساواک، ج۲، ص ۳۱۸)
با این حال سران موتلفه اصرار داشته‌اند که ترور منصور را به فتوای آیت‌الله میلانی مستند کنند. مرحوم علی دوانی ماجرای نحوه صدور فتوای ترور منصور را در نهضت روحانیون ایران روایت کرده است. (ج۷، صص ۲۳۳ و ۲۳۴)
حساسیت ساواک روی آیت‌الله میلانی سبب شده بود که وی به شدت زیرنظر باشد و حتی گاهی نیز از سختگیری‌های شدید دستگاه‌های امنیتی شاکی شده است. (آیت‌الله العظمی میلانی به روایت اسناد ساواک، ج۲، ص ۳۱۹) اما همه این کنترل‌ها سبب نشد که ارتباط او با روحانیون انقلابی قطع شود. آیت‌الله منتظری در خاطراتش از ارتباطات خود با آیت‌الله العظمی سیدمحمدهادی میلانی سخن گفته و از نقش داشتن وی در کودتای نافرجام مرحوم سرلشکر قرنی خبر داده است:«من در مدتی که تهران بودم مرتبا با آیت‌الله میلانی ملاقات داشتم ولی پس از اینکه آیت‌الله خمینی از زندان آزاد شدند و ما می‎خواستیم به اصفهان برگردیم، رفتیم با بعضی از علمایی که برای آزادی آقای خمینی به تهران مهاجرت کرده بودند و هنوز در تهران بودند، خداحافظی کنیم از جمله برای خداحافظی به منزل آیت‌الله میلانی رفتیم، هنگامی که ما بلند شدیم ایشان فرمودند من با شما یک کاری داشتم، گفتم بفرمایید، گفتند همین روزها یک حوادث و اتفاقاتی پیش می‎آید، شما مواظب استان اصفهان باشید، گویا می‎خواستند بگویند آن منطقه در اختیار شماست. ما این طور استنباط کردیم که ایشان از یک برنامه کودتا مطلع هستند و به این شکل دارند به ما توصیه می‎کنند که نظم آن منطقه را کنترل کنیم. البته پس از مدتی به ما خبر رسید که سرلشکر قرنی و آقا مرتضی جزایری و خبازان را بازداشت کرده‌اند و بعدا شنیدیم که پاکروان رئیس ساواک به مشهد رفته و با آیت‌الله میلانی صحبت کرده در واقع از ایشان بازجویی کرده، بالاخره معلوم شد که برنامه‌ای بوده است که سرلشکر ولی‌الله قرنی کودتایی را ترتیب بدهد و آیت‌الله میلانی هم در جریان این کودتا بوده است و بنا بوده در صورت موفقیت از ایشان حمایت و پشتیبانی بکند که بعدا جریان این کودتا لو رفته است.» (خاطرات آیت‌الله منتظری، ج۱، ص۲۴۴)
اسناد منتشر شده در ساواک نشان می‌دهد که آیت‌الله میلانی پس از بسته شدن فضای سیاسی کشور در چند سال پایانی عمر خود در عین رعایت احتیاطات لازم، تلاش‌هایی در جهت برقراری ارتباط با انقلابیون داشته و در مواقع لزوم آنها را یاری می‌کرده است. وی در این مدت نامه‌نگاری‌هایی با مرحوم آیت‌الله طالقانی داشته و از موقعیت خود برای تخفیف مجازات زندانیان سیاسی بهره می‌گرفته است. همچنین او ارتباطات خود را با امام خمینی که به نجف تبعید شده بود، قطع نکرد و مکاتباتی با وی داشت.
در خرداد ۱۳۴۶ با انتشار اعلامیه‌ای درباره جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل با اعراب مسلمان اظهار همدردی کرد و به همین دلیل از سوی ساواک تهدید شد. در همین سال در جریان جشن تاجگذاری به خاطر تبریک نگفتن به شاه، گذرنامه ایشان صادر و دستور خروج وی از ایران داده شد ولی به خاطر ملاحظه نفوذ معنوی‌اش، رژیم از تصمیم خود منصرف شد. همچنین آیت‌الله میلانی پس از شهادت آیت‌الله سعیدی در ۲۴ خرداد ۱۳۴۹ به منظور تجلیل از وی درس خود را تعطیل کرد و به عزاداری پرداخت. (جلد سوم اسناد ساواک، صص ۴۲۸ و ۴۳۰)
از سوی دیگر در ۲۴ تیرماه همین سال رئیس دانشگاه الازهر که از سوی دارالتقریب بین‌المذاهب‌الاسلامیه از قاهره به ایران آمده بود با مرحوم میلانی دیدار کرد. میلانی همچنین در سفر آیت‌الله دکتر بهشتی به آلمان و تکمیل بنای مرکز اسلامی‌هامبورگ نقش مؤثری داشت. وی آثار و تالیفاتی در حوزه تفسیر، فقه و اصول برجای گذاشت که تفسیر سوره جمعه و تغابن، حاشیه بر مکاسب، حاشیه بر عروة الوثقی و چندین رساله فقهی از این دسته‌اند.
سرانجام این مرجع تقلید نامدار معاصر در سن ۸۰ سالگی روز جمعه ۲۹ رجب ۱۳۹۵ قمری برابر با ۱۷ مرداد ۱۳۵۴ در بیمارستان شاهین‌فر مشهد چشم از جهان فروبست. در مراسم تشییع وی معاون و چند تن از وزرای دولت هویدا حضور داشتند و پیکر وی در حرم امام رضا‌(ع) به خاک سپرده شد. در آیین بزرگداشت وی نماینده‌ای از طرف پاپ رهبر کاتولیک‌های جهان حضور داشت. همچنین برخی از چهره‌های سرشناس اپوزیسیون نیز در مجالس ترحیم وی حضور فعال داشتند. پس از رحلت مرحوم آیت‌الله‌العظمی میلانی، حوزه مشهد نیز دچار کمبودهایی شد. اسناد ساواک نشان می‌دهد که برخی از طلاب مشهد نیز پس از میلانی تصمیم به مهاجرت به قم گرفتند. (ج۳، ص ۶۵۱) از این رو شاید بتوان مرحوم میلانی را از واپسین مراجع تقلید بزرگ شیعه مستقر در مشهد دانست که در حیات سیاسی اجتماعی این حوزه نقش‌چشمگیری داشت. 

حوزه مشهد؛ حوزه‌ای رنگارنگ

حوزه علمیه مشهد در قرون متمادی، دوره‌های گوناگونی را پشت سر گذاشته است. اما در تاریخ معاصر ایران چندین بار توانسته گوی سبقت را از دیگر حوزه‌های شیعی برباید. شاید مهم‌ترین قدرتنمایی حوزویان مشهد را باید در جریان مخالفت با کشف حجاب رضاخانی جست‌وجو کرد. در این جریان، مراجع و روحانیون مشهد بیش از سایر مراکز فقهی شیعه سنگ تمام گذاشتند و از همین رو با رفتار خشن رضاخان مواجه شدند. تا جایی که مراجع و بزرگان روحانی این شهر از ایران تبعید شدند و محدودیت‌های فراوانی برای بقیه روحانیون اعمال شد.
با این حال نمی‌توان حوزه علمیه مشهد را مکتب متفاوتی دانست، هرچند حوزه این شهر در روزگار ما به مخالفت با فلسفه اسلامی ‌شهره شده و برخی دانش‌آموختگان آن، عنوان «مکتب تفکیک» را بر آن نهاده‌اند تا نشان دهند که علاقه‌ای به دخالت دادن آموزه‌های فلسفی در دین شناسی خود ندارند. عالمان این مکتب به‌گونه‌ای در اعتقادات خود راسخند تا آنجا که به احترام حفظ وحدت عمومی حوزه مشهد و حاکمیت دینی، امام‌خمینی از ادامه درس تفسیر خویش که در قالب برنامه «با قرآن در صحنه» در سال ۱۳۵۸ از تلویزیون پخش می‌شد، امتناع کردند. همچنین در دهه ۷۰ شمسی با حضور دائمی‌یک فیلسوف اسلامی دیگر حوزه علمیه قم (آیت‌الله جوادی‌آملی) در مشهد برای زعامت حوزه علمیه این شهر مخالفت کردند. دلگیری مشهدی‌ها از فلسفه به حدی بوده که صمیمیت و دوستی مرحوم آیت‌الله شیخ مجتبی قزوینی از چهره‌های بارز مکتب تفکیک با امام خمینی (از استادان بنام فلسفه در قم) سبب حیرت برخی استادان حوزه شده بود.
با این حال حوزه مشهد در طول تاریخ خود چندان تحرکی نداشته است. به‌رغم وجود حرم امام رضا(ع) در این شهر که مقدس‌ترین مکان مذهبی ایران شمرده می‌شود، شهر مشهد شهری فقه‌مدار نبوده است. اگرچه در برخی اعصار، این شهر دوره‌های درخشان علمی ‌را تجربه کرده است اما این فقط مشهد نبوده که چنین دوره‌هایی را گذرانده است، شهرهای دیگری همچون اصفهان، زنجان و تبریز حوزه‌های علمیه فعال‌تری داشته‌اند. دروس فلسفه و ادبیات عرب رواج یافت و حضور برخی از مراجع تقلید شیعه همچون آیت‌الله حاج آقا حسین قمی، آیت‌الله سید یونس اردبیلی و آیت‌الله سید‌هادی میلانی در این شهر به دروس فقه و اصول نیز رواج نسبی بخشید. از سوی دیگر، فعالیت انجمن حجتیه نیز از سوی یک روحانی مشهدی منتقد فلسفه به نام شیخ محمود حلبی آغاز شد. با ظهور مکتب فقهای امامیه در دهه ۴۰ شمسی از سوی آیت‌الله‌میرزا مهدی اصفهانی و شاگردانش، بازار داغ دروس فلسفی هم فروکش کرد و سال‌هاست که حوزه مشهد به تبحر در ادبیات عرب اکتفا کرده است.
مکتب تفکیک که از سوی استاد محمد رضا حکیمی ‌(یکی از پیروان مکتب فکری میرزای اصفهانی) به این نام ملقب شده، بدون آنکه فلسفه را نفی کند، خواهان آمیخته نشدن دین‌شناسی با آموزه‌های فلسفی است. بسیاری از بزرگان این مکتب، از استادان بنام و مهم فلسفه بوده‌اند. پیروان مکتب تفکیک اکنون چند سالی است درصدد حضور در فضای حوزه علمیه قم و قانع کردن طلاب آن به یافته‌های فکری خود هستند. آیت‌الله سیدان مشهورترین روحانی مدافع مکتب تفکیک است که دامنه تلاش‌های خود را به حوزه علیمه قم گسترش داده و جلسات مستمری برای طلاب قم دایر می‌کند.
البته در شهر مشهد هم چندان فضای یکدستی حاکم نیست. مرحوم آیت‌الله سید‌جلال الدین آشتیانی که از مهم‌ترین استادان معاصر فلسفه بود، سال‌های متمادی در این شهر به تدریس و تحقیق پرداخت. همچنین در غیاب مراجع تقلید نامداری چون حضرات آیات عظام میلانی، حسن طباطبایی قمی ‌و عبدالله شیرازی، اکنون آیت‌الله عزالدین زنجانی در این شهر بر کرسی تدریس نشسته است. وی از شاگردان درس فلسفه علامه طباطبایی بوده و تسلط فراوانی بر این علم دارد و با پیروان مکتب تفکیک همسو نیست. حوزه مشهد نیز اگرچه جدای از حوزه قم مدیریت می‌شود، ولی همچنان در حاشیه است و طلاب آن همچون گذشته برای سطوح عالی به قم می‌آیند.

دکتر علی شریعتی در کنار آیت الله العظمی میلانی و آیت الله فیروزآبادی

نوشته شده در روز سه شنبه ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت ۲:۱